1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ذکر بد نمااز...
اسلام علیک یا سید الشهدا🖤🙂
#محرم
https://eitaa.com/Admin_Gando
419.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از تو دورم باورم نمیشه و...
#محرم
https://eitaa.com/Admin_Gando
همسایه میپذیرررررم🍃.
آمارم؟!۱.۷k
آمارت؟!بالای ۱k
پیووویم←
@hasti_h_1389_h
5.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آخرش میام حرم...
#محرم
https://eitaa.com/Admin_Gando
783.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مرگ پایان همه ی قصه هااست؛))
https://eitaa.com/Admin_Gando
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღرویߊرܝღ
فصل دوم
پارت صد و بیست و دوم
محمد
دم عمیقی کشیدم: من خودم میام ایران.. عملیات دستگیری ابورحمان رو بسپرین به یه نیروی دیگه.. اقای عبدی.. من با اولین پرواز میام..
جملهش افکارم رو متوقف کرد: نمیشه..
_ یعنی چی؟
ریتم کلماتش محکم تر شد: تو دقیقا تا اخرش داری میری..نمیشه این اخرا بسپاری به یه نفر دیگه..تو الان کاملا با موضوع اشنایی هر نیروی دیگه ای بیاد طول میکشه تا روی دور بیوفته..
فکم رو سفت فشار داده بودم تا نلرزه، اما توی دلم همهچیز میلرزید. عصبانی بودم، اونقدر که دلم میخواست همهچیز رو به هم بریزم: اخه نمیشه اقای عبدی..اگه قضیه رسول پیش نمی اوفتاد که حرفی نبود.. اما شما که میدونی یه همچین وقتایی چقد زود میتونه دیر شه..
حرفی نزد.. همیشه این حرف نزدنا یعنی نمیشد حرفش رو تغیر داد..حکم همونی بود که داد.. یه خشم تلخ که راه گلوم رو بسته بود: چقدر وقت دارم؟ کی میتونم عملیات رو انجام بدم برگردم ایران؟ تا اون موقع تکلیف رسول چی میشه؟
_ خیلی طول بکشه هفتهی بعد.. بعد میتونی برگردی ایران.. نگران رسولنباش..فرهمند برسی میکنه..تا وقتی بیای دادگاهی اجرا نمیشه..
پوزخندی عصبی زدم..چیمیگفت؟ فرهمند برسی کنه؟ دادگاه که پله اخر بود..رسول تا پله اخر نمیرفت قبلش تبرئه میشد ، اره؟
_ میتونی همینجا مدارک و اسناد علیه رسول رو مطالعه کنی..می خوای؟
سری تکون دادم: بله..بفرستین برام..
بعد از یه خداحافظی کوتاه قطع کرد... هنوزم نگاه سنگین نایف رو حس میکردم.. هوفی کشیدم..چطکر میتونستم تا هفتهی بعد صبر کنم؟ ..حتی اگه ثابت هم نشه بازم بیشتر طول میکشید.. چارهی دیگهای نداشتم یه چیزی توی وجودم میجوشید..هرچی بیشتر سعی میکردم خودم رو کنترل کنم، بیشتر حس میکردم دارم از درون مچاله میشم..
اینبار شمارهفرهمند رو گرفتم.. میدونستم همین ساعتا پشت میزم نشسته.. طولی نکشید که بی معطلی جواب داد...بعد یه سلام ساده پرسیدم: خبر دستگیری رسول به دستم رسیده..
_ چه زود..درسته.. این روزا اوضای خوبی نداره.. اقا محمد.شما فرد دقیقی هستین فکر نمیکردم مار تو استین پرورش بدین اونم حالا که نیستین..
_ من امار استین خودمو دارم، دلیلی برای نگرانی نمی بینم..
مطمئن حرف میزد: برای شما هم بد میشه.. حرفهای ترین نیروی شما در حال رد و بدل کردن اطلاعات بوده.. برای شما هم اتفاقی بیوفته ممکنه بابت همین اطلاعاتا باشه..
انگار همهشون دست به یکی کرده بودن تا نفسم رو بگیرن: راجب چیزی که ثابت نشده مطمئن صحبت نکن...
_ بله درست میگین...بگذریم..حتما کار مهمی داشتین..
دم عمیقی کشیدم: باید با رسول صحبت کنم..
_ نمیشه.. رسول ممنوع ملاقاته. یا حتی صحبت..
