2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
لبخندهای معنادار آقامحمد
#گاندو
https://eitaa.com/Admin_Gando
شروع تب DELI ;'
ادتب آماربالای2k
جذب+70
؛@Deli_TEB
فقط3 چنل دیگه قبول میکنم ❌
https://eitaa.com/mmm_165
رفیق ما رند نشه؟!🥺🤍
کانالش تازه تاسیسه..
رندش کنید امشب بچه روووو🌿👀.
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
فصل دوم
پارت هشتاد و هفتم
هیرمان
سیگار را از لبانش جدا کرد : میکشی ؟
سرش را تکان داد: نه.. هیراد پیش ریوان چیکار میکرد؟
ابرویی بالا انداخت.. خودش را به صندلی تکیه داد : نمیدونم.. اما تمام معادله ما رو بهم ریخت.. عقلش رو از دست داده که اینطور خودش رو انداخت جلوی ماشین.. پسره خر شانس.. هر بار یه نفر باهاشه..اینبار هم که هیراد..
نظاره گر انگشت های لاک زدهاش بود که راضی به حرف زدن شد: بهتره بگیم هیراد خر شانس بود چون من به تو نگفتم کار ریوان رو تموم کنی.. هیراد میتونست الان کنار اسلان باشه..
تک سرفهای کرد: شاید.. بودن یا نبودن هیراد مهم نیست.. من هیراد رو میشناسم.. حتما اومده احوال ریوان رو بپرسه..
با زبانش لبانش را خیس کرد: مطمئنی؟ اگه هیراد کار دیگهای کرده باشه تو تضمین میکنی هیرمان؟
_ نه.. تضمین نمیکنم.. اما هیراد هیچی نمی دونه.. اصلا کارهای نیست..
.....
محمد
با شروع کردن صحبت هاش نگاهم رو سمتش چرخوندم: می خواستم از قبل به ریوان تماس بگیریم و بگیم جلسه امروزه.. اما رد تماس میزد.. یادم اوفتاد جلسه قبل شماره خودتون رو دادین به منشی ، پس گفتم فرصت خوبیه که با خود برادر ریوان صحبت کنم .
لبخند محوی زدم: بابت پیگیریتون ممنونم.. درخدمتم اگر صحبتی هست اقای رحمانی..
مرد خوش خندهای بود. با لبخند گفت: متشکرم.. از اونجایی که انگار ریوان تمایلی برای صحبت نداره بهتر فعلا منتظر بمونم که بهتر شه و حوصله صحبت داشته باشه..
اقا محمد، درسته؟!
سرم رو تکون دادم.. که صحبت هاش رو از سر گرفت: جلسه قبل که با ریوان صحبت کردم.. شرایطش از چندسال قبل خیلی بهتر بود اما این به این معنی نیست که الان حال خوبی داره.. با مطالعه و مروری که روی پرونده و علائم سال های گذشته مطالعه کردم مشخص شده بعضی از علائم تغیر کرده.. در هر صورت برای کمک به شرایطش بهتر بود با شما صحبت کنم..
اخم محوی که دلیلش تمرکز روی حرفاش بود .. نشون دادم منتظر ادامه صحبتهاش هستم.. چند ورقه رو کنار زد: ریوان قبلا دچار اختلال . PTSD یا به اصطلاح اضطراب پس از صانحه بود.. که حالا هم علائمش پر رنگ تر شده.. از جمله کابوس های مکرر اختلال در زندگی بعد از یک حادثهی تروماتیک ، از دست دادن یه فرد مهم توی زندگی ، احساس گناه و امثالهم.. با حرفایی که جلسه قبل زد متوجه شدم ریوان ترس از دست دادن دوباره عزیزان رو داره.. که باعث این مشکلات شده.. که خودش اختلالی جدا هست که به اصطلاح طرحوارهی رها شدگی میگن.. وقتی یه فرد بعد یه شوک عاطفی در زندگی دچار اختلالی مثل الگوی فکری ترک شدن، ترد شدن یا احساس ناکافی بودن... ترس دائم از تنها ماندن یا از دست دادن عزیزان..
چند ثانیه حرفاش رو برای مغزم مرور کردم که بهتر هضمش کنم.. با احساس تنگی نفس..نفس عمیقی کشیدم.. روی صندلی جابهجا شدم: حتما راهی هم برای بهتر شدن هست درسته؟!
_ بله صد درصد.. شاید خودش با اخلاقی که داره زیر بار نره .. اما بهترین راه برای کمک کردن اینه که خیلی تنها نباشه.. تنها بودن و فکر راجب گذشته باعث تشدید شدن میشه.. فکر میکنم با حرفایی که زد براش خیلی عزیز باشین.. بهتره مدتی جاهای شلوغ باشه.. کمتر به گذشته فکر کنه.. اینکه مطمئنش کنید که کنارش هستین یا قرار نیست راجبش فکری کنید میتونه تاثیر خوبی بزاره..
مابین صحبتش گفتم: بهتر نیست یه مدت سر کار نره؟
سری تکون داد: میشه.. اینکه مدتی رو کاملا کنار خانوادش بگذرونه میتونه خوب باشه.. اما از طرفی اگه شغلی با تمرکز بالا داره که میتونه مرخصی نگیره..
خانواده؟ فکر نمی کردم کنار خانواده بودن حالش رو بهتر کنه.. کنار بچه های سایت بهتر بود..
_ همین؟ دارویی نیاز نیست مصرف کنه؟
عینکش رو بالاتر برد: نه.. این اختلال فیزیکی نیست.. با همین راه حل های کوچیک امکان درمان وجود داره.. بهتره از موضوع صحبت های ما مطلع نباشه.. اینطور برای خودش بهتره..
اروم سری تکون دادم..
رسول
روی نیمکت محوطه نشسته بودم.. هرزگاهی نیرویی از کنارم رد میشد. به ساعت نگاه کردم.. عجیب بود که چرا اقا محمد سایت نبود.. چندباری برای تماس گوشی رو دستم گرفتم اما هر بار به دلیلی منصرف میشدم..
کاری نداشتم.. اما نشستنم اینجا خیلی هم بی دلیل نبود.. انگار برای گفتن اطلاعات فلش عجله داشتم.. اما وقتی اقا محمد توی اتاقش نبود هیجانم پنچر شده بود.. نبودش کنجکاوم میکرد.. اما این کنجکاوی عمری نداشت... با نزدیک شدن محمد به سمت بلند شدم: سلام اقا محمد..
روی نیمکت نشست: سلام استاد
انگار خیلی عجلهای نداشت پس کنارش نشستم...