eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
2.4هزار ویدیو
26 فایل
اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت به جز کپی ممنوع هااا..!! کپی از رمان؟!خیر دیدن و خوندن کلیپ و رمان ها بدون عضویت؟! خیر!! @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از حوالی پاییز
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
واما دارد می رسد اولین محرم ما بدون شما:)
سه تا الهی به رقیه میگین؟!🥲
پارت بخونیم؟
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم              ღ‌رویߊ‌رܝ‌ღ فصل دوم پارت صد و هفدهم رسول لبخند کج روی لبش پر رنگ تر شد: هنوزم همینجا زندگی میکنی؟! ثانیه‌ای چشمام رو باز و بسته کردم..اما این‌ دیگه توهم نبود..واقعی بود..  نفسمو حبس کردم..دهنم خشک شده بود.. _ چه غلطی میکنی اینجا؟ کوتاه خندید با ارامش گفت: غلط؟! .. به اطرافش نگاه کرد: نیام تو پسر عمه؟! زشته، این همه راه اومدم برای دیدنت... دندونام رو روی هم فشار دادم.. ناچار قدمی عقب رفتم.. از کنارم رد شد: چه خونه‌ی تاریکی.. یکی از لامپ های پذیرایی رو روشن کرد: حالا شددد.. برگشت: همونجا خشکت زده چرا؟ بعد از مدت ها همو دیدیم! از ارامشی که داشت کلافه میشدم.حتی پلک هم نمی زد...دستمو توی جیبم فرو بردم که لرزشش مشخص نباشه.. اما اون خونسرد بود.. تکیه به دیوار نشست نفس عمیقی کشید انگار که هیچ اتفاقی نیوفتاده بود..هیچ اتفاقی..پلک هاشو رو هم گذاشت: تو که نمی خوای همین اول کاری پسر دایی خودتو تحویل مافوقت بدی؟  تو نمیتونی پا روی خاطراتت بزاری مگه نه؟ نگاهم یخ زده بود..کلماتم ته کشیده بود..اینجا سایت و پرونده سایه نبود..اینجا فقط من بودمو پسر داییم : اینبار قضیه فرق داره.. می تونم همین الان زنگ بزنم بیان جمع‌ت کنن.. در جریان حکمت که هستی؟ سر یه هفته میری پیش بابات.. چشماشو باز کرد..امشب کلیک کرده بود رو خنده: تند نرو ریوان ...تند نرو.. سیگارش رو از پاکت در اورد و با لباش مماس کرد: تو رو خوب میشناسم.. همیشه برای خانواده تلاش میکنی.. پوزخندی زدم: کدوم خانواده؟ _ همون خانواده‌ای که ازش فرار کردی..در حالی که بابای بیچاره‌ی من دوست داشت! عصبانیت مثل موریانه به تنم هجوم اورد.. فکر میکردم با ارامش روی مغزم راه میره: امروز چی زدی هیرمان؟!  من فرار کردم؟ ( نفس عمیقی کشیدم که صدام پایین تر بیاد) اون بابای بیچاره تو اگه فقط یک درصد منو خواهر زاده‌ی خودش میدونست عمومو جلوی چشام نمیکشت.. من اون روز تن داغ عموم توی بغلم جون داد..همون لحظه‌ای که داشتم زجه میزدم بالای سر جنازه مهدی اون فقط بهم زل زده بود.. بعدم که.... ( عصبی خندیدم) چرا اینا رو دارم به تو میگم؟! تو چی میفهمی از دست دادن ینی چی؟! به چشمام خیره شد..چشماش..