بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
فصل دوم
پارت هشتاد و هفتم
هیرمان
سیگار را از لبانش جدا کرد : میکشی ؟
سرش را تکان داد: نه.. هیراد پیش ریوان چیکار میکرد؟
ابرویی بالا انداخت.. خودش را به صندلی تکیه داد : نمیدونم.. اما تمام معادله ما رو بهم ریخت.. عقلش رو از دست داده که اینطور خودش رو انداخت جلوی ماشین.. پسره خر شانس.. هر بار یه نفر باهاشه..اینبار هم که هیراد..
نظاره گر انگشت های لاک زدهاش بود که راضی به حرف زدن شد: بهتره بگیم هیراد خر شانس بود چون من به تو نگفتم کار ریوان رو تموم کنی.. هیراد میتونست الان کنار اسلان باشه..
تک سرفهای کرد: شاید.. بودن یا نبودن هیراد مهم نیست.. من هیراد رو میشناسم.. حتما اومده احوال ریوان رو بپرسه..
با زبانش لبانش را خیس کرد: مطمئنی؟ اگه هیراد کار دیگهای کرده باشه تو تضمین میکنی هیرمان؟
_ نه.. تضمین نمیکنم.. اما هیراد هیچی نمی دونه.. اصلا کارهای نیست..
.....
محمد
با شروع کردن صحبت هاش نگاهم رو سمتش چرخوندم: می خواستم از قبل به ریوان تماس بگیریم و بگیم جلسه امروزه.. اما رد تماس میزد.. یادم اوفتاد جلسه قبل شماره خودتون رو دادین به منشی ، پس گفتم فرصت خوبیه که با خود برادر ریوان صحبت کنم .
لبخند محوی زدم: بابت پیگیریتون ممنونم.. درخدمتم اگر صحبتی هست اقای رحمانی..
مرد خوش خندهای بود. با لبخند گفت: متشکرم.. از اونجایی که انگار ریوان تمایلی برای صحبت نداره بهتر فعلا منتظر بمونم که بهتر شه و حوصله صحبت داشته باشه..
اقا محمد، درسته؟!
سرم رو تکون دادم.. که صحبت هاش رو از سر گرفت: جلسه قبل که با ریوان صحبت کردم.. شرایطش از چندسال قبل خیلی بهتر بود اما این به این معنی نیست که الان حال خوبی داره.. با مطالعه و مروری که روی پرونده و علائم سال های گذشته مطالعه کردم مشخص شده بعضی از علائم تغیر کرده.. در هر صورت برای کمک به شرایطش بهتر بود با شما صحبت کنم..
اخم محوی که دلیلش تمرکز روی حرفاش بود .. نشون دادم منتظر ادامه صحبتهاش هستم.. چند ورقه رو کنار زد: ریوان قبلا دچار اختلال . PTSD یا به اصطلاح اضطراب پس از صانحه بود.. که حالا هم علائمش پر رنگ تر شده.. از جمله کابوس های مکرر اختلال در زندگی بعد از یک حادثهی تروماتیک ، از دست دادن یه فرد مهم توی زندگی ، احساس گناه و امثالهم.. با حرفایی که جلسه قبل زد متوجه شدم ریوان ترس از دست دادن دوباره عزیزان رو داره.. که باعث این مشکلات شده.. که خودش اختلالی جدا هست که به اصطلاح طرحوارهی رها شدگی میگن.. وقتی یه فرد بعد یه شوک عاطفی در زندگی دچار اختلالی مثل الگوی فکری ترک شدن، ترد شدن یا احساس ناکافی بودن... ترس دائم از تنها ماندن یا از دست دادن عزیزان..
چند ثانیه حرفاش رو برای مغزم مرور کردم که بهتر هضمش کنم.. با احساس تنگی نفس..نفس عمیقی کشیدم.. روی صندلی جابهجا شدم: حتما راهی هم برای بهتر شدن هست درسته؟!
_ بله صد درصد.. شاید خودش با اخلاقی که داره زیر بار نره .. اما بهترین راه برای کمک کردن اینه که خیلی تنها نباشه.. تنها بودن و فکر راجب گذشته باعث تشدید شدن میشه.. فکر میکنم با حرفایی که زد براش خیلی عزیز باشین.. بهتره مدتی جاهای شلوغ باشه.. کمتر به گذشته فکر کنه.. اینکه مطمئنش کنید که کنارش هستین یا قرار نیست راجبش فکری کنید میتونه تاثیر خوبی بزاره..
مابین صحبتش گفتم: بهتر نیست یه مدت سر کار نره؟
سری تکون داد: میشه.. اینکه مدتی رو کاملا کنار خانوادش بگذرونه میتونه خوب باشه.. اما از طرفی اگه شغلی با تمرکز بالا داره که میتونه مرخصی نگیره..
خانواده؟ فکر نمی کردم کنار خانواده بودن حالش رو بهتر کنه.. کنار بچه های سایت بهتر بود..
_ همین؟ دارویی نیاز نیست مصرف کنه؟
عینکش رو بالاتر برد: نه.. این اختلال فیزیکی نیست.. با همین راه حل های کوچیک امکان درمان وجود داره.. بهتره از موضوع صحبت های ما مطلع نباشه.. اینطور برای خودش بهتره..
اروم سری تکون دادم..
رسول
روی نیمکت محوطه نشسته بودم.. هرزگاهی نیرویی از کنارم رد میشد. به ساعت نگاه کردم.. عجیب بود که چرا اقا محمد سایت نبود.. چندباری برای تماس گوشی رو دستم گرفتم اما هر بار به دلیلی منصرف میشدم..
