eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
2.4هزار ویدیو
26 فایل
اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت به جز کپی ممنوع هااا..!! کپی از رمان؟!خیر دیدن و خوندن کلیپ و رمان ها بدون عضویت؟! خیر!! @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
اتمام تقدیمی🤌🏻 لف= رضایتي ندارم🌱 🌝 ! موندگار باشید 💕✨
رفیقمون رند بشه؟! https://eitaa.com/zhulide چند نفر بررن پیشش🥺❤️؛))
امروز سرم خیلی شلوغه.. اما دلم نیومد پارت نزارم.. اونم پارتی که نصف شبی نوشتم🤌🏻 پایه که هستین؟!
Mohsen Chavoshi ~ Musics-Fa.Com219_88497539652666.mp3
زمان: حجم: 11.4M
با حال و هوای پارتمون)))! ( چشمام رو روی هم بود که) پیشنهاد میشه اینجا پلی کنید
از دوری آنکه دوستش داری یتیم میشوی.. حتی اگر تمام شهر تو را در آغوش بگیرند.)
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم              ღ‌رویߊ‌رܝ‌ღ فصل دوم پارت صد و شانزدهم رسول گزارش رو روی میز انداخت: همیشه گزارشات ناقصه؟ هول کردم: نه..اما صحبت های ساره فقط همینقدر بود.... نگاه تیزش بین چشمام چرخید: پس چرا بازداشت نکردین؟ _ حکم لازمه رو  نداشتیم.. نگاه تاسف بارش رو از گزارش سمتم چرخوند.. نگاه سنگینش هر بار تحقیر امیز تر میشد: چرا بی هماهنگی رفتین؟ نکنه چون باز پای افشار (هیرمان)  وسط بوده؟ نگاهم رو بالا اوردم:  نه اقای فرهمند.. چون شیفت خودم نبود.. ( مکث کردم..ارومتر گفتم) ببخشید.. چند ثاتیه چیزی نگفت.. با تاسف سری تکون داد.. گزارش رو سمتم گرفت: محمد خیلی دقیق و منظم بود.. عحیبه که چطور تو رو به عنوان نیروی خودش قبول داشت.. ( حالا با خونسردی به صندلی تکیه داد) من نمی تونم این بی دقتی ها رو نادیده بگیرم.. تکرار نشه.. هر کلمه مثل گلوله ای بود روی تنم.. کلماتش مثل یه سیلی به صورتم خورد.. توی اون خلوت دو نفره انگار دیوارا بهم زل زده بودن.. رگ دستم ورم کرده بود، از اول مکالمه هنوز محکم مشت شده بود.. _ ببخشید.. تنها کلمه ای بود که تونست از سنگ گیر کرده توی گلوم بیرون بیاد.. فکر میکردم خورد شدم، انگار خود محمد اونجا بود و نگاهم میکرد.. _ خسته نباشید.. جمله‌ش مجوزی بود برای رفتنم..برای خلاص شدن از سرزنش هایی که حالا فکر میکردم به محمد توهینی شده.. با برگه گزارش بیرون اومدم.. کی فکرشو میکرد حالا اتاق محمد اینقد فضای سنگینی باشه.. هنوزم تنم داغ بود.. جای گلوله هایی درد میکرد که به تنم نخورده بود.. حالا فکر میکردم لحظه‌ای بدون محمد دوام نمیارم.. اون حق نداشت به خاطر من لحظه‌ای به محمد توهین کنه.. حتی حق اینو نداشت برای محمد از فعل گذشته استفاده کنه.. محمد زنده بود..نفس میکشید.. خالی کرده بودم.. گزارش رو روی میز گذاشتم، باید کاملش میکردم..اما الان نه!.. با نبودن داوود راهمو سمت خونه کج کردم.. وقتی رسیدم سمت اتاق رفتم.. تغریبا ۸ شب بود.. روی تخت دراز کشیدمو زل زدم به دیوار.. بهتم زده بود.. محمد واقعا نبود..! چطور باید با خودم کنار میومدم؟ ذهنم خالی شده بود، در واقع اصلا نمی تونستم به چیزی فکر کنم.. فقط خالی کرده بودم..انگار بند دلم پاره شده بود.. انگار فرهمند محکم نبودن محمد رو کوبیده بود روی سرم..شبیه یه بچه انگار دلتنگی و داغم یادم اوفتاده بود..‌ ... چشمام روی هم بود که انگار تخت تکون خورد..حضور یه نفر که کنارم نشسته بود حس میشد.. نفس عمیقی کشیدم که بوی پیرهن محمد تا ته ریه‌هام رفت..