بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღرویߊرܝღ
فصل دوم
پارت صد و هشتم
فرشید
روی صندلی فلزی کنار مامان نشسته بودم.. سردی صندلی به سلول های تنم نفوذ کرده بود.. ساکت.. برخلاف چند دقیقه قبل حالا فقط مثل یه جنازه سرگردون بودم.. پوچ ، خالی.. هرزگاهی یاد اخرین حرفایی که قبل از تصادف میزدیم میوفتادم.. دردش مثل چاقویی بود که هر بار دوباره توی زخمم فرو بره.. همه چی ساکت بود.. انگار همه هنوزم راهی برای هضمش پیدا نکرده بودن.. .
تازه خستگی تنم رو حس کردم.. کوفتگی و سوزش دستم در حدی بود که میتونست بی هوشم کنه..
لحظهای انگار کسی صدام زد..با بالا گرفتن سرم سعید بود.. نفهمیدم کی از کنارم رفته و حالا کنار پذیرش بهم اشاره میکرد..
با ته مونده توانی که داشتم بلند شدم و رفتم سمتش اول نگاهش لحظهای صورتم قفل شد: داشتم با فرهمند صحبت میکردم.. گفت تو رو بفرستم سایت.. برای گزارش اون لحظه .. بهتره زودتر بفهمیم زیر سر کی بوده..
پوزخند عصبی زدم: وضع منو نمیبینی؟ به فرهمند بگو تا وقتی از حال فائزه مطمئن نشم پامو واسه اب خوردن هم بیرون نمیزارم..
قبل از اینکه حرفی بزنه تلفن توی دستش ویبره رفت.. ازم فاصله گرفت: الو.. بله؟ .. چشم میفرستمش.. باشه..
بی توجه چند قدم رفتم که سعید از پشت بازومو گرفت: کجا فرشید ..
برگشتم نگاهش کردم: تو خودت خوب فرهمند رو میشناسی.. وقتی داره میگه برو یعنی باید بری.. اوضاع الان برای هیچکدوم از ما خوب نیست.. اما باید بری اتفاقات رو گزارش بدی.. من خودم اینجا حواسم به همه چی هست.. هر اتفاقی بیوفته خبرت میکنم..
کلافه نگاهم بین اجزای صورتش چرخید.. بازم اجبار.. نگاه نارچارم سمت مامان رفت..
سمت سعید گفتم: هر چی شد بهم بگو..
بی معطلی سری تکون داد: خودت میتونی بری؟
سری تکون دادم.. اروم سمت محوطه بیمارستان رفتم..
..
رسول
با شنیدن صدای قدم هایی برگشتم .. فرشید بود.. بلند شدم.. حواسش به من نبود اما با دیدنش انگار درونم چیزی سقوط کرد.. چرا اینطور بود؟
کبودی کنار لبش ، پانسمان دستش .. لباساش ترکیبی از خاک و خون بود..
بی صدا در زد و رفت پیش فرهمند.. اما کاش نمی رفت..
میدونستم توی اتاق چهخبره..
نگاه تیز فرهمند سر تا پای فرشید چرخید.. بی توجه به ظاهرش گفت: باید برای هر دستوری به شما توضیح داد اقای نظری؟
انگار لحظهای گیج شد: وقتی دستور داده شده که بیای سایت چرا باید مدام اینو زیر پا بزاری؟ هر چیزی قانونی داره حتی تصادف عمدی شما..
فرشید چی میگفت؟ هیچی : ببخشید اقای فرهمند..
همین.. یک کلمه برای نجات از اون موقعیت..
سری تکون داد: جزئیات ماجرا رو برای موحد شرح بده که گزارش بنویسه..
چیزی نگفت.. فکر میکردم مستقیم سمتم بیاد اما سمت نماز خونه رفت..
به اطراف سایت نگاه کردم .. این وقت شب تغریبا خالی بود..
با باز کردن در نمازخونه اروم رفتم داخل.. چشمام پیش بودن.. یه گوشه کز کرده بود.. غرق شده بود توی فکر.. بیصدا..
اروم کنارش نشستم: فرشید!
لحظهای نگاهم کرد.. چشماش انگار گود تر شده بود.. خسته..پر از احساستی که توی چشماش جمع شده بود.: اینجا چیکار میکنی ؟ چرا نرفتی؟
شیفتم تنوم شده بود.. اما فرهمند گفته بود تا کارای گزارش رو راست و ریست نکردم نرم..
_ هیچی .. باید تو رو میدیدم گزارش مینوشتم میدادم فرهمند بعد میرفتم..
نگاهش دیگه بالا نبود پایین بود خیره به دستش: پس بخاطر من موندی..ببخشید..
یکی از زانو هاشو بغل کرده بود.. مثل خودش نشستم: حالت خوبه؟ خداروشکر بخیر گذشت..
_ بخیر گذشت؟! حالم از خودم بهممیخوره که چرا اینجا سالم نشستم ؟ همش تقصیر من بود.. میفهمی ؟ اصلا میتونی ؟ این مسافرت کوفتی این موقع بیرون زدن از خونه.. من حتی خجالت میکشم به چشمای سعید نگاه کنم.رسول..
صداش لرزید: فائزه گفت این وقت روز بیرون نزنیم .. گفت از شب جاده بودن میترسه من چرا توجه نکردم؟ خود فائزه میدونه این بلا ها فقط بخاطر من بوده؟ بخاطر زهرچشمگرفتن از من؟
خودخوری کردن بدترین کاری بود که در حق خودش میتونست انجام بده.. می تونست تا فردا همین جمله ها رو رندوم تکرار کنه: فرشید.. چرا فکر میکنی مقصری؟ مگه میدونستی قراره اینطوری شه؟ تو هر زمانی میزدی بیرون این اتفاق میوفتاد..
