eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.2هزار ویدیو
26 فایل
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م❥ اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت. کپی از رمان؟!خیر @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
{گاندویی ها} 🖤❤️ داوود:بابا خیلی ذوق دارم که فردا قراره بیا سایت * خب طبیعیه داوود بابا بیا بشین کارت دارم داوود: واقعا ؟ چی کار بابا !!!! * اره بابا حالا بابا بیا بشین بهت بگم داوود: چشم *داوود خواستم بگم که تو، از فردا میای سایت داوود: اره بابا *باید جوری رفتار کنی که انگار منو نمیشناسی یعنی توی سایت من فقط یه مافوقم و تو یه نیرو داوود: یعنی چی اخه چرا باید اون جوری رفتار کنم *ببین داوود تو قراره بیای جای کسی که شهید شده و اون شخص برادر یکی از بچهای سایته راستش اون و بقیه ی بچها خیلی دوسش داشتن و برای همین اگه تو بیای میگن با پارتی بازی اومدی چون پسر من بودی اومدی برا همین می خوام تو با یع اسم و فامیل دیگه بیای سایت داوود: خب بابا اقای عبدی که میدونه من با پارتی نیومدم *میدونم بابا ولی دیگه مجبوریم که جوری رفتار کنیم که انگار تو پسر من نیستی داوود: اخه.......... چشم بابا * بی بلا فقط اینم بگم که فردا نباید با من بیای سایت باید من برم بد تو ساعت ۱٠ بیای سایت داوود: دیگه چرا🙁 *خب باهوش تو با من بیای که میفهمن مثلا من تورو نمیشناشم اقای عبدی تو رو به من معرفی می کنه داوود: اها الان فهمیدم😅 *داوود اومدی اونجا از دهنت در نیاد به من بگی بابا داوود: چشم بابا *میگم نگو بابا میگه چشم بابا داوود: ببخشید😂 چشم فرمانده *افرین حالا شد فرمانده هم نه اقا داوود: چشممممم *بی بلا حالا هم بگیر بخواب که فک کنم اصلا نخوابیدی😂 داوود:کیی؟ من؟ *نه من😂 بگیر بخواب که از فردا دیگه خواب بی خواب اقا داوود داوود: چشم بابا راوی: محمد از اتاق بیرون می رود و داوود روی تخت دراز می کشد و به فردا فکر می کند محمد: از اتاق داوود اومدم بیرون و به سمت عطیه رفتم عطیه: داشتم برنج رو میزاشتم که حس کردم کسی پشتمه برگشتم دیدم محمده محمد: عطیه بی زحمت یه چایی بریز عطیه: چشم با داوود حرف زدی؟ محمد: بی بلا اره حرف زدم گف باسه عطیه: خب دیکه چرا موند تو اتاق فک کنم نخوابیده بود اصلا چون چشاش قرمز بود منم گفتم که بخوابه عطیه:اره اصلا نخوابیده بود محمد:چرا؟ عطیه:پرسیدم ازش گف چیزی نیس منم با خودم گفتم دیگه چیزی نگم ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ ن: چشم بابا😂 پ ن:کییی منن😂 پ ن:عطیه بی زحمت یه چایی بریز🥲 https://harfeto.timefriend.net/17199244555722
گاندویی ها🙃 پارت:۵ محمد: راه افتادم برم سایت رو به داوود گفتم یادت نره بیای هاا داوود: چشم بابا *از خونه اومدم بیرون سوار ماشین شدم و راه افتادم سمت سایت بد چند دیقه رسیدم ماشین رو پارک کردم و با اسانسور رفتم بالا بچها همه اومده بودن رسول هم پشت میزش بود از پله ها رفتم بالا در اتاقم رو باز کردم رفتم داخل داوود: اماده شدم که برم سایت از خونه اومدم بیرون و سوار متور شدم ........... بالاخره رسیدم از پله ها بالا رفتم و به سمت اتاق اقای عبدی رفتم در زدم و با بفرمایید اقای عبدی وارد شدم سلام اقا عبدی: سلام اقا داوود بشین تا من زنگ بزنم به محمد بگم بیان که تو با بچه ها آشنا بشی گوشی رو گرفتم و زنگ زدم (مکالمه ی محمد و عبدی) محمد:سلام جانم اقا *سلام محمد به بچها بگو بیان اتاق من خودتم بیا محمد:میدونستم داوود اومده برا همین گفتم چشم آقا (پایان مکالمه) محمد: از پله ها پایین رفتم و گفتم بچها اقای عبدی گفت که بزیم اتاقش رسول: اقا میشه من نیام محمد: یعنی چی نیام نه باید بیای رسول: چشم راوی: محمد و تیمش به سمت اتاق اقای عبدی رفتد محمد جلو و بچها عقب محمد، در زدند و وارد اتاق شدند داوود: تو اتاق اقای عبدی نشسته بودم که در زده شد و اقا محمد و بقیه وارد شدند