eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.2هزار ویدیو
26 فایل
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م❥ اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت. کپی از رمان؟!خیر @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
نگاهش رو دستی بود که ناخوداگاه میلرزید: باید بفهمم از قبل پرونده کسی فرشید رو زیر نظر داشته یا نه.. به ساعتش خیره شد: حالا اول بیا بریم خونه.. . تنها راه همین بود.. نمی خواستم تو سایت بمونم.. اسپری رو از روی زمین برداشتم و با هم رفتیم سمت پارکینگ.. با صدای گرفته گفتم: تو میشینی پشت موتور؟ سری تکون داد.. باد خنک حالمو بهتر میکرد.. پلک هامو روی هم فشار دادم.. سرم رو به داوود تکیه دادم.. سرم حالا اروم نبض میزد.. سردم بود.. ته دلم خالی شده بود.. به این فکر میکردم که دیگه سایت نرم.. چطور فرشید یا حتی سعید بعد از این همه تهمت لحظه ای  به من شک نمی‌کردن؟ شاید خوب بود که محمد نبود.. من همیشه بابت گذشته از محمد خجالت میکشیدم.. مگه قرار نبود روز اولی که رفتم سایت کل گذشته رو حبس کنم تو جعبه ، که از نو شروع کنم؟ خود عمو حمید مگه نمیگفت گذشته ها گذشته؟ چرا این گذشته لعنتی پشت سرم بود؟ حالا نه تنها محمد بلکه کل سایت اسم اسلان بود.. همون گذشته که انگار می خواد یاداوری کنه من کیم.. ! با صدای داوود سرم رو بالا گرفتم.. رسیده بودیم. بدون هیچ حرفی پیاده شدم.. بی توجه به داوود سمت خونه رفتم.. از پله ها بالا رفتم..کلید رو توی قفل چرخوندم که داوود هم اومد.. لامپا رو روشن کرد .. خسته گوشه خونه نشستم..انگار خستگی همه‌ی روزا الان به تنم هجوم اورده بود.. دیگه نمی تونستم سر قولم با محمد باشم.. تلفن داوود زنگ خورد: جونم مامان؟ مامان.. خونه زیادی خفه بود.. بلند شدم و سمت بالکن رفتم... بدون روشن کردن لامپ کم نورش .. روی سرامیک های خنکش نشستم.. حالا راحت تر میشد نفس کشید.. چند دقیقه نگذشته بود که داوود در بالکن رو باز کرد: رسول من با موتور یه سر میرم خونه ..میام الان.. وقتی جوابی نشنید با خداحافظی ارومی رفت.. ••••••••••••••• پ ن : کی این امار رو به هیرمان داده؟ پ ن : ذره های ریز عرق اروم روی پیشونیم مشخص شد.. پ ن : اسلان افشار کیه؟ دایی خونی رسول . پ ن : اونم پسر دایی شخص  شما؟ پ ن : نکنه..نکنه منو مسبب رفتن آیه بدونه؟ پ ن : ته دلم خالی شده بود.. پ ن : انگار خستگی همه‌ی روزا الان به تنم هجوم اورده بود..
