هدایت شده از 6 ساعته ِ هیژا ؛
ܭَߊࡅ߭ܥࡐࡅ࡙ܨ ܣߊ
دست هاش روی کمرم نشست، محکم منو به اغوش گرمش فشرد ، چیزی که می خواستم.. می خواستم لحظهای از کنارم د
یه دور اینو بخونید یادتون بیاد😅
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღرویߊرܝღ
فصل دوم
پارت صد و پنجاه و ششم ( پارت آخر )
رسول
در باز شد و اینبار صدای فرشید بود که به گوشم نشست: رسول؟ بیداری؟
سرمو از روی سجاده بی بی بلند کردم: اره بیدارم!
انگار خیالش راحت شد که از خواب بیدارم نکرده که لبخند زد و صداش بالاتر رفت: فکر میکنم اقا فتاح دم در باشه داوود رفت در و باز کنه..
بدون اینکه منتظر جواب باشه از اتاق رفت بیرون..
بلند شدم نامه بی بی رو روی طاقچه گذاشتم و نگاه گذرایی به اتاق انداختم بعد سمت حیاط رفتم.. داوود کنار در وایساده بود و با اقا فتاح جوری حرف میزد که انگار از بعد تولد اقا فتاح بزرگش کرده بود: اقا فتاح؟ کِر دو وات دور تو ینی چی ؟ همون که به رسول گفتی؟
از تلفظش خندم گرفت.. درست مثل اقا فتاح: یه اصطلاحه.. ینی خدا به همرات..
خندید و حق به جانب گفت: کِر دو وات دور تو ، خودتم اقا فتاح..!
اینبار با صدای خندهم هر دو برگشتن..
نزدیک تر رفتم و سلام کردم.: بله اقا فتاح؟
یه کاسه سفالی ابی رنگ بزرگ پر از آش سمتم گرفت: توی این هوای سرد میچسبه.. لبخند پهنی روی لبم نشست گرفتمش: ممنون اقا فتاح.. زحمت افتادین!
_ نوش جان!
موقع رفتن لبخندی زد که چروکای زیر چشمش بیشتر شد انگار از قصد گفت: کِر دو وات دور تو..
داوود حق به جانب گفت: همچین اقا فتاح..
با رفتنش سمتم برگشت : رسول من یه هفته همینجا بمونم کاملا مسلط میشم..
خنده مو خوردم و به ظاهر جدی گفتم: پس برای حفظ زبون کوردی هم که شده بفرستیمت تهران..
خندید: همین دیگه به روت خندیدم پرو شدی.. کاسه آش رو از دستم گرفت و زودتر رفت داخل..
مستقیم رفتم سمت بخاری و دستامو بالای بخار داغش گرفتم: من نمی دونم ادم به این سرمایی چرا بی لباس میره بیرون..! سرما نخوری یه وقت..
سعی برای قایم کردن خندهم به جایی نرسید و به سعید نگاه کردم: بی مزه!
_ اقا محمد کجاست؟
همزمان که با داوود کاسه آش رو نگاه میکرد گفت: نماز میخونه!
کنار بخاری دور یه سفره که کلی طول کشید پیداش کنیم نشسته بودیم.. به بخار گرمی که از کایه کوچیکم بالا میومد خیره بودم..
سعید همونطور که سرش پایین بود نفس عمیقی کشید: تو که توی اتاق بودی ، اقا محمد تصمیم گرفت حالا که اومدی یه چندماهی به حسین یکی از نیرو های اینجا یه چیزایی یاد بدی( نگاهشو بالا اورد ) خلاصه گفتم قشنگ از بودن ما استفاده کن..!
ابرو هام بالا پرید.. با بهت بهش نگاه کردم: چی؟
لبشو گزید و چیزی نگفت.. به محمد نگاه کردم: اقا محمد؟ من اینجا نمی مونم هاا..هر وقت بری تهران همراهت میام..!
همزمان با خندهی داوود اقا محمد خندشو خورد و به ظاهر جدی گفت: اذیتش نکن سعید..
صدای خنده سعید منو به خودم اورد لبخند ژکوندی گوشه لبم نشست: وقت دنیا رو میگیری با این نمک بازیات سعید!
......
با وجود سرما روی تخت گوشه حیاط نشسته بودم.. نگاهم به آسمون بود و ماه نصفه نیمهش.. به نورش که تاریکی شبو روشن کرده بود.. شاید شبیه زندگی من!
