eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.2هزار ویدیو
26 فایل
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م❥ اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت به جز کپی ممنوع هااا..!! کپی از رمان؟!خیر @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
خب کسی نیست.. منم برررم.. قضیه ام بمونه تا..😂💔؛)
آمارمون به ساله🥺❤️ مبارک همه اعضا و مدیر🥲💙
پارت بخونیم ؟ هستین؟!
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ فصل دوم پارت شصت و دوم رسول هیچ درکی از اطرافم نداشتم.. من کجا بودم؟ این نسیم سرد از‌کجا به تنم میخورد؟ کدوم نور اینطور چشام‌رو میزد.. هنوز میترسیدم.. فقط گیج بودم.. گیج از خودم.. سرم‌سنگین بود.. برای باز کردن چشمام با خودم‌ کلنجار میرفتم.. همه جای بدنم درد میکرد.. گلوم..گلوم تیر میکشید.. چشمام رو به سختی باز کردم که نور بالای سرم خودشو محکم به چشمام زد.. د اطرافم تار بود.. مبهم.. یک‌ ثانیه ترس تمام وجودمو گرفت.. من کجا بودم؟ با هول و ترس خواستم بشینم که دستای یه نفر روی شونه‌هام نشست و نزاشت کامل بشینم.. با قدرت دستاش دوباره روی تخت اوفتادم.. همون لحظه درد بدی پیچید تو ریه‌ام که اخم بلند شد.. صدای محمد توی گوشام نجوا شد: رسول جان خوبی؟! صداش روحمو اروم کرد.. محمد بود دیگه اره؟! اطرافم واضح تر شد. محمد چشمم به رسول بود.. که اروم پلک‌زد و چند ثانیه بعد با هول و سرعت خواست بشینه که سریع سمتش رفتم.. نزاشتم کامل بشینه و دوباره دراز کشید.. همون لحظه اخی از گلوش بیرون اومد.. اروم گفتم: رسول جان خوبی؟. گیج بود.. به اطراف نگاه کرد.. و بعد به چشمام.. نگران بود: من کجام؟ _ بیمارستان.. انگار باز ترسید.. علتش مشخص نبود.. دستپاچه شد.. دوباره با سرعت خواست بلند شه: من...من...اینجا...نمی...مونم... به سرفه اوفتاد.. از آنژوکت دستش خون لیز خورد.. دستام رو روی شونه هاش گذاشتم: رسول... رسول اروم باش... نترس چیزی نیست.. برای دراز کشیدن روی تخت مقاومت میکرد.. اشک توی چشماش جمع شد بهم‌خیره شد: من.. من.اینجا نمی..مونم.. می خوام برم.. میترسم.. اعصابم بهم ریخت.. رسولو تو این حال دیدم دستم مشت شد.. محکم بغلش کردم.. محکم تر از همیشه.. سرشو به سینه‌م چسبوندم.. فقط یه جمله گفت: من میترسم.. از خودمم میترسم.. قطره اشک از گوشه چشمم لیز خورد پایین.. نفس عمیقی‌کشیدم.. با صدای خش دار گفتم: تا من هستم‌از هیچی نترس رسول.. از هیچی..  اروم باش.. من حواسم بهت هست.. . چیزی‌نمیگفت... فقط سکوت.. شبیه فرزاد بود.. وقتی بابا رفت فرزاد بهم ریخت.. حالا رسول بود..‌. اروم‌گفتم: رسول جان عزیزم.. حالت بهتره؟ تکون خوردن سرش رو احساس کردم.. رسول بغل محمد مچاله شدم.. صدای محکمش کافی بود که قلبم اطمینان بده نترسم.. محمد کنارم‌ بود.. بوی محمد مهمون ریه‌های داغونم شده بود.. اشکی که از چشمم پایین اومد فقط به شکرانه داشتن محمد بود ولا غیر.. که صدای دلسوزش بازم تو گوشم پیچید: اخ اخ ببین با دستت چیکار کردی..! خون اوفتاده.. •••••••••••••••••• پ ن : امان از رسول... امان از خاطرات... امان از خون دستش