بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღرویߊرܝღ
فصل دوم
پارت صد و بیست و پنجم
داوود
برای بار دوم صداش توی گوشم پیچید: بلند شو بریم ناهار..
بی حوصله گفتم: نمی خورم گرسنه نیستم..
_ وا نمیشه که چیزی نخوری.. ( دستشو روی شونهمگذاشت) بلند شو..
سرم رو از روی میز گذاشتم..نورش چشمام رو میزد.. نگاهم رو سمتش چرخوندم: چهگیری دادی سعید..
بی توجه به حرفم نگاهم میکرد..بلند شدم و هم قدم باهاش سمت نماز خونه رفتم..
......
جمع سه نفرمون ساکت بود..انگار هر کدوم از ما غرق بودیم بین کلی سوال.. با غذای توی ظرف بازی میکردم... هیچی از گلوم پایین نمیرفت.. هنوزم مبهوت بودم: ولی چرا؟
نگاهشون سمتم کشیده شد: چطور اقا محمد این حرفو زده.. اصلا شما باورتون میشه؟
فرشید ابرویی بالا انداخت: من که باورم نمیشه..! اما خب..
نگاهش کردم: خب چی؟
برای حرف زدن کلنجار میرفت و نگاهشو می دزدید: هر روز داریم غافلگیر میشیم..غیر اینه؟ میدونی اون شبی که من تصادف کردم اون شبی که آیه از دست رفت یه نفر امار منو خیلی دقیق فرستاده؟!
قاشق رو روی بشقاب رها کردم: منظورت چیه؟ اینا چه ربطی به رسول داره؟
صدای سعید افکارم رو قطع کرد: اروم داوود..
سرمو پایین انداختم..با صدای گرفته گفتم: کل سایت حرف رسوله.. همینفردا هم بیرون بیاد یه مدت فقط باید جواب پس بده ...!
_ من همیچین منظوری نداشتم داوود..
سری تکون دادم..
با زنگ خوردن تلفنم و یه شماره ناشناس از پشت میز بلند شدم: یه چیزی می خوردی حداقل..
بی توجه به حرف سعید فاصله گرفتم و جواب دادم: بله؟
صدای نازک زن سالمندی توی گوشم پیچید: سلام.. صاحبخونهی رسولم.. خودش که حواب نمیده.. زنگ زدم به این شماره..
شناختمش: اها.. شماره منو از کجا اوردین؟
_ توی قرار داد شماره شما هم هست..
اون روز بعد ظهر یادم اوفتاد: بله درسته.. خب حالا چیزی شده؟
_قرار داد خونه تموم شده.. زودتر به رفیقت بگو تخلیه کنه...
هوفی کشیدم..چقدر زود یه سال شد: خب ببخشید نمیشه یه چند روز مهلت بدین ؟ یا تمدید کنید؟
_ نه ..همین امروز تخلیه کنه.. پسرم همین روزا می خواد اسباب کشی کنه ..
پلک هامو محکم روی فشار دادم..رسول میگفت پیرزن عجیبیه: رفیقم الان سفره..تنها که نمی تونم به وسایلش دست بزنم که!
_ اونش دیگه به من ربطی نداره.. یا به خودش بگو یا خودت بیا..
با بوق متعددی که توی گوشم پیچید، تلفن رو ازگوشم جدا کردم.. بی حوصله به اطرافم نگاه کردم.. کم اورده بودم.. بدون حرفی از نمازخونه بیرون زدم و مستقیم سمت اتاق اقا محمد رفتم.. در زدم و رفتم داخل.نگاهش بالا نیومد،فقط منتظر بود دلیل مزاحم شدنم رو بگم: من باید رسول رو ببینم! یه کار مهمی پیش اومده!
_ نمیشه..
چشمام گشاد شد: نمیشه؟ ....چرا؟
اینبار تیز نگاهم کرد: خونه خالهس مگه نظری؟ دستور اقا محمده.. بار قبلی هم که یادت نرفته برای چی مخالفت نکردم؟
حرفی نزدم..مثل یه بچه که سرش داد بزنن!
_ به هوای حرف کشیدن از رسول .. خب ؟ نتیجه چی شد؟
از این مچ گیریا همیشه فراری بودم..شایدم به قول رسول زیادی محتاط بودم..
چیزی نگفتم..در واقع هیچ بهانه تازهای نداشتم..نگاهشو پایین انداخت: خسته نباشی..
شبیه لشکر شکست خورده از اتاق بیرون اومدم..من که نمی دونستم بدون رسول دقیقا باید چیکار کنم.. روی دستور اقا محمدم که نمیشد چیزی گفت..
........