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم              ღ‌رویߊ‌رܝ‌ღ فصل دوم پارت صد و چهاردهم رسول صدام میلرزید به ستاره های اسمون خیره بودم: خدایا.. بگو من چمه؟ ...  خودت منو بغل بگیر.. انگار بند دلم پاره شده.. اشکام رو پاک کردم.. سرم رو به دیوار تکیه دادم.. فکر کردم.. به مرور خاطراتی که قرار نبود بمیرن.. "  از پله ها پایین رفتم.. مامان برگشت و نگاهم کرد: کجا میری ریوان؟ _ گلزار.. هیرمان پوزخندی زد : بفرما عمه.. من که گفتم با ما نمیاد..  _ مگه قرار بوده با تو جایی بیام؟ هیراد بلند شد: پاشو بریم.. هیرمان بدون خداحافظی از کنارم رفت.. اما هیراد خداحافظی ارومی کرد.. اهمیتی ندادم.. خواستم برم که مامان صدام زد: ریوان..!  برگشتم: بله؟ نفس عمیقی کشید..نگاهم‌کرد.. از همون نگاهایی که تاسف داشت: یادت باشه باید به فکر ابروی خانواده باشی..! لبخند مسخره ای زدم: با گلزار رفتن من ابروی خانواده زیر سوال میره؟ بلند شد و چند قدم نزدیک تر اومد.. حق به جانب گفت: اره.. توی خانواده ما عقاید تو معقول نیست.. ریوان جان.. ؟ هر ادمی باید شبیه خانواده خودش باشه تا دووم بیاره.. وقتی شبیه خانوادت نباشی به مرور تنها میشی.. اونوقت هم از خانواده ترد میشی هم از همونایی که ازشون دم میزنی.. جای رفتن به اینجور جاها و ( به پیرهن مشکیم خیره شد) اینطور لباس پوشیدن سعی کن همرنگ ما باشی.. یکم با هیرمان و دایی اسلان بگرد.. نمی تونستم از مامان عصبی شم: نگران نباش مامان..من جاهایی که میرم هیچوقت ترد نمیشم.. خانواده هم که... بستگی به شما داره نه من.. " اشکام سر ریز شد.. نکنه حرفای تو درست بود مامان؟ نکنه خلاف حرفم داره ثابت میشه؟ داوود وقتی رسیدم هنوزم توی بالکن بود.. در بالکن رو باز کردم.. صدای مبهم خیابون از دور دست به گوش میرسید.. روی زمین سرد کز کرده بود.. زانو هاشو بغل کروه بود و خیره به سیاهی شب بود.. کنارش بی صدا نشستم.. رسول سکوت طولانی کشدار شب رو داوود شکوند.. اروم گفت: ستاره ها چه قشنگن نه؟ دیگه نمی تونستم حرف نزنم..  بدون اینکه نگاهم رو از تاریکی شب بگیرم صدام از ته چاه بیرون اومد: داوود ؟ تا حالا شده حس کنی به ریه هات اکسیژن نمیرسه؟ ..انگار هر چی نفس میکشم فقط دود گذشته میره تو جونم.. _ داوود  من دیگه نمی‌کشم.. به دیوار تکیه داده بود.. اروم گفت: میفهمم رسول! از اون خستگی ها که با خواب شب در نمیره  ، نه؟ برگشتم سمتش.. چشمام از‌غم برق میزد‌، صدام لرزید: کدوم خستگی ؟ روحم هر تیکه‌ش یه طرف اوفتاده.. دلتنگی محمد مثل یه حفره سیاه  تو قلبم مونده... گذشته مثل سایه دنبالمه.. انگار باید تاوان بدم..تاوان اشتباهای هیرمان و اسلان..  حالم داره از خودم بهم‌میخوره.. داوود ، من دیگه بریدم . خسته‌م از نقش بازی کردن.. از اینکه هر روز صبح پاشم  ماسک " رسول قوی " رو بزنم به صورتم..  تا کی باید نشون ندم که دلتنگ شدم؟ تا کی باید قوی بمونم؟ با نگاهی که بوی امنیت میداد گفت: ببین رسول، لازم نیست همیشه قوی باشی. اصلاً امشب، اینجا، تو این تاریکی، اگه بخوای می‌تونی ضعیف‌ترین آدمِ دنیا باشی. من بهت نمی گم “قوی باش” من خودم هستم که اگه خواستی فرو بری، دیوارِ پشتِ سرت باشم.. تن خسته‌م رو به اغوش کشید.. دستاش‌رو محکم دورم حلقه زد.. شونه هام لرزید.. صدام حالا شاید فقط یه زمزمه شسکته بود: اگه بازم نتونستم سر قولم با محمد باشم چی؟ اگه این‌گذشته بازم تنهام نذاشت و بدتر شد چی؟ اصلا داوود اگه نتونستم بلند شم چی؟ با ارامش گفت:خب بلند نشو. اصلاً بمون همین‌جا. تو تاریکی. تا هر وقت که دلت بخواد. من تا وقتی که اون افکارت دست از سرت برداشتن.. همین‌جا کنارتم. ما با هم این شب رو صبح می‌کنیم، بعدش ببینیم خدا چی می‌خواد. باشه؟ چشمام رو بستم: فکر میکنم همه‌ی اینا بهونه‌س.. من..من فقط دلم برای محمد تنگ شده.. فقط..فقط دلم می خواد زود بیاد.. خیلی زود.‌.. قبل از اینکه از پرتگاه پرت شم پایین..  _ محمدم میاد.. الان دیر وقته اما میتونی فردا بهش زنگ بزنی.. اصلا من میگم زودتر از اونی که فکرشو کنی میاد.. چیزی نگفتم.. داوود همیشه قوی تر بود... توی اغوشش انگار از گذشته در امان بودم.. اخ که تمام قلبم برای محمد فشرده شده بود.. دلم می خواست وقتی بیاد ساعت ها فقط نگاهش کنم.. نمی دونم چند دقیقه گذشت که کنار گوشم گفت: بریم تو؟ یه چیز خوشمره اوردم.. بی حال گفتم: گرسنه‌م نیست.. _ اذیت نکن  دیگه.. پا شد و دستش رو سمتم دراز کرد: می خوای تا صبح اینجا یخ بزنی؟ دستشو گرفتم و بلند شدم.. نور اشپزخونه چشمم رو میزد.. ظرف کوچیک فلزی رو جلوم گذاشت.. با دقت درش رو باز کرد و با هیجان گفت: دری ری رینگ.. دلمه سیمین خانوم!
