بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღرویߊرܝღ
فصل دوم
پارت صد و سیزدهم
رسول
از روی صندلی بلند شدم و سمت اتاق اقا محمد رفتم.. حتی اگه سالها طول میکشید اسمش اتاق فرهمند نمیشد..
تغریبا بچه ها همه نشسته بودن.. صندلی کنار داوود خالی بود.. نشستم: سلام..
منتظر من بودن.. طبیعی بود.. گزارش دست من بود..
با ساکت شدن جمع و نگاه فرهنمد صدام رو صاف کردم: از پرونده سایه..به یه باشگاه زنونه به اسم هِرَم طرفای پیروزی رسیدیم.. در حال حاضر پلمپه به دلیل خودکشی یه دختر.. اطلاعاتی راجبش نبود وقتی رفتیم یه نگهبان گفت اون شب بردنش بیمارستان دینا سجادی ۲۲ ساله.. در حال حاضر منتظر مجوز پزشک قانونی هستیم..
لحظهای مکث کردم: ماشینی که با فرشید تصادف کرده چندباری هم همین اطراف دیده شده.. و سرنشین ماشین هیرمان بوده..
گزارش رو سمت فرهمند دراز کردم .. از دستم گرفت و تشکر ارومی کرد.. داوود کنارم ورقه های جلوش رو جابه جا کرد: گزارش تصادف به من سپرده شده بود..
حالا فرشید نگاهش دقیق تر شده بود: اون شب یه ۴۰۵ مشکی با پلاک مشخص با فرشید تصادف عمدی شکل میگیره.. با در اوردن سابقه متوجه شدیم که این ماشین به اسمپور رحیمی بوده و چند وقتی توی پارکینگ بوده.. اما بعد گزارش سرقت به کلانتری داده میشه.. بیشترین حدس طبق تصاویر دوربین های کنترل ترافیک توسط هیرمان دزدیده شده.. اما شب تصادف یه فرد ناشناس بوده..که ممکن از طرف هیرمان بوده..
نگاه های فرشید غمیگن و کلافه بود.. بعد از صحبت های داوود ثانیه های کوتاهی ساکت بودیم.. اما همین سکوت رو امیر شکوند: اقای فرهمند.. طبق حرفای داوود و رسول پس نتیجه میگیریم تغریبا پشت این ماجرا های اخیر کسی نبوده جز هیرمان..
انگاار هیرمان کنار من نشسته بود که نگاهش قفل من شد: کی این امار رو به هیرمان داده؟ نکنه هیرمان علم غیب داره که فهمیده فرشید می خواد جایی بره؟ که این همه تا خارج از شهر دنبالش باشه؟
هنوز نگاهش سمت من بود.. ذره های ریز عرق اروم روی پیشونیم مشخص شد..
فرهمند خودش از بقیه سبقت گرفت: منظور؟
حالا جرئت بیشتری پیدا کرد: پس میشه گفت یه نفر به بیرون خط میده.. اونم در نبود اقا محمد ...
_اون ادم از طرف هیرمان افشار بوده.. هیرمان پسر اسلان افشار.. اسلان افشار کیه؟ دایی خونی رسول .... رسول همین الانم خیلی راحت مشکوکه.. این اتفاق دقیقا دو روز بعد از اینکه پرونده هیرمان دست رسول رسید این اتفاق اوفتاد.. شاید تصادف فقط یه رد گم کنی بوده..
نگاه سنگینش قفل شد:رسول میتونی بگی چرا اصلا یهو باید از ماجرای سفر فرشید کسی خبر دار شه؟ اونم پسر دایی شخص شما؟
با نگاه های سنگین فرشید تنم لرزید.. دستم توانی برای نگه داشتن خودکار نداشت... چرا فرشید اینطور نگاه میکرد؟ نکنه فکری ...
ذره های اکسیژن انگار داشتن دور میشدن.. نمی تونستم درست سرم رو بالا بگیرم..
فقط داوود بود که نگاهش هیچ تغیری نکرده بود.. سرمو بالا گرفتم ..پوزخند عصبی روی لبم نشست: چه سند محکمی برای حرفات داری؟ کل استدلالت روی نسبت خانوادگیه.. در حالی که امکان داره فرشید یا خانومش از قبل تحت نظر بوده باشن..اینطوری نیست؟ من خودم روی همین موضوعی که گفتی کار میکنم..
فقط نگاهم کردم.. لحظهای نمی خواستم نگاهم سمت فرشید بره.. به ساعتم نگاه کردم فقط ده دقیقه مونده بود.. اما همینم زیاد بود.. فکر میکردم هر کدوم از بچه ها لحظه ای مشکوک شدن..