با تکون ارومی که تخت خورد نگاهمو چرخید و روی چهره محمد: شمایی اقا؟
دست به سینه به ماه خیره بود: گفتم تنها نمونی .. سردت نیست؟
بی اختیار لبخندی گوشه لبم نشست: ممنون...نه خیلی!
سکوت چند ثانیه بینمون رو با اولین جمله شکوند: تصمیمت برای اینجا چیه؟
نگاهم گره خورد به در زیر زمین چند ثانیه مکث کردم: نمی دونم! شاید از این به بعد بیشتر به اینجا سر بزنم.. اینبار بدون نگرانی.. هر چند که تحمل اینجا اونم خالی سخته.. شایدم.. منتظر بمونم تکلیف هیرمان مشخص شه..احتمالا وقتی از اون تو بیاد بیرون باید از صفر شروع کنه!
نگاهش اروم پایین اومد و روی چهرهم مکث کرد.. لبخند محوی زد: پس منتظر هیرمانی!
_ نه نه.. ( مکث کردم و صدام ارومتر شد) میدونی اقا محمد.. نمی تونم انکارش کنم.. اون..تنها بازموندهی خانواده ایه که بد یا خوب از دستش دادم.. امیدوارم یا دوست دارم وقتی اومد بیرون همه چی از اول تکرار نشه..! اینبار یه چیزایی تغیر کنه..
سری تکون داد: قرار هم نیست انکار کنی! اما اگه تغیری ایجاد شد خودتو مقصر نکن..
با صدای در هر دو نگاهمون سمت داوود برگشت: داخل نمیاین؟ داریم برای فردا برنامه ریزی میکنیم!
_ فردا؟ چرا؟
حق به جانب نگاهم کرد: هیمنطوری خشک و خالی که نمیریم تهران..! حداقل یه بیرونی جایی بریم دیگه..
خندیدم..
............
خواب الود خمیازه ای کشیدم و خودمو کشیدم جلو تر دقیقا بین صندلی سعید و محمد..
سمت سعید که با دقت نقشه روی گوشی رو کوچیک و بزرگ میکرد گفتم: مطمئنی درست میریم سعید؟
_ اره بابا.. حداقل از تو بیشتر بلدم..
سر میدون محمد دنده رو عوض کرد: کدوم سمت؟
سعید سرشو از گوشی بالا اورد: چپ اقا..
خودمو عقب کشیدم و تکیه دادم: خب چرا اینقد زود؟ هنوز افتاب نزده..!
فرشید چشماشو بسته بود و خلاف انتظارم خواب نبود: چی بگیموالا.. سعید هوس کرده طلوع افتابو ببینه!
_ چه روحیه لطیفی داشتی سعید ما بی خبر بودیم..
داوود خندید و لبخند کجی گوشه لب محمد نشست..
_ خیلی هم دلت بخواد رسول که دارم میبرمت بلکه بهت خوش بگذره
نیشم تا بناگوش باز بود: شما به ما لطف داری اقا سعید..
.....
روزای وسط پاییز بود و هنوز برگ درختا سرجاش بود.. بچه ها دور تر از من با هم سعی میکردن صبحانه درست کنن ، با این فاصله صدای خنده هاشون مبهم تر به گوش میرسید... حتی حضورشون از دور هم به جایی چشم دوخته بودم که قرار بود اولین جایی باشه که خورشید طلوع میکنه... محمد هم همون اطراف با تلفن صحبت میکرد.. اما چند دقیقه بعد کنارم نشست.. حالا اولین پرتو های نور به چشمم می خورد... گرم و تیز..
_ اینم از طلوع افتاب که سعید می خواست.. کجاست خودش؟
خندیدم: هیچی با داوود سر صبحانه بحث میکنه..
سری تکون داد..
به نور تازه طلوع کرده خیره بودم: به این میگن رویار! ...( خودم اضافه کردم) یه کلمه کوردیه..!
نگاهشو از افق گرفت و بهم نگاه کرد.. با همون لبخند محوش: رویار..! چی هست معنیش؟
نفس عمیقی کشیدم: معنیش که بر خلاف یه کلمه خیلی طولانیه..!
مکث کردم: رویار یه حسه.. شایدم یه اتفاق....
_ حال وقتیه که ادم میوفته ته دره.. همون وقتی که تنها پناه زندگیشو از دست میده و به قول معروف بند دلش پاره میشه.. زندگیه دیگه... ته اون دره نه ادمی هست نه نوری.. ( تلخ خندیدم) حتی خورشیدم خیلی وقته غروب کرده..! قسمت دردناکش اینجاست که قرار نیست روز بعد همه چی تموم شه..
