گاندویی ها
#۱۲۳
#رسول
رومیسا جان اروم باش یه خورده..
یه جوری خوشحالی انگار کی رو دیدی بابا منممم😂
رسول...
*رسول تو نمیدونی....
نه نمیدونی اگه میدونستی الان این جور نمی گفتی!!
رسول من دلم جوری برات تنگ شده بود....
که حاضر بودم دنیا رو ینی کل دنیا رو بدم فقط ببینمت دوباره... 🥺
رسول جون رومیسا هیچ وقت دیگه ایت جور منو ترک نکن...
رسول من بدون تو نمی تونم...
نه دیگه نمی تونم تحمل کنم...
من: الهی من فداتشم...
چشم...
قول میدم هیچ وقت دیگه تنهات نزارم..
قول قول...
*اشکام رو پاک کردم و لب زدم چایی می خوری داداش رسول
من: بله که می خورم.....
دلم برا چایی هایی که خواهرم درست می کرد تنگ شده😁🥺
*بشین الان برات میارم داداش گلم😁
من: روی صندلی ها نشستم...
تازه فهمیدم چقدر دلم براش تنگ شده بود...
دلم برا حرف زدناش...
لوس شدناش....
از همه مهم تر خواهر برادریمون....
*بفرمایید اینم یه چایی برای داداش قشنگم..
من: مرسی..
خودتم بشین عشق داداش.....
*چشم
#محمد
همون لحظه دکتر از اتاق بیرون اومد..
به سمتش رفتم.......
که عطیه ام به سمتم اومد...
لب زدم.ـ
اقای دکتر چیشد؟؟؟
حالش خوبه!؟
"اوممم.....
راستش ما همه ی تلاشمون رو کردیم... 😔
من: چییی ینییی چییییی😭
" متاسفم امیدوارم غم اخرتون باشه...
اینو گفتم و به راهم ادامه دادم....
عطیه: نهههه😭
داوود من نرفتههههه....
بچمممم هنوز زندس.....
شما دارید دروغ میگیددددد....
محمددد....
محمد بهوش بگوو داوود منو ترک نمی کنه....
بهوشون بگوووو😭😭😭
من: 💔😭
نمیدونستم چی بگم...
بهش بگم چی بگم اصن.....
فقط تونستم چشامو ببندم و اشک بریزم.....
همون لحظه تخت داوود رو اوردن بیرون... 💔
تختش رو نگه داشتم.....
عطیه همین جور اشک می ریخت...
اروم اون پارچه ی سفید رو از روش برداشتم....
نهههههه....
امکان ندارهههههه.... 😭
این داوود منهههه😭😭
این پسر منهههه😭😭😭
عطیه: با دیدن داوود که چشاش بسته بود رنگ و روش مثه گچ دیوار بود....
با گریه اسمشو صدا زدمم😭
*اقا ببخشید باید منتقلشون کنیم سرد خونه!!!!
من: چیی🥺
*خانم بفرمایید کنار.....
♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡
پ ن: خواهر براردیامون... 🥺😍
پ ن: متاسفمممم💔🥺
پ ن: این پسر منهههه😭
گاندویی ها
#part_۱۲۴
#محمد
باورم نمیشددد
اصن نههه من نمی تونستم باور کنم من دیگه پسر ندارممم💔
باورم نمیشد تا لحظه ای که پارچه رو از روش برداشتم و دیدمش... 🥺💔
من بدون داوود میمیرم...
به دنیا چی بگم؟؟
بگم داداشت رف؟؟
بگم دیگه داداش نداری؟؟
حالم دست خودم نبود...
نبایدم باشهـ...
وقتی بچم الان سرد خونس!!
من چطور حالم خوب باشه و بهش فک نکنم....؟؟
چطور بگم برام مهم نیست ...
چطور.... 😭💔
عطیه با گریه روی صندلی نشست اصلا حالم خوب نبود.....
می خواستم برم کنار عطیه ولی یکی باید خودمو اروم می کرد....
قدمی به جلو برداشتم که....
سرم گیج رف و سیاهی مطلق.... 🖤
#رسول
بد از خوردن چایی بلند شدم و به سمت پذیرایی رفتم....
فکر داوود حتی یه لحظه هم از سرم نمی رفت بیرون....
دل تو دلم نبود...
ا.ون اون بخاطر من جونشو بخطر انداخت.....
اگه داوود نبود الان من روی اون تخت خوابیده بودم....
از همه مهم تر من خیلی دیر باهاش صمیمی شدم...
خیلی دیر باهاش رفیق شدمم❤️🩹
خدایاا برگرده من هر کاری می کنم که فقط اون روز ها رو فراموش کنه....!
با صدای رومیسا به خودم اومدم..