کاری نداشتم.. اما نشستنم اینجا خیلی هم بی دلیل نبود.. انگار برای گفتن اطلاعات فلش عجله داشتم.. اما وقتی اقا محمد توی اتاقش نبود هیجانم پنچر شده بود.. نبودش کنجکاوم میکرد.. اما این کنجکاوی عمری نداشت... با نزدیک شدن محمد به سمت بلند شدم: سلام اقا محمد..
روی نیمکت نشست: سلام استاد
انگار خیلی عجلهای نداشت پس کنارش نشستم...
بعد سکوت کوتاهی پرسید: کارت تموم شده اینجا نشستی؟
_ تعریبا..
با نگاه معنادارش حرفم رو عوض کردم: منظورم اینه که یه اطلاعاتی می خواستم نشون شما بدم . شما که نبودی گفتم اینجا نشستن بهتره تا داخل بودن..
خندهاش رو خورد..دستی به محاسنش کشید: عجب.. که اینطور..
روی نیمکت بلند شد: من میرم.. شما هم بعد تنفس هوای ازاد بیا اطلاعات رو نشونم بده..
از کنارم گذشت.. لحن و کلماتش باعث خنده کوتاهی روی لبام شد..ناخوداگاه بودنش باعث فروکش شدن نگرانیم میشد.. چقدر خوب بود که بود ..مگه نه؟
به قول محمد تنفس ازاد کافی بود.. بلند شدم صدای پیامک گوشیم مانع حرکتم شد.. نگاه کردم." یه سلام بعد این همه مدت.. دلت برام تنگ نشده؟ "
زانو هام شل شد.. ناچار روی نیمکت نشستم..دستم سمت گلوم رفت.. یا حسین..
بازم صدای پیامک " بار قبلی خوش گذشت.. اما اینبار ماجرا فرق داره..قراره بیشتر خوش بگذرونیم"
پریدگی رنگم مشخص بود.. ناچار بودم برای استفاده از اسپری برم داخل..
تمام وجودم فهمیده بود که تمام اتفاقات سال گذشته داره مرور میشه.. میدونستم کدوم بختکی داره دامن گیرم میشه..
نگرانی و لرزش دستام اجازه کاری رو بهم نمیداد حتی درست فکر کردن..
این.. این فقط با من کار داشت نه با کس دیگهای درسته؟!
اگه..اگه.. کلافه حرف سرم رو قطع کردم.. هیچ اتفاقی نمی اوفتاد.. اونم برای ادمای اطرافم..
سعی کردم مسلط باشم.. سعی کردم نگرانیم رو مهار کنم.. خواستهای که میدونستم محاله..
#رویار_۲
•••••••••••••••
پ ن : من نگفتم کار ریوان رو تموم کنی..
پ ن : اختلال پس از صانحه...
پ ن : بیشتر کنارش باشین.. مدت تنها نباشه بهتره..
پ ن : خندیدم.. بودنش ناخوداگاه باعث فروکش شدن نگرانیم میشد..
پ ن : می دونستم کدوم بختک داره دامن گیرم میشه..
پ ن : تمام وجودم فهمیده بود قراره اتفاقات گذشته مرور شه..
پ ن : سعی کردم نگران نباشم..خواستهای که محال بود..
یه نگرانی قابل درک...
برای نظرات شما
https://daregooshy.ir/secret/36011771
جواب ناشناس
https://eitaa.com/joinchat/3897558195C86b08cb0bb
هدایت شده از پناهِ او 🖤🥀
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#شهید_ابوالفضل_طغیانی
#کپی_آزاد
"درثوابنشرسهیمباشید"
"باذکرصلواتیادیکنیمازشهدامون"
8.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تیزهوشی علی سایبری و رمزگشایی
از پیامهای کدگذاری شده توسط
جاسوس ادوارد دنزل
#گاندو
https://eitaa.com/Admin_Gando
به وقت هفت صبح ،که چشم باز کردم به این دنیا…
"روزها گذشت و حالا درست وسط این روزهای سخت جنگ، خودم رو پیدا کردم. کنار لبخندها و تبریکهای دور از راهِ رفیقانی که کنارم بودن حتی از دور.)"
امسال اولین سالی بود که رفیقام کنارم نبودند، روز تولدم. سخته اما میشه تحملش کرد.
اما امسال که روز تولدم تنهام شاید حسابم با سالهای قبل برای شما فرق کنه. شاید امروز بتونم هر کادویی از شما بخوام.)
وقتی به دنیا اومدم اسم نداشتم و شما بودید که منو پذیرفتید و گردن گرفتید. حالا سالها گذشته و بیشتر از هر وقتی دوستون دارم. من عوض شدم، اما شما همون مادری..))
میخوام امسال که شروعش اینطور شد، هوای منو داشته باشید و باز هم منو گردن بگیرید. می تونید کمکم کنید تا بیشتر شبیه شما شم؟ تا مثل شما، محکمتر روی پاهایم وایسم؟ ))!
" الحمدالله از بچگی ها مادر سایهی روی سرمی "¹³⁵
حالا اینجا ایستادهام، در ابتدای راهی که هنوز نمیدونم به کجا میره
به خودم که بزرگتر شدهام؛ نه فقط در عدد سن، بلکه در عمق چیزهایی که فهمیدهام.
تولدم مبارک!))
به این فصل تازهای که امیدوارم آرامتر نوشته شه)).
__ژرفا__