محمد: روی صندلی ها نشستیم که اقای عبدی گف عبدی: خب بچها به محمد گفته بودم که بهتون بگه قراره نیروی جدبد بیاد بخاطر پرونده ای که داریم و الانم فقط برا اشنایی تون با هم این جلسه رو گزاشتم محمد جان خودت شروع کن و خودتو معرفی کن محمد: خب بسم الله الرحمن الرحیم من محمد حسینی هستم رئیست و می تونی بهم هم بگی داداش داوود: از این حرف بابا خندم گرفته بود بزور جلو خنذم زو گرفتم 😂 سعید: منم سعید اکبری هستم بچها بهم میگن اقا دوماد فرشید:منم فرشید مهدوی هستم رسول:منم رسول محمدی هستم 😏 داوود: خوشبختم☺️ منم داوود طهماسبی هستم محمد: خب رسول جان شما هم به داوود جاشو نشون بده رسول: چشم اقا بیا بریم😒 بچها:چشم عبدی: محمد تو هم پاشو برو محمد: چشم اقا رسول: اینجا جای تو هس و باید از این به بد اینجا کار کنی 😒 داوود: باشه ممنون داداش❣ رسول: بار اخرت باشه به من میکی داداش😡 فک نکن می تونی جای داداش منو بگیری با دستم حلش دادم و رفتم روی میزم داوود: جوری حلم داد که افتادم روی صندلی واقعا این چرا این جوری می کنه یه خورده تکون خوردم و شروع کردم به کار کردن ..... ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ ن : به بچه ها بگو بیان اتاقم... پ ن: میشه من نیام پ ن: محمد تو هم پاشو برو پ ن:واقعا این چرا این جوری می کنه https://harfeto.timefriend.net/17199244555722
گاندویی ها🙃 پارت:۶ پسره ی پرو نیومدع به من میگه داداش اخ اخ چقدر دلم می خواد بزنم بترکونمش😡 فرشید: حواسم به داوود و رسول بود که رسول داوود رو حل داد و رف سریع رفتم سمت داوود و گفتم خوبی چی گفتی که اعصبانی شد داوود: چیزی نگفتم فقط گفتم ممنون داداش اونم گف بار اخرت باشه به من میگی داداش و حلم داد فرشید: ببین رسول پسره خوبیه ولی این مدت بخاطر اینکه داداشش شهید شده حالش بده حالا تو ناراحت نشو از دستش داوود: درکش می کنم نه من ناراحت نیستم فرشید: کاری داشتی یا چیزی خواستی صدام کن داوود: حتما فرشید: به طرف میزم رفتم داوود پسر خوبی بود باید با رسول حرف میزدم محمد: باید به یکی از بچها بگم که به بچها بگه که فردا بیان که پرونده رو براشون توضیح بدم کسی نبود برا همین از اتاق اومدم بیرون و از پله ها پایین رفتم و به سمت رسول رفتم معمولا اون به بقیه می گفت برا جلسه ها دستم رو روی شونه گزاشتم که برگشت و با دیدنم سریع بلند شد رسول:تو خودم متوجه رفتارم با داوود نبودم دست خودم نبود رفتاری که باهاش دارم دست خودم نبود چیکار می کنم باهاش که دست کسی رف روی شونم برگشتم دیدم آقا محمده سریع بلند شدم و گفتم سلام آقا *سلام استاد خوبی رسول:بله آقا خوبم خداروشکر *خب خداروشکر استاد رسول دو ساعت دیگه جلسه داریم به بقیه هم بگو که بیان تا این پرونده رو شروع کنیم رسول:چشم آقا حتما *خب دیگه من برم یادت نره استاد که به بقیه بگی رسول: نه آقا خیالتون راحت *به سمت اتاقم رفتم و پشت میز نشستم سرم رو بین دستام گرفتم که در اتاق زده شد رسول: نه من نمی تونم نمی تونم این پسره رو جای داداشم ببینم نه نمی تونستم از روی صندلیم بلند شدم و به سمت اتاق اقا محمد رفتم که.... ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ ن: پسره ی پرو 😡 پ ن: استاد یادت نره پ ن: رسول به سمت اتاق آقا محمد میره... https://harfeto.timefriend.net/17199244555722
گاندویی ها🙃 پارت ۷ به سمت اتاق اقا محمد رفتم که بهش بگم دیگه نمی تونم توی سایت کار کنم از پله ها بالا رفتم و در زدم وارد شدم اقا محمد ؟؟؟ محمد: سرم رو آوردم بالا و گفتم بیا تو رسول اومد توی اتاق ولی چیکار داشت چرا اومده بود من که گفتم جلسه دوساعت دیگه جانم استاد رسول جانم کاری داشتی؟ *اره اقا راستش خواستم بگم که اگه میشه بگید یه نیروی جدید بیاد محمد: چییییی یعنی چی رسول منظورت از اینکه جای تو نیروی جدید بیاد چیه؟ *اقا منظورم اینه که من می خوام استفعا بدم محمد: اون وقت چرا برای چی!!!!!!! *اقا چون نمی تونم کسی رو جای داداشم ببینم محمد: رسول جان نمیشه که تو باید انتقام خون مهدی رو بگیری با پیدا کردن اونا الان تو استعفا بدی فک می کنی دیگه اونا هیچ کاری نمی کنن چرا اونا با این کار تو خوشحالم میشن که تو کم اوردی *اره اقا من بدون داداشم کم اوردم دیگه نمی تونم لطفا موافقت کنید محمد: نه رسول نه نباید کم بیاری من بهت قول میدم انتقام خون مهدی رو میگیریم الانم *اخه اقا.... محمد: اقا بی اقا من موافقت نمی کنم با استعفات *چراا اخه محمد: چون دوست دارم چون برام مثه داداشی چون......... بیشتر توضیح بدم؟؟ * با حرف های آقا محمد لبخندی روی لبام نشست لب زدم ممنون که هستی داداش محمد: لبخندی زدم و گفتم اینه پسر حالا هم برو و به بچها بگو که بیان برا توضیح پرونده *چشم از اتاق محمد اومدم بیرون و رفتم سمت بچها که دوباره چشم به این پسره (داوود) افتاد نمیدونم چرا هر وقت میبینمش می خوام بکشمش فرشید:دیدم رسول از اتاق آقا محمد اومد بیرون و به سمت ما اومد نگاش به داوود بود رفتم سمتش و گفتم خوبی *چی آره خوبم فرشید:مطمئنی ‌‌؟ *فرشید چقدر حرف میزنی خوبم دیگه فقط اقا محمد بیاین اتاقم برا توضیح پرونده من برم به این اقا دوماد هم بگم تو هم برو به این پسره داوود بگو فرشید: باشه........... *رفتم سمت سعید و گفتم اقا دوماد جلسه داریم سعید:رسول نگووو اقا دوماد *چشم اقا دوماد سعید:ای خدااا فرشید: داوود بیا بریم اتاق آقا محمد جلسه هس داوود:باشه بریم .......... ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ ن: دیگه نمی تونه پ ن : استفعا پ ن : نگو آقا https://harfeto.timefriend.net/17199244555722
پایان فعالیت 🖤
گاندویی ها پارت ۸ به رسول گفته بودم به بچها بگه بیان تو اتاقم واقعا نمیدونم بودن داوود چقدر اذیتش کرده که اومد و گفت می خواد استفا بده بد چند دقیقه بچه ها همه اومدن و منم شروع کردم به توضیح دادن پرونده ☆شروع پرونده ☆ محمد: خب بسم الله الرحمن الرحیم پرونده ی مورد یه شخص که از ایران جاسوسی می کنه ما باید بفهمیم که برای کی این کار ها رو می کنه رسول: خب اقا این که میگین اسمش چیه *خب اسمش که احمد سلطانی هستش که خانم صبا سلطانی که میشه هم دختر عموش و هم نامزدش باهاس همه دسته داوود: خب اقا الان ما چی جوری باید پیدا کنیم *خب درباره ی اینکه چی جور باید پیداشون کنیم بگم که این اقا چند روز دیگه داخل باغ عمارت قرار داره رسول: اقا باغ عمارت ولی این خیلی عجیبه *بله عجیبه و عجیب تر از اون اینکه این اقا با مایکل هاشمیان قرار داره فرشید: چییییی اقا مایکل!؟ *بله مایکل و برای اینکه بفهمیم چیکار داره یکی از بچها باید بره و بفهمه که اونا با هم چیکار دارن من سعید انتخاب کردم که بره و اینکه یه جی پی اس هس که باید به هر چیزی که شک نکنن وصل کنه سعید: چشم *خب سوالی ندارید؟. بچها: خیر *خب فیلا برید تا بعدا به سعید بگم که باید چیکار کنه داوود: از پله ها پایین رفتیم نشستم سر میزم فرشید: به سمت رسول رفتم که باهاش حرف بزنم به سمت رسول رفتم که باهاش حرف بزنم دستم روی شونش گزاشتم که برگشت سمتم لب زدم استاد رسول ما چطوره *بد نیستم چش قشنگ تو چطوری فرشید: خوبم رسول *جانم فرشید: میگم میشه بگی چرا اینقدر با داوود بدی؟ *چون اومده جای داداشم فرشید: رسول گناه اون چیه که مهدی شهید شده *فرشید جان میشه شما چیزی نگی تا من هر جوری خواستم باهاش رفتار کنم فرشید: باشه کارت ندارم ولی کاری نکن که پشیمون بشی *من پشیمون نمیشم الانم برو و وقت دنیا منو کائنات رو نگیر فرشید:.......... داوود:بالاخره تونستم اطلاعات سوژه ها رو بدست بیارم رفتم سمت رسول که بدمشون رسول ....... ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ ن: بودن داوود اذیتش کرده پ ن:صبا سلطانی احمد سلطانی پ ن: گناه اون چیه مهدی شهید شده پ ن:پشیمون نمیشم پ ن:اصلاحات سوژه رو پیدا کرده https://harfeto.timefriend.net/17199244555722