کلافه نگاهم رو اطراف خونه چرخوندم دستم میلرزید، نه از ضعف، از فشاری که داشتم تحمل میکردم...نایف متوجه حرفام میشد؟: می خوام رسولو با مسئولیت کامل خودمبه صورت موقت ازاد کنی.. تحت نظر باشه تا وقتی که برسی تموم میشه..اما اون تو نمونه..
صداش برام مثل کشیدن ناخن روی اهن بود: صلاح نمی بینم.. رسول در حال حاضر نیروی منه نه شما..اقا محمد بار قبلی هم اگر صحبت های شما نبود تا حالا اینقدر پیش نرفته بود..
مطمئن بود..از اتهامی که به رسول زدن.. فعل و لحن حرفاش راجب یه متهم در انتظار اعدام بود نه رسول: اما میتونم..
قبل از اینکه جملهش رو کامل کنه از حرفی که زدم پشیمون شدم.نباید اینقد احساسی عمل میکردم، حفظ جونش الان خیلی مهم تر بود..خاطره های عبدی حالا توی سرم میچرخید..از نیرویی که به اشتباه دستگیر شد اما بعدش هم ترور شد..
رسول نباید بیرون میومد.. اینطور جونش بیشتر در خطر بود.. بیرون اومدنش یعنی حذف شدن توسط نفوذی اصلی..اصلا چه بهتر که ممنوع ملاقات بود و فرهمند اینقدر پیگیر برای بازجویی..اینطور حتما نمی تونن بلایی سرش بیارن..حداقل تا هفتهی بعد که اونجا نیستم..
بعد یه مکث طولانی نفس عمیقی کشیدم دستمو توی جیبم فرو بردم و با لحن ارومی گفتم: نه..لازم نیست..حرفای تو قبول.. می خوام تا وقتی که خودم میام رسول بازداشت بمونه.. ممنوع ملاقاتباشه..نمی خوام احدی از نیرو های سایت با رسول دیدار یا صحبتی داشته باشه.. بازجویی یا هر برسی که لازمه انجام بدین تا برگشت خودم..
بدون اینکه منتظر جوابی بمونم قطع کردم.. هر کلمه مثل تیری بود توی قلب خودم..من حالا چه فرقی با فرهمند داشتم وقتی راجب رسول مثل خودش حرف زدم؟!
اگه فقط نجات جون خودش نبود میتونستم از خودممتنفر شم.. از شدت عصبانیت دندونهام رو روی هم فشار میدادم، اما چشمهام از غمی میسوخت که نمیتونستم پنهانش کنم.. داشتم با رسول چیکار میکردم؟!
#رویار_۲
•••••••••••••••••••••
پ ن : فکم رو سفت فشار داده بودم تا نلرزه...
پ ن : اما توی دلم همهچیز میلرزید..))
پ ن : چشمهام از غمی میسوخت که نمیتونستم پنهانش کنم..
پ ن:یه خشم تلخ که راه گلوم رو بسته بود
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღرویߊرܝღ
فصل دوم
پارت صد و بیست و سوم
محمد
اینبار خسته تر روی کاناپه نشستم و چشمام رو بستم..همهچیز توی سرم با هم قاطی شده بود. نمیتونستم بفهمم اول باید از ناراحتیم فرار کنم، یا از خشمم، یا از این نگرانی لعنتی که مثل طناب دور فکرم پیچیده بود...
حضور نایف رو بالای سرم حس کردم..با باز کردن چشمام لیوان ابی رو که جلوم گرفته بود رو دیدم..نایف درونم رو نمی دید..فقط میتونست اخمی که روی ابرو هام نشسته رو ببینه.. لیوان اب رو از دستش گرفتم..همزمان بدون اینکه به خودش زحمت فارسی صحبت کردن بده با لهجه عربی پرسید: انگار اتفاقی اوفتاده درسته؟ عصبی هستین؟
کلمات عربی رو کنار هم گذاشتم: اره... فشار پروندهس.. یه نفوذی که حتما با مهره های این طرف هم در ارتباطه.. یکی از نیرو هام گیر انداخته..
اب خنک تن گُر گرفتهمو بهتر کرد.. گوشیمو روشن کردم.. بی هوا زدم روی واتساپ.. رسول پیام داده بود.. چشمام سمت تاریخش رفت.. دیشب بود..حتما قبل از دستگیریش.. نفسم حبس شد..روی پی ویش زدم و چشمم به یه ویس خورد..یه ویس کمتر از یک دقیقه..
