بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღویߊܝღ
فصل دوم
پارت هشتاد و هشتم
رسول
منتظر اومدن امیر بودیم که جلسه رو شروع کنیم.. اما انگار فایده نداشت..
که با دستور اقا محمد نگاه گذرایی به بچه ها انداختم و حرفام رو شروع کردم: اقا من و علی روی فلش کار کردیم.. سعید و فرشید هم روی اعترافات پور رحیمی کار کردن..
نتیجه کار ورقه هایی هستن که دیروز به شما دادم.. با صحبت های پور رحمیی و البته اطلاعات مهم فلش به یه مهره رسیدیم.. که فکر میکنم مهم ترین قسمت پرونده باشه..
مکثی کردم.. عکس های متفاوتی روی پرژکتور پشت سرم اوفتاد: ابورحمان.. طبق گزارش های داوود ابورحمان مستقیما با وحید در ارتباط بوده.. در حال حاضر موقعیتش نشون میده عربستانه اما اصالتش به ایرلند برمیگرده.. بعد از وحید ابورحمانِ که خیلی مهمه.. یه طرف قاچاق و خرید و فروش مواد و هرزگاهی دخترایی که بعضیهاشون به قتل میرسیدن برمیگرده به همین ابورحمان.. اما خب مشخصه که تو کارش حرفهایه و گیر انداختنش الکی نیست..
بقیه موارد رو سپردم به سعید: قبل از ادامه صحبت های رسول باید بگم .. پوررحیمی اطلاع خاصی از ابورحمان نداشت.. با رابطی به اسم عبید که کلا ایرانی نیست قرار میزاشته که اتفاقا تا چند وقت پیش هم ایران بود ولی الان دست راست ابورحمان و عربستانه..
داوود بین این حرفا گفت : یه سوال .. این عبید چطور با پور رحیمی فارسی صحبت میکرد اگه عربه؟
محمد با حوصله نگاهش رو سمت داوود گرفت: فارسی یاد گرفتن که کار سختی نیست.. اینطوری به درد ابورحمان هم میخوره..
محمد با لبخند رضایت بخشی لب زد: کارتون خیلی خوب بود.. این مدت کوتاه به جاهای خوبی رسیدیم.. ( چند ثانیه مکث کرد.. چهرهش حالت فکر به خودش گرفت) پس پوررحیمی با یه رابط به اسم عبید که دست راست ابورحمانه در ارتباط بوده و از طرفی ابورحمان یه سر مهم پرونده که با گیر اوفتادنش مهره های داخلی هم از کار میوفتن.. با اطلاعاتی که رسول داد پس تا ابورحمان گیر نیوفته این پرونده رسما بسته نشده.. درسته ؟!
همزمان تایید کردیم.. روی صندلی نشستم: الان برای دستگیری اقدام میکنیم؟
دستی به محاسنش کشید: اقدام که میکنیم.. اوضاع سختیه.. به هر حال دستگیری یه مضنون در خارج از کشور ممکنه برای کشور هم دردسر ایجاد کنه..
سعید ! یه گزارش از جلسه بنویس.. با اقای عبدی صحبت میکنم که ببینم بهتره اول چه کاری انجام بدیم..
....
خمیازهای کشیدم.. استکان رو زیر شیر سماور گرفتم منتظر پر شدنش موندم..
استکان رو روی میز گذاشتم.. منتظر سرد شدن چایی بودم.با صدای پیامک ضربان قلبم بالا رفت.. برای دیدن یا ندیدن پیام کلنجار میرفتم میدونستم قرار نیست پیام جالبی باشه اما بازش کردم..
چندثانیه خیره به کلماتی بودم که پشت هم ردیف شده بودن برای بهم ریختن ارامشم..
" یعنی دیروز تا حالا سلام منو ندیدی؟!" " چیه ترسیدی؟ . بار قبل که شجاع تر بودی اومدی مهاباد "
سوزش ریههام احساس میشد.. ترسیده بودم؟ نه.. به اندازه کافی کم اورده بودم، دیگه نمی خواستم از اول تکرار شه..نمی خواستم جون داوود در خطر باشه نمی خواستم حتی ثانیهای تهدیدی برای محمد باشه.. یه بار از طریق من داوود اوفتاد رو تخت بیمارستان.. الان کافی نبود؟ به چایی سرد شده خیره شدم..گلوی خشک شدم طعم خون میداد اما دیگه هیچ حسی برای خوردن چایی نبود..
با دستی که روی شونهم نشست با ترس پریدم و سرم رو بالا گرفتم که چهره جاخورده داوود رو دیدم: کجایی ؟ چندبار صدات زدم.. خوبی ؟
_ اره خوبم..
روی صندلی روبهروم نشست.. نگاهم رو بین اجزای صورتش چرخوندم.. فکر میکردم تغیر کرده.. انگار..انگار دلم برای داوود چندماه پیش تنگ شده بود..
پیامای اخیر کافی بود تا نگرانیم راجب داوود کامل شه.نمی خواستم نگاهم رو از چشماش بگیرم..بامزه خندید: میدونم خیلی عزیزم ولی این نگاهت خجالتم میده.. من متعلق به توام اصلا نگران نباش ..تا هر وقت بخوای میتونی نگاهم کنی..
خندیدم.: خیلی زود پرو میشی..
شونهای بالا انداخت. چایی روی میز رو برداشت مظلوم گفت: بخورم ؟
لبخند بی جونی روی لبام جا گرفت چایی رو از دستش گرفتم: این سرد شده..
بلند شدم چایی رو عوض کردم.. حدس زدم توی جیبم شکلات داشته باشم..
دستم که به شکلات خورد لبخند رضایت بخشی زدم.. چایی با یه شکلات جلوش گذاشتم: خدمت شما اقا داوود..
با لحن جدی گفتم: داوود! این روزا باید حواست باشه.. به جاهای حساس پرونده رسیدیم.. نکنه مث پارسال بی احتیاطی کنی هاا
بدون منتظر موندن جواب از نماز خونه بیرون زدم.. باید میرفتم خونه.. باید میرفتم یه جای اروم، خلوت.. تا شاید بتونم راحت تر با خودم کنار بیام..
نمی دونستم نگفتنم به محمد کار درستی بود یا نه.. ولی میدونستم توان گرفتن یه تصمیم درست رو ندارم..
#رویار_۲
•••••••••••••••••••••••
پ ن: موقعیت نشون میده عربستانِ..اما اصالتا ایرلندیه..
پ ن: برای دستگیری به نیرو های حرفهای نیازه..
پ ن : کلماتی ردیف شدن برای ریختن ارامشم..
پ ن : نمی خواستم حتی ثانیهای تهدیدی برای محمد باشه.
پ ن : داوود .. حواست به خودت باشه..
یه نگرانی قابل درک...
برای نظرات شما
https://daregooshy.ir/secret/36011771
جواب ناشناس
https://eitaa.com/joinchat/3897558195C86b08cb0bb
ܭَߊࡅ߭ܥࡐࡅ࡙ܨ ܣߊ
یه نگرانی قابل درک... برای نظرات شما https://daregooshy.ir/secret/36011771 جواب ناشناس https://e
ناشناس ما چرا اینطوری خاک گرفته؟!
هدایت شده از پناهِ او 🖤🥀
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#شهید_سجاد_ذبیحی
#کپی_آزاد
"درثوابنشرسهیمباشید"
"باذکرصلواتیادیکنیمازشهدامون"
5.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از این به بعد
خودمون وارد عمل میشیم💪🇮🇷
#گاندو
https://eitaa.com/Admin_Gando