از روی صندلی بلند شدم فقط نگاهم سمت فرهمند بود: اگه با من کاری ندارین زودتر برم..
سری تکون داد: با اجازه..
با بیرون اومدن از اتاق دستم سمت گلوم کشیده شد.. انگار نگاه کل سایت روی من بود.. .پشت میز نشستم.. لرزش دستام به وضوح مشخص بود..در کشو رو باز کردم اسپریم رو دستم گرفتم..اما قبل از استفاده از دستم اوفتاد.. توانی برای برداشتنش نداشتم..
سرم رو بین دستام گذاشتم .. پای راستم با ریتم عصبی تکون می خورد.. نگاه فرشید هنوز توی سرم بود..نکنه..نکنه منو مسبب رفتن آیه بدونه؟ حتی یه درصد به اینکه فکر کنن با هیرمان دستم تو یه کاسهس منو تا پرتگاه فروماشی هدایت میکرد..
قلبم هنوزم اروم نگرفته بود.. لعنتی.. چرا؟ ...
دستی رو شونهام نشست .. با هول سرم رو بالا گرفتم.. داوود بود: خوبی تو؟ چشمات چرا قرمز شده؟
چیزی نگفتم.. کنارم نشست: نکنه اون حرفا؟ ای بابا.. تو که میدونی امیر پی درجه گرفتنه..
نگاهم ترسیده بود: داوود ؟ تو که یه درصد با حرفای امیر ...
کلمات بعدی رو حدس زد که اجازه ادامه دادن نداد: شوخی میکنی؟ من تو رو بهتر از خودت میشناسم..
_ فرهمند گفت تمرکز خودتو بزار روی پرونده سایه.. با تصادف کاری نداشته باش..
نگاهش رو دستی بود که ناخوداگاه میلرزید: باید بفهمم از قبل پرونده کسی فرشید رو زیر نظر داشته یا نه..
به ساعتش خیره شد: حالا اول بیا بریم خونه.. .
تنها راه همین بود.. نمی خواستم تو سایت بمونم.. اسپری رو از روی زمین برداشتم و با هم رفتیم سمت پارکینگ..
با صدای گرفته گفتم: تو میشینی پشت موتور؟
سری تکون داد..
باد خنک حالمو بهتر میکرد.. پلک هامو روی هم فشار دادم.. سرم رو به داوود تکیه دادم..
سرم حالا اروم نبض میزد.. سردم بود.. ته دلم خالی شده بود.. به این فکر میکردم که دیگه سایت نرم.. چطور فرشید یا حتی سعید بعد از این همه تهمت لحظه ای به من شک نمیکردن؟
شاید خوب بود که محمد نبود.. من همیشه بابت گذشته از محمد خجالت میکشیدم..
مگه قرار نبود روز اولی که رفتم سایت کل گذشته رو حبس کنم تو جعبه ، که از نو شروع کنم؟ خود عمو حمید مگه نمیگفت گذشته ها گذشته؟
چرا این گذشته لعنتی پشت سرم بود؟ حالا نه تنها محمد بلکه کل سایت اسم اسلان بود.. همون گذشته که انگار می خواد یاداوری کنه من کیم.. !
با صدای داوود سرم رو بالا گرفتم.. رسیده بودیم. بدون هیچ حرفی پیاده شدم.. بی توجه به داوود سمت خونه رفتم.. از پله ها بالا رفتم..کلید رو توی قفل چرخوندم که داوود هم اومد..
لامپا رو روشن کرد .. خسته گوشه خونه نشستم..انگار خستگی همهی روزا الان به تنم هجوم اورده بود.. دیگه نمی تونستم سر قولم با محمد باشم..
تلفن داوود زنگ خورد: جونم مامان؟
مامان.. خونه زیادی خفه بود.. بلند شدم و سمت بالکن رفتم... بدون روشن کردن لامپ کم نورش .. روی سرامیک های خنکش نشستم.. حالا راحت تر میشد نفس کشید..
چند دقیقه نگذشته بود که داوود در بالکن رو باز کرد: رسول من با موتور یه سر میرم خونه ..میام الان..
وقتی جوابی نشنید با خداحافظی ارومی رفت..
•••••••••••••••
پ ن : کی این امار رو به هیرمان داده؟
پ ن : ذره های ریز عرق اروم روی پیشونیم مشخص شد..
پ ن : اسلان افشار کیه؟ دایی خونی رسول .
پ ن : اونم پسر دایی شخص شما؟
پ ن : نکنه..نکنه منو مسبب رفتن آیه بدونه؟
پ ن : ته دلم خالی شده بود..