من بوی محمد رو بلد بودم..بوی خودش بود.. دقتم بیشتر شد..حالا صدای نفس های اروم یه نفر کنارم حس میشد... تَوَهُم بود؟!  توهم بود تا وقتی که گرمای دستی به دستم خورد..دست سردم حالا گرم تر شده بود.. چشمام رو اروم باز کردم.. با لبخند به صورتم خیره شده بود: چقدر زود خوابیدی.. لحظه‌ای نفس کشیدن یادم رفت..با چشمای گشاد شده نشستم: م..محمد؟ اروم خندید دستمو هنوز گرفته بود: حالت خوبه؟ تنم شاید بخاطر تعجب بود که اینطور یخ زده بود.. با دیدنش فهمیدم که چقدر دلتنگش بود.. دلتنگ لبخندش،دلتنگ چشماش، دلتنگ صدای ارومش، ینی..ینی الان محمد دیگه پیشم بود؟ یعنی اومده بود؟ از کنارم بلند شد و سمت اشپزخونه رفت: چایی میخوری؟ حرف زدن یادم رفته بود.. بلند شدم و پشت سرش رفتم.. کنار سماور برقی روی کابینت بود.. نگاهم لحظه‌ای کنار نمی رفت.. بالاخره صدام باز شد.. سنگ گیر اوفتاده توی گلوم حالا به چشمام رسیده بود: دل..دلم ...خیلی ...برات ..تنگ شده ...بود..( صدام بین لرزیدن شکست) م..محمد..من..بی ..تو اینجا..خیلی..غریب ..بودم.. لبخندش تا عمق قلبم فرو رفت: اگه یه روز دیر برسم..منتظر بمون!.. از کابینت فاصله گرفت و سمتم اومد:  خیلی خسته‌ای هاا..نمیای بغلم؟ ! بغض شکسته رو قورت دادم.. دستاشو باز کرد که به اغوشش پناه ببرم.. با شدت از روی  تخت پریدم.. نفسم به خس خس اوفتاده بود.. دستمو روی قلبم گذاشتم  ضربان قلبم انقدر تند بود که فکر میکردم همسایه ها میشنون.. با ترس به اطرافم نگاه کردم ..به تاریک زل زدم. تنهاییِ اتاق مثل یک پتک به سرم کوبیده شد...تاریک بود.. هیچ خبری از محمد نبود.. بوی عطرش هنوز توی هوا معلق بود.. علائم کسی رو داشتم که لحظه های اخر عمرش بود.. تنم به وضوح میلرزید..سردم بود..صورتم از اشک خیس بود و انگار زیر بارون بود.. با ترس گفتم: م‌‌..محمد؟ هیچ خبری نبود..فقط..فقط یه خواب بود.. ترسیده بودم..از خودم..از تاریکی اتاق.. چطور می تونست خواب باشه؟ من...من..خودم گرمای دستشو حس کردم..
پیرهنم رو با دست چنگ زده بودم تا شاید قلبم اروم شه.. نمی تونستم روی پاهام وایسم.. چشمام پی تلفنم بود.. با پیدا کردنش از اتای بیرون زدم.. همه‌ی لامپا رو روشن کردم.. هنوزم  چشمام توی خونه دنبال محمد بود.. شمارشو گرفتم.. با هر بوقی نفسم قطع میشد..جواب نمی داد.. برای بار دوم شماره محمد رو گرفتم..تلفن روی گوشم ثابت نبود..حتما دلیلش لرزش دستم بود.. بوق میخورد.. به هق هق اوفتادم.. کل خونه رو با قدم های لرزیده رژه میرفتم.. تروخدا جواب بده محمد.. ازت خواهش میکنم جواب بده.. قلبم هر لحظه امکان داشت بیرون بزنه..نمی خواستم باور کنم یه خواب بوده.. همین خواب سبک محمد  دمار از روزگارم در اورده بود.. انگار غم و دلتنگی همه‌ی این روزا حالا الان روی سرم اوار شده بود.. لحظه‌ای اروم و قرار نداستم.. نگاهم اطراف خونه می دوید.. مثل یه کبوتر زخمی توی قفس بودم.. بی فایده بود جواب نمی داد و حال زارم رو بدتر میکرد.. پاهام از این همه قدم زدن عرض خونه بی جون شده بود.. توی واتساپ دنبال اسم محمد گشتم.. انگار دیگه بینایی نداشتم که اسمشو جلوی چشمم پیدا نمی کردم.. روی اسمش زدم..چند روزی بود افلاین بود.. سعی کردم نفس عنیق بکشم..اشکام جذب استین پیرهن مشکیم شد.. هیچ نفس عمیقی هق هقم رو قطع نمی کرد.. فضا ساکت بود جز تیک تیک ساعت و صدای خس خس نفسهام..ثابت وایسادم..دستمو روی ویس فشردم..مکث کردم که نفسم بالا بیاد.. کلمات رو از ته گلوم بیرون کشیدم: مح...