https://eitaa.com/Amidmmm
اینجا رو رند میکنید؟!🥲♥..
چند نفر برن رند بشه اینجااا😭💘؛))
ی چنل با کلی مطالب قشنگ ..🙃🌿..
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღرویߊرܝღ
فصل دوم
پارت صد و سی و سوم
یک روز بعد
محمد
نور صبح از پنجره های بلند فرودگاه کف سالن افتاده بود.. هوای سرد گلومو مثل تیغی زد.. انگار گرمای عربستان روم تاثیر گذاشته بود.. دم عمیقی گرفتم.. بلخره ایران.. ضعف گرسنگی و درد زخم کمرم خسته ترم کرده بود.. چشمام خسته بود و الودهی خواب.. خیره بودم به جمعیت ، برای پیدا کردن چهره اشنایی بود که روز ها ندیده بودم.. چهرههایی که به حتم خستگی رو از تنم بیرون میبرد..
با دیدن داوود و فرشید..و اقای عبدی که عقب تر بود .. لبخندی بی اختیار روی لبمنشست.. حالا انگار ضربان قلبم با انگیزه بیشتری میتپید.. با نگاه سنگین بهم چشم دوخته بودن.. شاید هنوزم باور نکرده بودن.. داوود مثل پسر بچهای هیجان زده نگاهم میکرد و سعید ارومتر با چشمایی خندون بهم خیره بود..
داوود برقی توی چشماش نشسته بود.. با قدم های بی قرار با همون هیجان همیشگی سمتم پا تند کرد.. محکم به آغوشم کشید.. قدمی به عقب هدایت شدم و درد کمرم مثل تیری به پاهام کشید.. اما با لبخندی چشمام رو بستم: اقا داوود ما چطوره ..هوم؟
از بغلم دل کند.. لبخند پهن و ناشیانهای زد بغض هم کرده بود؟: اقا محمد فکر میکردم دیگه .... ( حرفش رو خورد..بامزه خندید) فکر میکنم یه هفته باید بهممرخصی بدین که صلواتایی که نذر کردم بخونم..
با چشمای خسته خنیدیدم.. عقب تر رفت و سعید مثل همیشه اروم سمتم اومد..با لبخند بغلم کرد: سلام اقا.. حالتون خوبه؟
با لبخند دلسوزی دستمو روی شونهش گذاشتم و فشردم: ممنون... تو خوبی؟
_ الان بله.!
بعد از سلام و احوال پرسی با اقای عبدی و لبخند پدرانش.. گرد نگرانی روی چشمام نشست.. چشمام دنبال رسول بود.. رسولی که الان اینجا جاش خالی بود..که الان باید لبخند میزد .. که با دیدنش این بار سنگین روی قلبم برداشته میشد..! اما الان بیمارستان بود.. یک لحظه سکوت کردم.. انگار تمام اون دلتنگی که این مدت باهاش جنگیدم الان مثل موجی به قلبم هجوم اورد.. دلتنگ رسولی که الان....
نگاهم سمت داوود چرخید: از رسول چه خبر؟
داوود ذوق زده حالا انگار باد سردی محکم به صورتش خورد.. نگاهش رو دزدید.. داوود رو میشناختم.. رسول جایگاهش برای داوود فرق داشت: فعلا بیمارستانه.. هوشیاریش بالا نیست.. باید زودتر عمل شه..نفسش مشکل داره..
دلم لرزید.. نفس عمیقی کشیدم بلکه این ضعف سرتق دست برداره از سرم..
از فرودگاه بیرون رفتیم.. می خواستم مستقیم برمسایت سر کارای رسول بعدمبیمارستان.. خسته بودماما قطعا نه به اندازه رسول.. اما با اصرار اقای عبدی قرار شد یه سر برم خونه بعد برم سایت..
حالا داوود با موتور منو میرسوند خونه بعد خودش میرفت بیمارستان..
باد خنک به عرق سرد پیشونیم می خورد.. داوود اروم بود و ساکت.. بر خلاف فرودگاه پکر بود و تو فکر .. می دونستم دلیلش چیه .. برای شکستن سکوت گفتم: این مدت اوضاع چطور بود داوود؟
پوزخندی زد: هیچوقت تو زندگیم اینقد بدبختی یه جا ندیدم اقا محمد.. با تاسف سری تکون داد: شما که نمیدونی بخدا که هر طرف یه بلای اسمونی نازل میشد..
نفس عمیقی کشید: ولی خداوشکر الان اومدین..! میشه دیگه از اینماموریتا نرین؟
خندیدم: حالا ببینمچی میشه..
_ اقا محمد درد ندارین؟
صدامو صاف کردم: نه خوبم..! درد داشتم.. هنوز جای بخیه کمرم درد میکرد.. اما نیازی بود برای گفتن؟!
سر کوچه که رسیدیم پیاده شدم.. به چشمای نگرانش نگاه کردم: داوود! نگران رسول نباش.. خب؟
لبخند بی جونی زد.. کوتاه بغلش کردم.. خداحافظی کرد رفت.. سعی کردم نگرانی چشمام رو پنهون کنم.. دلم نمی خواست عطیه بیشتر از این اذیت شه.. با قدمای اروم جلوی در وایسادم.. کودک درونم فعال شده بود.. عطیه میدونست امروز میام؟ قطعا نه..
انگشتمو روی زنگ فشار دادم منتظر صدایی شدم..