از چشماش میشد خاطره‌هایی که هجوم میاورد بیرون رو حس کرد... دود سیگارش ریه‌هام رو به بازی گرفته بود.. دستشو بالا اورد: خیلی خب باشه اروم باش، گذشته رو هر چی بیشتر هم بزنی بیشتر بوی گندش بالا میاد.. _ باشه..پس پاشو گورتو گم کن.. نیشخندی زد: برم؟! الان؟ من تازه گرم گرفتم کجا برم؟!   کلافه تلفنو از جیبم در اوردم.. شماره داوود رو گرفتم با هر بوق منتظر جواب دادنش بودم.. لحظه‌ای چشماش از خشم برق زد: هوی چیکار میکنی؟ با سرعتم کنارم وایساد و تلفنو از دستم کشید..همزمان با جواب دادن داوود تلفن رو قطع کرد.. بی روح خندیدم: چی شد؟ ترسیدی؟ با خاموش کردن گوشی پرتش کرد روی زمین :  دِ اخه نفله.... حیف که امشب دستم بسته‌س... همین الان گیریم که منو تحویل دادی..فرهمند باور میکنه با من سر و سری نداری؟!  ( عصبی خندید) تو رو چه به جاسوسی توی سایت.. لبم رو گزیدم.. پس درست بود حدسم.. نفوذی داشتیم توی سایت.. قبل از اینکه چیزی بگم لبخند کجی زد. نزدیک تر اومد.. رد سیگار هنوز توی دهنش بود: چی شد؟ تعحب کردی؟!  من همیشه هواتو دارم! به هر حال چندماهی بزرگترم باید حواسم بهت باشه یه وقت کج نری.. بوی سیگارش حالمو بد میکرد..با دستم شونه‌شو عقب کشیدم: جالب بود!  خب؟ شونه‌‌ای بالا انداخت: کارت چطور پیش میره؟ _ تو نباشی همه چی خوبه کوتاه خندید، سمت میز تلوزیون رفت از پشت کتش اسله‌اش رو در اورد و گذاشت روی میز:  اینم برای اینکه حسن نیت خودمو ثابت کنم! برگشت و لبخند مسخره‌ای زد: ببین!  امشب نه تهدید نه ترسوندن !  هوم ! چطوره؟  لبخندش جمع شد: تو که دلت نمی خواد امشبو به گند و کثافت بکشیم! دستامو توی جیبم فرو بردم.. سیاهی چشمام خالی بود..خالی از هر احساسی.. خم شد ، گوشی رو از روی زمین برداشت و توی جیبش گذاشت: اینم برای نشون دادن حسن نیت تو.. هوفی کشیدم.. امشب شوخی‌ش گرفته بود.. تلاشی برای گیر انداختنش نداشتم... باید صبر میکردم.. باید مسخره بازی هاشو امشب تحمل میکردم..روحم داغون بود و خسته‌ .مغزم از هم پاشیده بود.. نمی دونستم این خستگی تا کی قراره ادامه پیدا کنه.. فکر اینکه این خستگی کشدار با خوابیدن و صبح پا شدن قرار نیست تموم شه حالمو میگرفت.. چند قدم سمت اتاق رفتم: خیلی خب! کپه مرگتو همینجا بزار .. با قدم های تند سمتم اومد و راهمو سد کرد:  هنوز دلخوری؟ تو که اینقد کینه‌ای نبودی! اینم اون عموی بسیجیت یادت داده؟!  ببخشید دیگه ..
به چشماش نگاه کردم.. •••••••••••••••• پ ن : اون روز تن داغ عموم توی بغلم جون داد... پ ن : تو که نمی خوای همین اول کاری پسر دایی خودتو تحویل مافوقت بدی؟  پ ن : بی روح خندیدم: چی شد؟ ترسیدی؟ پ ن : باید حواسم بهت باشه یه وقت کج نری.. . پ ن : فکر اینکه این خستگی کشدار با خوابیدن و صبح پا شدن قرار نیست تموم شه حالمو میگرفت..
خلاصه زندگی‌ام را می خواهی بدانی؟ همه زندگی من در همین دو کلمه خلاصه می‌شود.. 《 دوام آوردن 》 جانظری
الان باور کنم؟!😂😔