eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
2.4هزار ویدیو
26 فایل
اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت به جز کپی ممنوع هااا..!! کپی از رمان؟!خیر دیدن و خوندن کلیپ و رمان ها بدون عضویت؟! خیر!! @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
چندثانیه به خودش اومد..محکم بغلم کرد.. چادرش از روی سرش لیز خورد.. تمام زورشو جمع کرد توی دستای نحیفش و فشردم: واقعا که... داشتم دق میکردم.میدونی چقد دلم برات تنگ شده بود. صداش لرزید..میدونستم بازم چشماش خیس شده: بخدا محمد اتفاقی واست میوفتاد میومدم همونجا... لب گزیدم: اع اع عطیه خانوم خشونت؟  لبخندی زدم چشمامو ریز کردم: عطیه فکر میکنی من همینجوری تنهات میزارم؟ من حالا حالا ور دلتم.. اتفاقا اون لحظه چندبار عزرائیل التماسم کرد که برم..هر چی گفت محمد اون دنیا منتظرن محمد بهشت..محمد این ..محمد اون.. ولی من گفتم که نه.. من که نمی تونم عطیه رو بزارم برم.. بین اشک خندید از آغوشم دل کند و نگاهم کرد.. نگاهی که انگار بعد چندسال دیده بودم.. حالا جدی تر شدم: بازم که داری گریه میکنی .. _ فرق میکنه .. به این میگن اشک شوق.. اصلا چرا از قبل خبر ندادی.. لبخندی زدم و حق به جانب گفتم: سوپرایز و از این فانتزی بازیا.. خندید.. با صدای پناه نگاهمو سمت حیاط چرخوندم.. کنار حوض با پیرهن خیس نگاهم میکرد و انگار ذوق کرده بود.. داشت میگفت بابا یا من خیال میکردم؟ زمان انگار وایساد.. از کنار عطیه گذشتم و با وجود درد با سرعت از پله ها پایین رفتم.. کنارش زانو زدم تا شاید کمی هم قدش بشم: سلام جوجه.. فسقلی خوبی؟! محکم بغلش کردم.. پیرهن صورتی‌ش خیس بود و پیرهنمو خیس کرد.. عطرشو تا ته ریه هام کشیدم و آخیش‌ی از ته قلب گفتم: میدونی دلم برات یه ذره شده بود؟! اخ اخ دلم‌می خواد بِچِلونَمِت ... خندید.. پناه مگه جز خندیدن کار دیگه‌ای هم بلد بود؟ بغلش کردم و بلند شدم.. به عطیه نگاه کردم: افتخار میدین بریم تو؟ با لبخند از پله ها پایین اومد و رفتیم داخل.. به محض داخل رفتن درد ار بار مثل موج به تنم میخورد..چشمم سیاهی میرفت.. پناه رو زمین گذاشتم و همونجا دراز کشیدم روی قالی..بریده نفس میکشیدم.. حالا پناه با شیطنت با موهام بازی میکرد و گاهی از ته دل میکشید و اخ‌م در میومد چشمام بسته بود: عزیز کجاست؟ _ رفته بیرون.. اگه بدونه تو اومدی..! هر چند که قول داده قشنگ ادبت کنه.. با تاسف مصنوعی سری تکون دادم: عجب.. حالا الان‌که نه ولی شب میبینه که اومدم.. لبخندش جمع شد:‌چرا؟ نگاهمو از سقف سمتش چرخوندم: چون الان باید برم سایت.. یه کار مهم در رابطه با رسول.. چهره عصبیش با شندین اسم رسول از بین رفت: حالو چون در رابطه با رسوله عیب نداره برو.. لبخند نگرانی زدم.. •••••••••••••••• پ ن‌: حالا انگار ضربان قلبم با انگیزه بیشتری میتپید.. پ ن : .نفسش مشکل داره. پ ن : دلم لرزید.. پ ن : میشه دیگه از این‌ماموریتا نرین؟ پ ن : به این میگن اشک شوق.. پ ن : سوپرایز و از این فانتزی بازیا.. پ ن : پناه جانم..
_تو را من دوستت دارم شبیهِ کودکی‌هامان . . همان ده تا که میدانی برایم کل دنیا بود › _و آغوشت اندک جایی برای زیستن.. اندک جایی برای مردن .. از اون نظرایی که باید با آب قند بخونم>>>
نتونستم بعضی جمله ها برجسته کنم...پس شما جای من توجه کنید🤌🏻🙂
10.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
محمددد نوچ.. بچه زدی تو ذوقش.. چقدرم نگااه میکنه بچه.😔😂. https://eitaa.com/Admin_Gando
909.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از این به بعد خواستیم خودمون معرفی کنیم میگیم؛ https://eitaa.com/Admin_Gando
شروع‌تبادلات‌شبانه.تا‌7‌صبح‌پُست‌‌و‌تقدیمی‌ممنوع.