اما همون لحظه ، همون لحظه ای که فکر میکنی تا تهش باید دووم بیاری یه نفر دستتو میگیره میکشه بیرون... مثل خورشیدی که بعد یه شب زمستونی طلوع میکنه!
انگار خود خدا می خواد بگه قصه اینجا تموم نمیشه.. من میتونمورق رو برگردونم.. میتونم با یه معجزه همه چیرو روشن کنم..! میتونم برات جبران کنم..
به این میگن رویار! ... همه ادما یه رویار دارن که دیر یا زود متوجهش میشن..( نگاهش کردم) خوبه که من متوجهش شدم! ( خجالت زده لبخند زدم) رویار من ۷ صبح اون روزی که باری اولین بار پامو توی سایت گذاشتم شروع شد... وقتی شما رو دیدم..!
محو خندید و لبخندش عمیق تر شد: خوب شد معنی شو گفتی ..!
_ چطور. ؟
نگاهشو از نور گرفت و با همون لبخند نگاهم کرد: خب چون نمی تونستم همه این حسو برات توضیح بدم.!
لحنم بوی گیجیگرفت: برای من توضیح بدی؟
_ خودت گفتی هر ادمی رویاری داره..! رویار من تویی..
ناباور خندیدم: جدی من؟ شما لطف دادی ...
با همون ارامش نگاهشو به نور گرفت: پایان همه چیز خوبه.... اگه خوب نبود بدون اون اخر قصه نبوده.. . خدا هیچوقت بنده هاشو رها نمیکنه ... حکمت خداست که با اومدنت یه چیزایی رو برام روشن کرد و زندگی تو رو عوض!
_ چی رو روشن کرد؟
کمرنگ خندید: رازه..
خندیدم...
با صدای سعید بلند شدیم و رفتیم سمتشون..
.........
سعید همونطور که چایی ها رو وسط میزاشت گفت: برنامتون واسه عید چیه؟ .... من که قراره برای یه قرارداد کاری همراه بابامبرم شهرستان
اول فرشید بود کهگفت: به آیهان قول دادم چند روزی ببمرش بیرون..
بعد از اون داوود گفت: منم قراره همراه مامان برم شهرستان دیدن اقوام..!
مکث کرد و انگار چیزی یادش اوفتاد و نگاهم کرد: تو چی رسول؟
جاخوردم: من؟ خبببب....
محمد چیمیدید توی چشمام؟ : رسول که به پناه و عزیز قول داده شبه عیدی خونه ما باشه.. ( با لبخند محوی نگاهم کرد) مگه نه رسول؟
چشمام خندید: اره اقا محمد..
داوود با خیال راحت چاییشو برداشت..
نگاهم اروم اروم بین بچه ها چرخید.. به ادمایی که فراتر از رفیق بودن..! بهم یاد داده بودن خانواده اصلا چه حسی داره.. نگاهم سمت اسمون رفت، میشه همینطوری باقی بمونه،؟ همیشه کنارمن مگه نه؟
اروم زیر لب گفتم: ادم که رویار خودشو از دست نمیده دیگه اره!..؟
فرشید انگار زمزمه منو شنید: رویار چیه رسول؟
نگاهمو از اسمون به نگاه های کنجکاو بچه ها گرفتم..!،
سمت محمد خندیدم: مثل اینکه از اول باید توضیح بدم.!
همون صدای همیشگی توی دلم گفت: مَاوَدَّعَكَرَبُّكَ ،خداهرگزتورارهانکرده!..
لبخندم عمیق تر شد. و برق چشمام واقعی تر.. دم عمیقی گرفتم: خدا هیچ وقت بنده ها شو رها نمیکنه... رویار یه حسه! یه معجزه.. وقتی ادم...............
#رویار_۲
•••••••••••••••••••••••••••
پ ن : به این میگن رویار!
پ ن : رویار من تویی♡
پ ن : مَاوَدَّعَكَرَبُّكَ ،خداهرگزتورارهانکرده!..
پایان
حال وقتیه که ادم میوفته ته دره.. همون وقتی که تنها پناه زندگیشو از دست میده و به قول معروف بند دلش پاره میشه.. زندگیه دیگه... ته اون دره نه ادمی هست نه نوری.. ( تلخ خندیدم) حتی خورشیدم خیلی وقته غروب کرده..! قسمت دردناکش اینجاست که قرار نیست روز بعد همه چی تموم شه..
اما همون لحظه ، همون لحظه ای که فکر میکنی تا تهش باید دووم بیاری یه نفر دستتو میگیره میکشه بیرون... مثل خورشیدی که بعد یه شب زمستونی طلوع میکنه!