پ ن : انگار خستگی همهی روزا الان به تنم هجوم اورده بود..
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღرویߊرܝღ
فصل دوم
پارت صد و چهاردهم
رسول
صدام میلرزید به ستاره های اسمون خیره بودم: خدایا.. بگو من چمه؟ ... خودت منو بغل بگیر.. انگار بند دلم پاره شده..
اشکام رو پاک کردم.. سرم رو به دیوار تکیه دادم.. فکر کردم.. به مرور خاطراتی که قرار نبود بمیرن..
" از پله ها پایین رفتم.. مامان برگشت و نگاهم کرد: کجا میری ریوان؟
_ گلزار..
هیرمان پوزخندی زد : بفرما عمه.. من که گفتم با ما نمیاد..
_ مگه قرار بوده با تو جایی بیام؟
هیراد بلند شد: پاشو بریم.. هیرمان بدون خداحافظی از کنارم رفت.. اما هیراد خداحافظی ارومی کرد..
اهمیتی ندادم.. خواستم برم که مامان صدام زد: ریوان..! برگشتم: بله؟
نفس عمیقی کشید..نگاهمکرد.. از همون نگاهایی که تاسف داشت: یادت باشه باید به فکر ابروی خانواده باشی..!
لبخند مسخره ای زدم: با گلزار رفتن من ابروی خانواده زیر سوال میره؟
بلند شد و چند قدم نزدیک تر اومد.. حق به جانب گفت: اره.. توی خانواده ما عقاید تو معقول نیست.. ریوان جان.. ؟ هر ادمی باید شبیه خانواده خودش باشه تا دووم بیاره.. وقتی شبیه خانوادت نباشی به مرور تنها میشی.. اونوقت هم از خانواده ترد میشی هم از همونایی که ازشون دم میزنی.. جای رفتن به اینجور جاها و ( به پیرهن مشکیم خیره شد) اینطور لباس پوشیدن سعی کن همرنگ ما باشی.. یکم با هیرمان و دایی اسلان بگرد..
نمی تونستم از مامان عصبی شم: نگران نباش مامان..من جاهایی که میرم هیچوقت ترد نمیشم.. خانواده هم که... بستگی به شما داره نه من.. "
اشکام سر ریز شد.. نکنه حرفای تو درست بود مامان؟ نکنه خلاف حرفم داره ثابت میشه؟
داوود
وقتی رسیدم هنوزم توی بالکن بود.. در بالکن رو باز کردم.. صدای مبهم خیابون از دور دست به گوش میرسید.. روی زمین سرد کز کرده بود.. زانو هاشو بغل کروه بود و خیره به سیاهی شب بود.. کنارش بی صدا نشستم..
رسول
سکوت طولانی کشدار شب رو داوود شکوند.. اروم گفت: ستاره ها چه قشنگن نه؟
دیگه نمی تونستم حرف نزنم.. بدون اینکه نگاهم رو از تاریکی شب بگیرم صدام از ته چاه بیرون اومد: داوود ؟ تا حالا شده حس کنی به ریه هات اکسیژن نمیرسه؟ ..انگار هر چی نفس میکشم فقط دود گذشته میره تو جونم..
_ داوود من دیگه نمیکشم..
به دیوار تکیه داده بود.. اروم گفت: میفهمم رسول! از اون خستگی ها که با خواب شب در نمیره ، نه؟
برگشتم سمتش.. چشمام ازغم برق میزد، صدام لرزید: کدوم خستگی ؟ روحم هر تیکهش یه طرف اوفتاده.. دلتنگی محمد مثل یه حفره سیاه تو قلبم مونده...
گذشته مثل سایه دنبالمه.. انگار باید تاوان بدم..تاوان اشتباهای هیرمان و اسلان.. حالم داره از خودم بهممیخوره.. داوود ، من دیگه بریدم . خستهم از نقش بازی کردن.. از اینکه هر روز صبح پاشم ماسک " رسول قوی " رو بزنم به صورتم.. تا کی باید نشون ندم که دلتنگ شدم؟ تا کی باید قوی بمونم؟
با نگاهی که بوی امنیت میداد گفت: ببین رسول، لازم نیست همیشه قوی باشی. اصلاً امشب، اینجا، تو این تاریکی، اگه بخوای میتونی ضعیفترین آدمِ دنیا باشی. من بهت نمی گم “قوی باش” من خودم هستم که اگه خواستی فرو بری، دیوارِ پشتِ سرت باشم..