صدای عطیه توی گوشمپیچید..میدونستم آیفون خراب شده برای همین توی حیاط پرسید کیه؟
لبخند پهنی روی لبمنشستهبود.. چرا هیجان داشتم؟ حتما دوست داشتم واکنشش رو ببینم. جوابشو ندادم. صدای ارومترش گوشمو قلقلک داد: پناه خیس نکن لباستو.. اع اع نکن اینطوری مریض میشی.. . انگار بیخیال پناه شد و سمت در قدم برداشت.. وقتی برای بار دوم جوابی نشنید .. در رو باز کرد..
با دیدنم انگار نفسش قطع شد... از جلوی در کنار نرفته بود و شوکه نگاهم کرد.. لبخند شیطونی زدم: به..سلام عطیه خانوم..حال شما ؟
بدون کنار رفتنش رفتم داخل و در و بستم: حالت خوبه؟! نکنه زبونم لال از فرط علاقه تکلمت رو از دست دادی دورت بگردم؟! نیشم تا بناگوش باز بود..
چندثانیه به خودش اومد..محکم بغلم کرد.. چادرش از روی سرش لیز خورد.. تمام زورشو جمع کرد توی دستای نحیفش و فشردم: واقعا که... داشتم دق میکردم.میدونی چقد دلم برات تنگ شده بود. صداش لرزید..میدونستم بازم چشماش خیس شده: بخدا محمد اتفاقی واست میوفتاد میومدم همونجا...
لب گزیدم: اع اع عطیه خانوم خشونت؟ لبخندی زدم چشمامو ریز کردم: عطیه فکر میکنی من همینجوری تنهات میزارم؟ من حالا حالا ور دلتم.. اتفاقا اون لحظه چندبار عزرائیل التماسم کرد که برم..هر چی گفت محمد اون دنیا منتظرن محمد بهشت..محمد این ..محمد اون.. ولی من گفتم که نه.. من که نمی تونم عطیه رو بزارم برم..
بین اشک خندید از آغوشم دل کند و نگاهم کرد.. نگاهی که انگار بعد چندسال دیده بودم.. حالا جدی تر شدم: بازم که داری گریه میکنی ..
_ فرق میکنه .. به این میگن اشک شوق.. اصلا چرا از قبل خبر ندادی..
لبخندی زدم و حق به جانب گفتم: سوپرایز و از این فانتزی بازیا..
خندید.. با صدای پناه نگاهمو سمت حیاط چرخوندم.. کنار حوض با پیرهن خیس نگاهم میکرد و انگار ذوق کرده بود.. داشت میگفت بابا یا من خیال میکردم؟
زمان انگار وایساد.. از کنار عطیه گذشتم و با وجود درد با سرعت از پله ها پایین رفتم.. کنارش زانو زدم تا شاید کمی هم قدش بشم: سلام جوجه.. فسقلی خوبی؟!
محکم بغلش کردم.. پیرهن صورتیش خیس بود و پیرهنمو خیس کرد.. عطرشو تا ته ریه هام کشیدم و آخیشی از ته قلب گفتم: میدونی دلم برات یه ذره شده بود؟! اخ اخ دلممی خواد بِچِلونَمِت ... خندید.. پناه مگه جز خندیدن کار دیگهای هم بلد بود؟
بغلش کردم و بلند شدم.. به عطیه نگاه کردم: افتخار میدین بریم تو؟
با لبخند از پله ها پایین اومد و رفتیم داخل..
به محض داخل رفتن درد ار بار مثل موج به تنم میخورد..چشمم سیاهی میرفت..
پناه رو زمین گذاشتم و همونجا دراز کشیدم روی قالی..بریده نفس میکشیدم.. حالا پناه با شیطنت با موهام بازی میکرد و گاهی از ته دل میکشید و اخم در میومد چشمام بسته بود: عزیز کجاست؟
_ رفته بیرون.. اگه بدونه تو اومدی..! هر چند که قول داده قشنگ ادبت کنه..
با تاسف مصنوعی سری تکون دادم: عجب.. حالا الانکه نه ولی شب میبینه که اومدم..
لبخندش جمع شد:چرا؟
نگاهمو از سقف سمتش چرخوندم: چون الان باید برم سایت.. یه کار مهم در رابطه با رسول..
چهره عصبیش با شندین اسم رسول از بین رفت: حالو چون در رابطه با رسوله عیب نداره برو..
لبخند نگرانی زدم..
#رویار_۲
••••••••••••••••
پ ن: حالا انگار ضربان قلبم با انگیزه بیشتری میتپید..
پ ن : .نفسش مشکل داره.
پ ن : دلم لرزید..
پ ن : میشه دیگه از اینماموریتا نرین؟
پ ن : به این میگن اشک شوق..
پ ن : سوپرایز و از این فانتزی بازیا..
پ ن : پناه جانم..
_تو را من دوستت دارم شبیهِ کودکیهامان . .
همان ده تا که میدانی برایم کل دنیا بود ›
_و آغوشت
اندک جایی برای زیستن..
اندک جایی برای مردن
..
از اون نظرایی که باید با آب قند بخونم>>>
ژیٰان؟ زندگی.🌱
دختری از دیار امام رضا (ع)📍
شیفتِۀ هنر( شاید عکاس )📷
محتوا؟ روایتِ لحظاتی که با حالِ دلم رقم میخوره و ثبت نسخه های مختلف خودم.https://eitaa.com/joinchat/2252473864C83f16860c8