با صدای کارگر به خودم اومدم..برگشتم و از اتاق بیرون رفتم..خونه حالا خالی خالی بود ، قالی لول شده اخرین وسیله بود که به رفتنش نگاه کردم.. سمت اتاق رفتم در کمدش رو باز کردم جعبه رو روی میز گذاشتم از شیشه های عطر گرفته تا دفترچه ها و شارژرش.. یه البوم عکس هم داشت..از همون عکسای قدیمی که دوست نداشت کسی ببینه.. بیشترشم عکسای مامانش بود،خانوادش و نوجوونی خودش..
دم عمیقی گرفتم .. البوم گذاشتم و در جعبه رو با چسب بستم.. جز اون جعبه دیگه چیزی توی اتاق نبود..حال غریبی داشتم..ازنگرانی سمجی که مثل سایه روی تنم اوفتاده بود فراری بودم..چشمام نگران اتفاقاتی بود که هنوز نیوفتاده بود..حالم..حالم طوری بود انگار قرار بود چیزی رو از دست بودم..
جعبه رو با احتیاط برداشتم و از اتاق بیرون رفتم..خونهی خالی رسول ترسناک بود.. تصور اینکه روزی رسول برای همیشه کنارم نباشه رعشه به تنم مینداخت..دلم برای این خونه تنگ میشد..همین الانم دلتنگ بودم..دلتنگ خونه،دلتنگ رسول..
بعد تحویل دادن کلید بیرون رفتم.. به وانتی دم در ادرس خونه خودمون رو دادم که وسایل رو ببره اونجا..
با مامان هماهنگ کرده بودم که چند روزی وسایل رو بزاریم گوشه حیاط ببینیم چی میشه..
خسته روی پله کوتاه جلوی ساختمون نشستم..نبودن رسول باعث شده بود اینقد زود خسته شم.. نبودنش مثل نبودن ماه توی اسمون بود،رسول اولین رفیق بعد از اون بدبختیا و رفتن بابا بود،حالا نبودنش انگار نبودن خودم بود.. گاهی اوقات یک چیز کوچک ،جرقه ای میشه تا آدم تمامِ دردهای زندگیش رو یک جا گریه کند..
""
با صدای در کنار حوض سرمو بالا گرفتم..با قدم های بی حوصله سمت در رفتم، خونه تازه اروم شده بود و حوصله یه فامیل دیگه رو نداشتم..اما با دیدن چهره رسول لحظهای جاخوردم..ادرس خونه ما رو از کجا پیدا کرده بود؟
_ سلام..ببخشید سرزده اومدم... دو روزه دانشگاه نبودی.تلفنت هم خاموش بود..امروز بچه ها گفتن سالگرد پدرت بوده..خدا رحمتش کنه...الان حالت خوبه؟
ناخوداگاه لبخند کم رنگی روی لبم نشست..تا اینجا برای پرسیدن حالم اومده بود؟: ممنونم...اره خوبم چطور؟
لبخند زد: خب جواب نمیدادی دیگه.. نگرانت شدم که اتفاقی برات نیوفتاده باشه..
_ ممنونم..اره الان خیلی بهترم..
لبخندش پر رنگ تر شد و پلاستیک توی دستش رو بالا اورد: غذا اوردم باهم بخوریم البته اگه اشکالی نداره..
کوتاه خندیدم و همزمان با صدای مامان برگشتم: رفیقمه..
برگشتم سمت رسول و از کنار در رفتمکنار: حتما..بیا تو!""
از روی پله بلند شدم.. البته اولین بار من بودم که سمت رسول رفتم..رسول هم که استاد فهمیدن ادما..بعد اون عصر و غذا خیلی صمیمی تر شدیم..به هر حال ادما همیشه کسی رو می خوان که بدون خجالت از مشکلاتشون بگن..و رسول،همون ادم بود..
نفس عمیقی کشیدم و با چشمایی به غم نشسته برای اخرین بار به خونه ای کهکلی خاطره داشتیم نگاه کردم..شونهای بالا انداختم ، چه میشه کرد..ایشالا با رسول بهترشو پیدا می کردیم..مهم خود رسول بود..
#رویار_۲
••••••••••••••••••
پ ن : کم اورده بودم..
پ ن :منتظر بود دلیل مزاحم شدنم رو بگم..
پ ن : روی دستور اقا محمدم که نمیشد چیزی گفت..
پ ن : چشمام نگران اتفاقاتی بود که هنوز نیوفتاده بودـ
پ ن : نبودنش مثل نبودن ماه توی اسمون بود))
ـ
گاهی اوقات
یک چیز کوچک ،
جرقه ای میشود تا آدم تمامِ
دردهای زندگی اش را
یک جا گریه کند
ـ
| هاروکی موراکامی
جانظری