چیزی نگفت.. حرفام تاثیری تو حالش نداشت..
مکث کرد.. منتظر بودم چیزیبگه .. اما فقط نگاهمکرد.. توی چشمایی که پر از اشک بود.. فقط یه پلک کافی بود که پایین بیوفتن: بچم چی؟
گیج شدم: آیهان که با شما نبود ، بود؟
سرش پایین اوفتاد: نه... ( صداش شکست..) آیه..دخترم.. من...باورت میشه رسول من بابا شده بودم؟
جملاتش سنگین بود: چی میگی؟
غمیگن خندید: خودت گفتی مشکوک میزنم..نگفتی؟ خودت گفتی چرا یهو به سرم زده برم مشهد..
نگاهش بین چشمام قفل شد.. انگار نفس کشیدن براش سخت بود.. راست میگفت؟ چشمام ناخوداگاه سوخت : مگه میشه؟ ینی تو؟
خودش ادامه حرفام رو گفت: فقط یک ماه بود.. یک ماه.. آیه من نیومده رفت رسول.. نمی تونم.. نمی تونم لحظهای باور کنم دختر مظلومم بخاطر من رفت..اونوقت من اینجا نشستم..
محمد اگه بود چیکار میکرد؟ محمد میتونست فرشید رو اروم کنه.. جاش انقدر خالی بود انگار صدا میپیچید..
غم فرشید غم منم بود.. رفیق یعنی همین دیگه.. فرشید انقدر مظلوم شده بود که نمی خواستم اینطور ببینمش.. دختر فرشید برای منم عزیز بود..
نزدیک تر نشستم اروم زمزمه کردم: فرشید ...فرشید من..من واقعا متاسفم.. من حتی الان نمی دونم باید چی بگم.. آیهِ تو آیه ماهم بوده..
سرشو روی شونهام گذاشت.. میلرزید شاید دلیلش گریه بود.. اروم بغلش کردم.. تنها کاری که از دستم برمیومد.. غم فرزند برای پدر خیلی سخته.. فرشیدی که همیشه میدیدم حالا شبیه پسر بچه ها برای دخترش گریه میکرد.. پدر بود..یه پدر داغدار..
جمله های غریبی توی سرم چرخید.. همون لالایی.. همون لالایی مامان بزرگ برای دخترش.. همون کلمه های عمیق خداحافظی..
اروم تر از اینکه فرشید بشنوه مثل زمزمه روی لبم نشست.
"ئَستیرهَ هات ، دِلی پُر داغَه..
بادی هات ، ناوی توی هینا ، سوتایَه گیان!)"
هنوزم معنی شو یادم بود؟!
" ستاره اومد ، دل پر از داغه..
باد اومد نام تو را اورد، جانم سوخته است !)
......
نمی دونستم چقدر گذشته که از شدت خستگی پایین تر از فرشید دراز کشیده بودم.. ساعد دستم روی چشمام بود.. خواب هرزگاهی پلک هامو سنگین میکرد..
که صدای داوود رو بالای سرم شنیدم .. پس از بیمارستان اومده بود اروم دستشو روی دستم گذاشت.. حتما سردش بود که دستش یخ زده بود: رسول؟ بیداری؟ من تازه رسیدم گفتم زود بیام پیش تو یه چیزی بگم..
_ هووم؟
اروم زمزمه کرد : یه چیزی شده..
تنم لرزید.. نکنه اتفاقی اوفتاده؟
ساعدم رو از روی چشمام برداشتم.. با سوزشی که چشمام داشت نگاهش کردم صدام گرفته بود: چیشده داوود؟
••••••••••••••••••••••••
پ ن : حالا فقط مثل یه جنازه سرگردون بودم.
پ ن : اما کاش نمی رفت..
پ ن : باید برای هر دستوری به شما توضیح داد اقای نظری؟
پ ن : بادی هات ، ناوی توی هینا ، سوتایَه گیان!)"
پ ن : دقت کردین داوود هر چیزی میشه سریع میره پیش رسول؟
پ ن : رسول از وقتی محمد بهش گفت هوای همه رو داشته باشه تغیر کرده ...
بابت تاخیر متاسفم..
نظرات شما انگیزه میشه برای اینکه زودتر بریم سراغ ماجرا های جدید سایت..🥲
ܭَߊࡅ߭ܥࡐࡅ࡙ܨ ܣߊ
۱۶ روز تا غدیر مولا🌿🤍. (دیروز ۱۷ روز بوده متاسفانه نزاشتیم.)
15 روز تا غدیر مولاا🥲🤍.
اجرای رپرای انقلابی تو تجمعات رو دیدی؟؟
دنبال مداحی هایی هستی که تو تجمعات شنیدی؟!
شِنیدیبَسیجیابههیچکَسدیسدادَن؟
🔖 موسیقی با محتوای متفاوت 🔖
در
👇🏻|کانال موسیقی انقلابی| 👇🏻
https://eitaa.com/revomusic_official
https://eitaa.com/revomusic_official
ازاین عکسنوشتههای دلـــی میخوای؟
اینجا تولیدکنندشونه :))🤍🌱⤽
𝐀𝐜𝐬𝐧𝐞𝐯𝐞𝐬𝐡𝐭𝐞𝐡 . . 𝐀𝐜𝐬𝐧𝐞𝐯𝐞𝐬𝐡𝐭𝐞𝐡