از روی کاناپه بلند شدم و سمت اتاق رفتم.. همون جای همیشگی کنار پنجره نشستم.. اروم روی ویس زدم و صدای رسول توی گوشم پیچید " مح...محمد... محمد ...داداش..من...من دیگه..نمیتونم...به ولله .نمی تونم.. من..دیگه نمی تونم..سر قولی که فرودگاه دادیم بمونم... محمد تروخدا..زودتر بیا...من ..عملا دیگه نمی تونم... تمام وجودم خالی کرده..محمد من خیلی دلتنگتم..درسته بچه ها هستن..ولی بخدا که من بی تو غریبم..
میشه زود بیای؟!.. "
یه بغض داغ توی گلوم گیر کرد..غمی که مثل سنگ روی سینهام افتادنمیذاشت راحت نفس بکشم.. رسول..رسول این حرفا رو قبل از دستگیری زده بود؟ الان..الان چه حالی داشت؟ چطور میتونستم همینجا بمونم ..انگار داشتم با خودم میجنگیدم.
سرم رو بین دستام گرفتم حالافقط پوچی موند و یه بغضِ سنگین ..لرزشی که تا اون لحظه با خشم سرکوبش کرده بودم، یهو از کنترل خارج شد. اون خشمِ لعنتی، جاش رو داد به یه دردِ کهنه، به یه غمِ خفهکننده. اشکام بعد از مدتا روی گونهم ریخت.. غم رسول توی چشمام موج میزد..
این گریهی بی صدا نمیدونم چقدر طول کشید که با صدای نایف سرمو بالا گرفتم: چیزی شده؟
منتظر جوابم نموند و کنارم نشست.. سری تکون دادم.. چشمام خیس بود اما صدام محکم بود..بدون لرزشی: اره.. برادرم..
منتظر بود ادامه بدم: گیر اوفتاده..همه چی بر علیهش داره پیش میره..می ترسم دیر برسم.. تلخ و کوتاه خندیدم: توی این شغل همیشه به این فکر کردم شاید روزی از دستش بدم یا از دستم بده.. مثل فرزاد.. اما..اما اینکه توی سایت..به اشتباه اتفاقی براش بیوفته اینکه دیر برسم و اتفاقی که نباید بیوفته داره دیوونم میکنه.. همین اتهام تا مدتا می تونه توی سایت خجالت زدش کنه.. ( حالا نگاهمو به چشمای نایف دادم) نمی خوام رسولو از دست بدم.. نمی خوام حالش از اینی که هست بدتر شه..
_ پس رسول برادرته..
نفسمو بیرون دادم.. دستشو روی شونهم گذاشت..هنوزم عربی صحبت می کرد: خب...شما به موقع انجامش میدین مگه نه؟ میتونی اینجا بعضی اسناد رو برسی کنی؟
خسته سری تکون دادم: اره..امیدوارم...
........
فرهمند
( راوی)
نفس عمیقی کشید.. حالا بار دیگر صدای ضبط شدهی محمد را در سکوت اتاق خالی بخش کرد و گوش کرد..
حس رضایت داشت.. فقط چند قدم مانده بود تا رسول اعتراف کند.. به جاسوسی کردنش..به اطلاعاتی که تمام این مدت رد و بدل میکرد..
رسول پشتش به محمد گرم بود که اینطور مقاومت میکرد...
#رویار_۲
•••••••••••••••••••••••
پ ن : تمام وجودم خالی کرده..
پ ن : من بی تو غریبم..))
پ ن : یه بغض داغ توی گلوم گیر کرد.)
پ ن : اشکام بعد از مدتا روی گونهم ریخت...
پ ن : اره.. برادرم..
پ ن : نمی خوام رسولو از دست بدم...
پ ن : رسول پشتش به محمد گرم بود که اینطور مقاومت میکرد...
آیا تا به حال شکنجه امید را چشیدهاید🕊؟
عصبانی بود، اما آن عصبانیت بیشتر شبیه فریادی بود که از دلِ ترس و غم بالا آمده باشد.
دلگیرِ آسمانم و آزردهی زمین . .
امشب برای هرچه و هر کار خستهام!
فکش منقبض بود و نگاهش بیقرار، اما پلکهایش سنگینیِ غم را لو میدادند.
خواب بد دیدهام ای کاش خدا خیر کند
خواب دیدم ك تو رفتی بدنم جان دارد . .
...
نظرات شما یعنی فهمیدن محمد و انگیزهای برای پارت بعد..)))
منتظر شما.♡