8.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دلم نشست..)))
شاید آیندهای از رویار..))
یادتون بمونه این اسپویل)
#شاید_رویار
6.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مولا چقدر قشنگ میگه
زمانی که تنها هستی ، به خود یادآور شو که خداوند همه را از تو دور کرده ،تا فقط تو باشی و او 🌱🕊
#اد_اباصالح
https://eitaa.com/Admin_Gando
493K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کی شود تا بفهمیم که تنها نداشته مان مهدی موعود است؟!!.....🕊
#اد_اباصالح
https://eitaa.com/Admin_Gando
حالا فهمیدم چرا میگفتید خواهید💔
#اد_اباصالح
https://eitaa.com/Admin_Gando
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ما به سوی میدان جنگ پرواز میکنیم🕊🌱🇮🇷
#اد_اباصالح
https://eitaa.com/Admin_Gando
8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کاش وقتی کربلا بری دیگه برنگردی بمونی پیش اقا🫀🕊
#اد_اباصالح
https://eitaa.com/Admin_Gando
Mohsen Chavoshi @RozMusic.comMohsen Chavoshi - Marize Takhte Akhari.mp3
زمان:
حجم:
10.4M
با حال و هوای پارتمون
(مگر تو رو ببینم که بشکفه گل از گلم..)
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღرویߊرܝღ
فصل دوم
پارت صد و بیستم
رسول
پوزخندی زد: باشه.. فعلا میتونی فقط انکار کنی..
بلند شد و از اتاق بیرون رفت.. با حال نزار به برگه و خودکاری که جلوم بود خیره شدم.. چرا همه چی رو دور تند اوفتاده بود؟ عصبانیت جمع شده رو روی برگه خالی کردم.. با پاره کردنش محکم صندلی رو عقب کشیدم و بلند شدم و سمت تخت فلزی گوشه اتاق رفتم.. نشستم.. کارم از نفس عمیق گذشته بود باید اسپری میزدم که اونم نبود..
دستمو روی قفسه سینهم گذاشتم..انگار یه چیزی گم کرده بودم.. جا دعایی مشکی رنگ محمد رو ازم گرفته بودن.. به بودنش عادت کرده بودم و حالا نبودش..
.. عادت نداشتم انگشترم و از دستم دربیارم اما اینبار به ردش رو دستم نگاه کردم.. به همین نشونه های محمد که پیشم بود دل خوش بودم و حالا همون نشونه ها هم نبود..
زانوهامو بغل کردم.. باید چیکار میکردم؟! من...من که همینجا نمی مونم مگه نه؟!
من مقصر بودم.. مقصر از اینکه هیرمان دیشب کنارم بود و کاری نکردم.. بازم گند زدم نه؟ من که به محمد گفتم بدون اون نمی تونم.. .
نمی تونستم یه جا بشینم... بلند شدم و دور اتاق چرخیدم... محمد اگه میفهمید میومد مگه نه؟ ..
داوود
پله ها رو با عجله بالا رفتم و همزمان شماره رسول رو گرفتم اما بازم خاموش بود.. به محض رسیدنم به میز رسول نگاه کردم.. خودش نبود..علی و یه نیروی دیگه پشت میزش بودن..
با قدم های بلند سمت سعید و فرشید رفتم.. بدون سلام کردن گفتم: از رسول خبر ندارین؟ دیشب بهم زنگ زد اما بعدش کلا خاموش شد.. صبح رفتم دم خونهش نبود.. اینجا هم که( به میزش نگاه کردم) علی پشت میزش چیکار میکنه؟!
فرشید از بعد تصادف اروم تر شده بود: چی می خواستی بشه؟!
قبل از اینکه حرفی بزنم از کنارم رد شد.. گیج تر سمت سعید گفتم: چیمیگه فرشید؟
کلافه سرشو تکون داد: صبح رسولو دستگیر کردن.. الانم بازداشته.. .
افکارم از هم پاشید.. فکر میکردم اشتباه میگه: چی میگی ؟
معلوم بود کلافهس.. بعد محمد سعید بود که همه جوره سایت رو مدیریت میکرد: به اتهام جاسوسی... دیشب هیرمان خونهی رسول بوده و امروز صبح؟ دستگیرش کردن.. نگاهش سمت میز رسول رفت: الانم دارن سیستمش رو بازرسی میکنن..حتما خونهش هم میرن.. اصلا هر چی که مربوط به رسول باشه رو شخم میزنن.. بلکه به جایی برسن..
با چشمای شوکهای که انگار یه حادثه از نزدیک دیده بود نشستم و به نقطهای نامعلوم خیره شدم.. چی میگفت؟ هیرمان دیشب؟ خونه رسول چیکار میکرده؟ عصبی بودم یا جاخورده بودم؟
_ میدونم چه حالی داری..منم طول کشید تا هضمش کنم.. اما خب..رسول کاری نکرده که بترسیم.. خیلی زود تبرئه میشه.. داوود؟ میفهمی چی میگم؟
نگاهمو سمتش چرخوندم.. کلمات با سرعت از گلوم خارج شد: همین؟! گذاشتی دستگیرش کنن که الان فقط امید به ثابت کردن بی گناهیش داشته باشی؟ ینی چی من اصلا نمی فهمم .. روز روشن گرفتنش به جرم جاسوسی؟
دستی به سرش کشید: برادر من ..مگه دست منه؟ میگم با سند و مدرک از ورود هیرمان به خونش عکس گرفتن.. دِ خب منو تو رسول رو میشناسیم .. مگر نه اینا رو به هر کی نشون بدی بی برو برگشت شک میکنه.. اصلا مگه من می تونستم جلوی حکم فرهمند رو بگیرم؟! ... بخدا که رسول برای همهیما عزیزه..
_ خب الان کجاست دقیقا؟! توام بودی؟
لحن صداش پایین تر اومد: سایته.. نه.. بهتر که نبودم.. بودنم فقط خجالتش رو بیشتر میکرد..
دم عمیقی گرفتم و بلند شدم: باید برم پیشش. به هر حال فرهمند اجازه یه ملاقات با رسول رو میده دیگه مگه نه؟!
شونهای بالا انداخت: ایشالا که میده.. حالا برو ببینم چی میگه!
سری تکون دادم.. صلواتی اروم زمزمه کردم بلکه بتونم ببینمش.. جالب بود نه؟ همین امروز صبح مجبور بودم برای دیدنش اجازه بگیرم..
.......
از رژه رفتن دور این اتاق کوچیک خسته شدم... خسته تر از قبل رو تخت نشسته بودم.. حالا حرفای فرهمند اروم تر تو سرم تکرار میشد.. ساعت از دستم در رفته بود.. اصلا از صبح چیزی خورده بودم؟ فقط ثانیه ها اروم تر از قبل می گذشت.. اینجا میشد به همه چیز فکر کرد.. سکوت سنگینش رو انگار فقط ضربان قلبم در هم میشکوندش..
چطور باید ثابت میکردم؟!
با باز شدن در به خیال اینکه فرهمنده تکونی نخوردم.. اما با صدای اشنای داوود نگاهم رو بالا گرفتم... با دیدنش مثل کسی بودم که توی یه کشور غریب هم وطنش رو دیده.. همونقدر توی اون اتاق حس غریبی میکردم که اومدن داوود برام مثل اومدن یه ناجی بود.. تعجب کرده بودم .. از اینکه چطور اینجا بود؟ اروم بلند شدم: داوود؟!
با لبخند سمتم اومد و روبه روم ایستاد.. بوی خنک بارون روی تنش بود و قطراتش روی لباسش: سلام..