محمد... محمد ...داداش.. ( صفحه شیشه‌ای گوشی رو تار میدیدم) من...من دیگه..نمیتونم...به ولله .نمی تونم.. من..دیگه نمی تونم..سر قولی که فرودگاه دادیم بمونم... محمد تروخدا..زودتر بیا...من ..عملا دیگه نمی تونم... تمام وجودم خالی کرده..محمد من خیلی دلتنگتم..درسته بچه ها هستن..ولی بخدا که من بی تو غریبم.. میشه زود بیای؟!.. دکمه ارسال رو فشار دادم..تلفن از دستم اوفتاد.. گریه‌م شدت گرفت... اعتراف کردم..به حرفی که دوهفته روحمو خراش میداد.. دیوار های خونه انگار هر بار تنگ تر میشد.. فقط نیاز داشتم یه نفر کنارم باشه.. نه...یه نفر نه...فقط محمد..کاش اون خواب واقعی بود...کاش الان پناه میبردم به آغوش محمد.. اکسیژن توی خونه بود و من داشتم خفه میشدم؟ دستام رو محکم مشت کرده بودم که کمتر بلرزه.. محمد اگه بود چیکار میکرد؟! مشخص بود..روی سجاده مشکلشو حل میکنه.. خم شدمو گوشی رو دستم گرفتم.. سمت بالکن رفتم.. همون جای همیشگی نشستم..باد خنک به صورت خیسم میخورد..هرزگاهی بوق ماشینا به گوشم می خورد.. تلفن رو روشن کردم..نور کمش چشمو میزد.. هنوز ده شب بود.. روی پی وی محمد زدم.. ویس رو سین نزده بود..تپش قلب داشتم..چرا جواب نمیداد..اصلا چرا ویس منو گوش نداده بود؟! نگاهمو گرفتم..بالاتر رفتم.. قبلا یه کلیپ فرستاده بود.. تند خوانی زیارت عاشورا بود.. با شروع شدنش چشمامو بستم.. هق هقم کمرنگ تر شد..قلبم حالا دیگه تمایلی برای بیرون اومدن نداشت.... هر جمله از زیارت عاشورا که توی گوشم زمزمه میشد مثل اب خنکی بود روی اتیش.. با سجده‌ی اخر زیارت عاشور تموم شد.. نفس عمیقی کشیدم.. ارامش عجیبی توی قلبم نشست... دلتنگی محمد هنوزم همون حفره توی قلبم بود.. به اسمون تاریک خیره شدم ..به ستاره ها..به حرفایی که نزدم و ستاره ها شنیدن... _ خب دیگه..!..همه چی رو به محمد گفتم.. گفتم که نمی تونم دیگه روی قولم وایسم.. ( کوتاه و غمگین خندیدم) خواب محمد منو از خود بی خود کرد هااا.. ولی الان خوبم..به لطف امام حسین خوبم.. مخاطبم خدایی بود که توی تاریکی شب بیشتر حسش میکردم.. با صدای  متعدد زنگ در نگاهمو از اسمون گرفتم.. برگشتم..کی بود؟ نکنه محمده؟! بلند شدمو راهم رو سمت در کج کردم.. لحظه‌ای مکث کردم و اروم در رو باز کردم.. اما با دیدن چهره نقش بسته در چارچوب در جاخوردم.. چشمام ترکیبی از ترس و تعجب بود..این..این اینجا چیکار میکرد؟ لبخند کجی گوشه لبش ظاهر شد... •••••••••••••••••••• پ ن : هر کلمه مثل گلوله ای بود روی تنم.. پ ن : فکر میکردم به محمد توهینی شده.. ) پ ن : جای گلوله هایی درد میکرد که به تنم نخورده بود.. ))! پ ن : محمد زنده بود..نفس میکشید.. پ ن : م..محمد..من..بی ..تو اینجا..خیلی..غریب ..بودم.. پ ن : تَوَهُم بود؟!...توهم بود تا وقتی که گرمای دستی به دستم خورد.. پ ن : به لطف امام حسین خوبم..🩵 پ ن : مح...محمد... محمد ...داداش.. پ ن : میشه زود بیای؟!..
هرکسی در دل من جای خودش را دارد ؛ جانشین تو در این سینه خداوند نشد.. فاضل_نظری؛ ... شب‌های هجر را گذراندیم و زنده‌ایم ما را به سخت‌جانی خود این گمان نبود ... .. منتظر ماندن دردناک است. فراموش کردن دردناک است. اما ندانستن اینکه کدام یک را انجام دهی، بدترین نوع رنج است. کیمیاگر، پائولو کوئیلو از اون پارتایی که کلی منو بغضی کرد... یه توجه ویژه به پارت داشته باشین..)) ناشناس باید پر باشه برای پارت هیجانی بعدی🤌