انگار خود خدا می خواد بگه قصه اینجا تموم نمیشه.. من میتونمورق رو برگردونم.. میتونم با یه معجزه همه چیرو روشن کنم..! میتونم برات جبران کنم..
به این میگن رویار! ... همه ادما یه رویار دارن که دیر یا زود متوجهش میشن..( نگاهش کردم) خوبه که من متوجهش شدم! ( خجالت زده لبخند زدم) رویار من ۷ صبح اون روزی که باری اولین بار پامو توی سایت گذاشتم شروع شد... وقتی شما رو دیدم..!
..
این ناشناس آخر پر پر نشه ؟! 🎀
یه خداحافظی با رویار)))
هیغ))
مثل اینکه رویارمون تموم شد👨🦯🙂
خب حالا که تموم شد حرف آخرم بزنیم..!
هدایت شده از 6 ساعته ِ هیژا ؛
- موؤدِ 99% درصد از گَنگ ترین مذهبیـٰای ایتا داخل این چنل جوینن🤏🏿🗿⿻
ⱼₒᵤₙ: ↳https://eitaa.com/joinchat/243336722C0fb061f6f6
✦چنلش انقدر قشنگه كهٔ #پین ایتام کهٔ هیچ شده #پین قلبم🦖🔋.>>
هدایت شده از 6 ساعته ِ هیژا ؛
ܭَߊࡅ߭ܥࡐࡅ࡙ܨ ܣߊ
هیغ)) مثل اینکه رویارمون تموم شد👨🦯🙂 خب حالا که تموم شد حرف آخرم بزنیم..!
جونم براتون بگه که
یه نویسنده هیچ وقت از تموم کردن رمان نمی ترسه.. بلکه از دل کندن میترسه..
منم مثل همه نویسندهها...
این مدت با تمام شخصیت ها زندگی میکردم.. با غم شون غمگین میشدم با خندشون شاد.. .
با تموم شدن رویار انگار یه چراغ توی قلبم خاموش شد. که قرار نیست دیگه هیچ وقت روشن شه.. ریوان و خاطراتش، محمد و فرزادش .. داوود و مشکلاتش ، فرشید و فائزه محبوبش.. با همه فراز و نشین ها تموم شدن.. صداشون..، مکالمه هاشون. توی سرم خاموش شد و به یه خواب عمیق فرو رفتن و رویار تبدیل به یه خاطره شیرین شد.. درسته تموم شد اما میشه تصور کنیم که هنوز یه جایی توی این دنیا رسول با رویارش زندگی میکنه..
رویار اولین تجربه نوشتن من و البته پارت گذاری کردن من بود..
اما بابت اینکه اینجا کنار شما برای اولین بار اینکار و کردم خوشحالم.. و اگه به عقب برگردم بازم همین کارو میکنم.. گاهی به روزای اول که فکر میکنم یه لبخند شیرین روی لبم مهمون میشه..
میگن اولین ها همیشه تو خاطره ها باقی می مونن.. و من تا ابد یه تیکه از قلبم متعلق به رویار عزیز می مونه و شما می مونه.... فکر میکنم همیشه دلتنگش باشم و بیشتر اوقات شروع کنم از اول بخونشم..
ممنونم که این مدت کنار رویار بودین.. با حوصله وقت میزاشتین و می خوندین بد یا خوب نظرات و انگیزه های قشنگی برام مینوشتین و دلیل خوشحالی من بودین..... با وجود شما برای اولین بار به این نتیجه رسیدم که هنوزم ادمایی هستن که بی دلیل خوب و مهربونن! ادمایی که من اسمشو میزارم خانواده رویار♡ ، مثل یه خانواده کنار رویار بودین و نزاشتین فکر کنه تنهاست.. کنارش موندین و اروم اروم قد کشید..، می تونم با اطمینان بگم شما نبودین رویار هم نبود..)
دمتون گرم که بودین..کنار من..
( هعب)
فکر نمی کنم قرار باشه برای همیشه برم 😅... هستم و گاهی ناشناس میزارم و خوشحال میشم که بازم باهاتون صحبت کنم))
دلم می خواد همیشه کنارمون موندگار باشین... شاید یه روزی یه جایی بازم با هم یه رمان شروع کردیم.. اما تا اون روز قراره کلی دلم برای نظرای قشنگتون تنگ شه))
این مدت اگر اتفاقی اوفتاد حلال کنید..
دستون دارم قد دنیای رویار...
(نگاه کن ،، تو میدمی و آفتاب میشود..
فروغ فرخزاد)
یا علی💛
....