تن خستهم رو به اغوش کشید.. دستاشرو محکم دورم حلقه زد.. شونه هام لرزید.. صدام حالا شاید فقط یه زمزمه شسکته بود: اگه بازم نتونستم سر قولم با محمد باشم چی؟ اگه اینگذشته بازم تنهام نذاشت و بدتر شد چی؟ اصلا داوود اگه نتونستم بلند شم چی؟
با ارامش گفت:خب بلند نشو. اصلاً بمون همینجا. تو تاریکی. تا هر وقت که دلت بخواد. من تا وقتی که اون افکارت دست از سرت برداشتن.. همینجا کنارتم. ما با هم این شب رو صبح میکنیم، بعدش ببینیم خدا چی میخواد. باشه؟
چشمام رو بستم: فکر میکنم همهی اینا بهونهس.. من..من فقط دلم برای محمد تنگ شده.. فقط..فقط دلم می خواد زود بیاد.. خیلی زود... قبل از اینکه از پرتگاه پرت شم پایین..
_ محمدم میاد.. الان دیر وقته اما میتونی فردا بهش زنگ بزنی.. اصلا من میگم زودتر از اونی که فکرشو کنی میاد..
چیزی نگفتم.. داوود همیشه قوی تر بود... توی اغوشش انگار از گذشته در امان بودم.. اخ که تمام قلبم برای محمد فشرده شده بود.. دلم می خواست وقتی بیاد ساعت ها فقط نگاهش کنم..
نمی دونم چند دقیقه گذشت که کنار گوشم گفت: بریم تو؟ یه چیز خوشمره اوردم..
بی حال گفتم: گرسنهم نیست..
_ اذیت نکن دیگه..
پا شد و دستش رو سمتم دراز کرد: می خوای تا صبح اینجا یخ بزنی؟
دستشو گرفتم و بلند شدم..
نور اشپزخونه چشمم رو میزد.. ظرف کوچیک فلزی رو جلوم گذاشت.. با دقت درش رو باز کرد و با هیجان گفت: دری ری رینگ.. دلمه سیمین خانوم!
بوی سبزی معطر توی هوا پیچید.. دلمه ها با نظم خاصی چیده شده بودن: وقتی تو بالکن بودی مامان زنگ زد گفت دلمه درست کرده.. خواستم خودم تنها بخورم.. اما خب مامان رو که میشناسی.. گفت رسول دلمه دوست داره..
_ اما واقعا الان اشتها ندارم...
پوکر نگاهم کرد... با لحن مسخره ادای حرفام رو در اورد..
ناخوداگاه خندم گرفت..
_ تو ادم بشو نیستی رسول..
یه دلمه از ظرف برداشت حرکتش انقد سریع بود که نتونستم کاری کنم.. دلمه رو تا نصفه تو دهنم فرو برد: حتما باید با زبون زور با تو حرف زد؟
خندیدم.. نصف دلمه رو تو دستم گرفتم...
انگار چیزی یادش اوفتاد که گفت: نوشابهای که چند روز پیش گرفتم هنوزم تو یخچال هست؟
سری تکون دادم.. بلند شد و سمت یخچال رفت همونطور که میرفت با خنده گفت.: خوشم میاد..چیزی تو یخچال کم و زیاد نمیشه..
لبخند زدم.. نفس عمیقی کشیدم..
با اوردن نوشابه کنارم نشست.. ارومگفتم: از خاله سیمین تشکر کن.. خیلی خوشمزهس..
شونه ای بالا انداخت: به من چه؟ خودت تشکر کن..خالهی توعه نه من..
خندیدم.. حالا حالم بهتر شده بود: وقت دنیا رو میگیری ..
_ وقت دنیا رو به خاطر تو میگیرم ..
••••••••••••••••••••••
پ ن : هر ادمی باید شبیه خانواده خودش باشه تا دووم بیاره..
پ ن : انگار هر چی نفس میکشم فقط دود گذشته میره تو جونم..
پ ن : دلتنگی محمد مثل یه حفره سیاه تو قلبم مونده...
پ ن : تا کی باید قوی بمونم؟
پ ن : من فقط دلم برای محمد تنگ شده.
پ ن : وقت دنیا رو به خاطر تو میگیرم ..
پ ن : این پارت پر از جمله هایی بود که میشه بارها بهش دقت کرد..))
چه خوب بود که آدمی میتوانست وقتی درد و مصیبتی دارد، ماهها بخوابد و چندین ماه بعد، آسوده و تازه نفس از خواب برخیزد؛ اما هیچکس نمیتواند چنین کاری بکند؛ باید بیدار ماند و درد کشید و با دردهای خود کنار آمد.
ژان کریستف - رومن رولان
...
این روزا بیشتر از هر وقت دیگه ای نیازمند انگیزه های شما هستم..
منتظر نظرای قشنگتون