بوی سبزی معطر توی هوا پیچید.. دلمه ها با نظم خاصی چیده شده بودن: وقتی تو بالکن بودی مامان زنگ زد گفت دلمه درست کرده.‌. خواستم خودم تنها بخورم.. اما خب مامان رو که میشناسی.. گفت رسول دلمه دوست داره.. _ اما واقعا الان اشتها ندارم... پوکر نگاهم کرد... با لحن مسخره ادای حرفام رو در اورد.. ناخوداگاه خندم گرفت.. _ تو ادم بشو نیستی رسول.. یه دلمه از ظرف برداشت حرکتش انقد سریع بود که نتونستم کاری کنم.. دلمه رو تا نصفه تو دهنم فرو برد: حتما باید با زبون زور با تو حرف زد؟ خندیدم.. نصف دلمه رو تو دستم گرفتم... انگار چیزی یادش اوفتاد که گفت: نوشابه‌ای که چند روز پیش گرفتم هنوزم تو یخچال هست؟ سری تکون دادم.. بلند شد و سمت یخچال رفت همونطور که میرفت با خنده گفت.: خوشم میاد..چیزی تو یخچال کم و زیاد نمیشه..   لبخند زدم.. نفس عمیقی کشیدم.. با اوردن نوشابه کنارم نشست.. اروم‌گفتم: از خاله سیمین تشکر کن.. خیلی خوشمزه‌س.. شونه ‌ای بالا انداخت: به من چه؟ خودت تشکر کن..خاله‌ی توعه نه من.. خندیدم.. حالا حالم بهتر شده بود: وقت دنیا رو میگیری .. _ وقت دنیا رو به خاطر تو میگیرم .. •••••••••••••••••••••• پ ن : هر ادمی باید شبیه خانواده خودش باشه تا دووم بیاره.. پ ن : انگار هر چی نفس میکشم فقط دود گذشته میره تو جونم.. پ ن : دلتنگی محمد مثل یه حفره سیاه  تو قلبم مونده... پ ن : تا کی باید قوی بمونم؟ پ ن : من فقط دلم برای محمد تنگ شده. پ ن : وقت دنیا رو به خاطر تو میگیرم .. پ ن : این پارت پر از جمله هایی بود که میشه بارها بهش دقت کرد..))
چه خوب بود که آدمی می‌توانست وقتی درد و مصیبتی دارد، ماه‌ها بخوابد و چندین ماه بعد، آسوده و تازه نفس از خواب برخیزد؛ اما هیچ‌کس نمی‌تواند چنین کاری بکند؛ باید بیدار ماند و درد کشید و با دردهای خود کنار آمد. ژان کریستف - رومن رولان ... این روزا بیشتر از هر وقت دیگه ای نیازمند انگیزه های شما هستم.. منتظر نظرای قشنگتون
زبان‌‌ایتا‌سپاهی‌منتشر‌شد🕶💀- این‌زبان‌مخصوص‌سپاهی،بسیجی‌هست طوری‌که‌این‌زبان‌خفن‌ن‌نِ. گذاشتم‌کانال‌بزنید‌رو‌پیام‌سنجاق‌شده یه‌عالمه‌زبان‌دیگه‌موجوده🚩 https://eitaa.com/joinchat/228722128Ccd54b68532 عضوشوسپاهی💀🤞🏾"