ܭَߊࡅ߭ܥࡐࡅ࡙ܨ ܣߊ
الان باور کنم؟!😂😔
دو ساله دارن نگارش میکنن هعیییییی
فکر کنم گاندو۳ رو وقتی پخش کنن که نوه هامون باید ببینن🤣💔
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღرویߊرܝღ
فصل دوم
پارت صد و هجدهم
به چشماش نگاه کردم: شاید بتونم ببخشمت . منو تو توی یه خونه قد کشیدیم.. عادت تو همین بود.. اما نمیتونم کاری که با داوود کردی رو نادیده بگیرم.. ادمای تو ده دقیقه بیشتر ادامه میدادن دنده های داوود میشکست.. مگه گناه داوود چیبود ؟ گناه فرشید چی بود؟ کینه داشتی اما چه ربطی به اونا داشت؟ تو که اجیر کردن ادم برای ازار من عادت داشتی .. اون موقع هم ادم برا من می فرستادی نه داوود و فرشید..
بدون جواب دادن به حرفم از روی تخت یه بالشت برداشت و کف اتاق دراز کشید.. با لبخند لب زد: اذیت کردن تو مال بچگی ها بود..الان می خواستم اذیت شی .. دو روز درد داشتن که اذیت نیست.. تو که نمیدونی وقتی با نگرانی داوود رو بردی بیمارستان و با دیدنش قلبت آتیش می گرفت.. وقتی نمی تونستی به چشماش نگاه کنیبگی پسردایی من اینکار رو کرده من چه لذتی بردم.. وقتی آب شدن فرشید و جلوی چشمات میدیدی حس رضایت وجودمو گرفته بود.. راحت حرف میزد..انگار فقط یه داستان تعریف میکرد..نه کارای خودشو..
صداش برام مثل کشیدن ناخن روی اهن بود.. همونقدر زجر اور ..پوزخند عصبی زدم: الحق که پسر اسلانی..
روی تخت دراز کشیدم.. دیگه حرفی نزد ..فقط صدای نفس هاش بود که توی اتاق زمزمه میشد.. نگاهمو سمتش بردم.. چشماشو بسته بود..انگار خواب بود.. حتی تکون هم نمی خورد.. بوی عطر گرون قیمتش فقط بوی مرگم رو میداد..
بی حوصله نگاهم رو به سقف دوختم..به صدای نفس های یخ زدهش گوش میدادم..
حالا فقط صدای خورد شدن چیزی بود که نباید میشکست..
" ظهر بود. از همون ظهرهای کشدار و داغی که بوی آسفالت تا ته گلوم میرفت.. با پیچیدن توی کوچه و نگاه سرد نادر و امیر ( رفیقای هیرمان) گرمای افتاب در برابرش هیچ بود.. هر بار با قدمی نزدیک تر مشیدن..
درد از شکمم شروع شد، جایی که مشتِ سنگینِ نادر، بیهوا راهِ نفسم رو بسته بود. روی زمین افتادم؛ طعمِ خاک و نمکِ خون، دهنم رو پر کرد.. بین مشت هایی که بی هوا روی تنم مینشست نگاهم رو به ته کوچه دوختم هیرمان همونجا بود؛ تکیه داده به دیوارِ آجری، با همون لبخندِ کجِ همیشگیش، دستاشو توی جیبش فرو برده بود و انگار داشت یه اجرای تئاتر تماشا میکرد... نفسم هر بار تنگ تر میشد..هر بار تلاش برای بلند شدن به شکست ختم میشد.. بلد بودن که هر مشت گره خورده رو دقیقا کجا بزنن که از درد چشمام سیاهی بره....وقتی دنیا دورِ سرم میچرخید، حتی وقتی سیاهی داشت لبههای چشمم را میگرفت، نمیتونستم ازش چشم بردارم.
هیرمان حتی یک قدم هم جلو نیومد و فقط نگاه میکرد. ا، از دیدنِ اینکه چطور جلوی چشماش . اون چیزی که فکر میکردم “خودم” باشم.. ذرهذره زیرِ لگدهای آدماش ذوب میشد، لذت میبرد...
اونقدر ساکت بود که صدای تپشِ قلبِ خودم رو توی گوشم میشنیدم..حالا خیلی راحت طعم خون رو چشیدم.. "
با صدای متعدد ضربه هایی که به در می خورد خواب توی چشمام شکست.. با هول نشستم و دستمو روی گلوم گذاشتم.. انگار رد مشت های نادر هنوز حس میشد..
به اطراف نگاه کردم..هیچ خبری از هیرمان نبود..فقط گوشی که دیشب توی جیبش بود حالا روی میز بود.. یه تیکه کاغذ کوچیک هم کنارش بود.. دست خط هیرمان بود" بهت خوش بگذره پسر عمه !"
گیج شدم.. اما صدای در که لحظهای قطع نمی شد اجازه فکر کردن بهم نداد..
کاغذ رو همونجا گذاشتم و بلند شدمو سمت در رفتم..
هفت صبح؟ کی اینطور پشت در زنگ میزد؟
به خیال اینکه هیرمانه دستمو روی دستگیره در گذاشتم..
با باز شدن در حدسم اشتباه بود..
خیلی زودتر از انتظار به دیوار کوبیده شدم..دستم محکم پشتم پیچیده شد که دردش تا ته مغزم رفت.. جاخورده بودم.. محکم با دستایی که پشتم پیچیده شده بود به دیوار چسبیده بودم.. درد ته دلمو خالی کرده بود..
چهره هاشون اشنا بود.. دیده بودمشون.. اما اونا انگار اولین بار بود منو میدیدن.. با جملهای که از گلوی یه نفرشون بیرون اومد..سر طناب افکارم از دستم در رفت.. قلبم ترسید ، مغزم شوکه شد و نفسم حیرون موند..
#رویار_۲
•••••••••••••••
پ ن : صداش برام مثل کشیدن ناخن روی اهن بود..
پ ن : عطر گرون قیمتش فقط بوی مرگم رو میداد..
پ ن : طعمِ خاک و نمکِ خون، دهنم رو پر کرد.
پ ن : بلد بودن که هر مشت گره خورده رو دقیقا کجا بزنن که از درد چشمام سیاهی بره...
پ ن : بهت خوش بگذره پسر عمه !"
پ ن : ستم محکم پشتم پیچیده شد که دردش تا ته مغزم رفت..
پ ن : مغزم شوکه شد و نفسم حیرون موند..)
به زنده ماندن در این دیار، چه پای سختی فشردهام
چه مرگ ها آزمودهام، ولی شگفتا نمردهام :)!
.........
زندگانی نیست،
تمرینِ فراوان مُردن است...
- حسین جنتی
تحلیل و نظرات قشنگ شما
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اینو یه گوشه از ذهنتون بسپارید..
از زبون یکی از شخصیتامون>>>>
حاوی اسپویل..
#شاید_رویار
درسته غیر مستقیم حرفشو زد
ولی کل دنیا فهمیدن منظورش کیه😎
https://eitaa.com/Admin_Gando
ترامپ در ادامه ادعای توافق با ایران گفت: همه بسیار خوشحال هستند. کل خاورمیانه خوشحال است. و فراتر از خاورمیانه نیز همینطور
پ ن: اگر نمیدونی میگم که بدونی، خاورمیانه وقتی خوشحال میشه که دنیا از دست خوک کثیفی چون تو راحت بشه😊
https://eitaa.com/Admin_Gando