*داداش کجاییی
من: جان داداش؟؟
*سه ساعت دارم صدا میزنم کجایی؟؟
من: ببخشید
تو فکر یکی از رفیقامم
*مگه چیشده؟؟
من: بیمارستانه!!
اونم کماا!
*بهوش میاد نگران نباش داداشی
من: میدونی اگه اون نبود چی میشد؟؟
*چی؟؟؟
من: من الان تو کما بودم...!!
♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡
پ ن: نمی تونم خوب باشم💔❤️🩹
پ ن: سیاهی مطلق🖤
پ ن: رسول هنوز خبر ندارع💔
دنبال کانالی هستی که توش پر از فعالیت های گاندویی و مذهبی باشه ؟؟
پس بیا اینجا😉
این کانال پر از کلیپ و عکس و ادیت و فال های گاندویی هست:)
صبر کن یه چیز دیگه هم بگم🤭
توی این کانال رمان گاندویی هم داریم😁
بفرمایید اینم لینکش
https://eitaa.com/Admin_Gando
زود برو که از قافله جا نمونی😉🌱
گاندویی ها
#part_۱۲۵
#رومیسا
وقتی رسول گف میدونی اگه اون نبود من تو کما بودم نفسم یه لحظه رفت...
ی.ن.ی چی داداش؟؟
داداش چی میگیی😭
من بدون تو چیکار می کردمممم😭
رسول من بدون نمی تونمم تحمل کنمممم😭💔
بد...
*رومیسااا....
داداش دورت بگرده.
اروم باش..
من که الان جلوت نشستم...
دارم میگم اگه اون نبود!!
بعدم داداشی....
تو میگی من بدون تو نمی تونم بنظرت الان خواهر اون می تونه بدون داداشش تحمل کنه؟؟
من: امم
درست میگی داداش..
اخه من حتی نمی تونم بدون تو حتی فکر کنم...
برا همین یه لحظه نفهمیدم چی گفتم🥺
*الان که هستم....
وقتی ام نبودم..
تحمل کن دیگههه
من: رسول میدونستی؟؟
*چی؟
من: این که خیلیی بدییی (با جیغ و بغض)
اصن دیگه با من حرف نزن..
راه افتادم و به سمت اتاقم رفتم...
*عهه
رومیسا...
من نمی خواستم ناراحت بشه ولی شد😂
#عطیه
حالم اصلا خوب نبود....
پسرم رف...
و من حتی بد از اون روز دیگه یه بارم ندیدمشـ......
خداا😭
محمد داشت سمتم میومد که یهو افتاد...
جیغی زدم و به سمتش رفتم...
محمدددد.....
همون لحظه پرستاری داشت رد میشد که صداش کردمم....
ببخشید اقا یه لحظه....
وقتی اون مرد اومد و محمد دید خودش فهمید...
سریع یه تخت اورد و محمد رو برد...
منم همراش رفتم....
...................
با دیدن دکتر سریع از جام بلند شدم و لب زدم اقای دکتر چیشدد؟؟
*خب اول گوشیشون رو بگیرید چند بار زنگ خورد...
و...
اینکه حالش خوبه سرمش تموم شه می تونه بره...
این حالشم برای فشار عصبی ای هس که روش بوده....
من: ممنون...
*خواهش می کنم.
وظیفم بود....
من: دکتر که رفت روی صندلی نشستم.....
نگاهی ب گوشی کردم که دوباره زنگ خورد...
♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡
پ ن: پسرم رف😭🥀
پ ن: محمد.. 💔
گاندویی ها
#part_۱۲۶
#عطیه
نکاهی به گوشی کردن که دوباره زنگ خورد...
نگاهی به شماره و اسمش کردم...
رسول!!
همکارش بود..
حتما اون چند بارم ایشون بوده...
می خواستم جواب ندم ولی...
نفسی کشیدم و جواب دادم
بفرمایید
#رسول
رومیسا خواهر گلم؟؟
ببخشید داداش..
رومیسااا....
خب من معذرت می خوام....
ببخشید اجی....
نمی خواستم ناراحت بشی....
شوخی کردم خب...
*نمی بخشمم😜
من: من که گفتم ببخشید...
بازم میگممم...
ببخشید اشتباه کردممم..
ببخشید اجی قشنگمممم...
ببخشید ـ... ـ
*اممممم
حالا که اینقدر داری خواهش می کنی می بخشم... ☺️
ولی اگه یه بار دیگه تکرار کنی نمی بخشممماااا☺️🤪
من: باش...
تکرار شد دیگه نبخش....
حالا اجازه هس من یه زنگ بزنم؟؟
*بله
من: گوشیمو برداشتم و زنگ زدم به اقا محمد....
چند تا بوق خورد ولی جواب نداد.....
دوباره زدم....
بازم جواب نداد...
نمیدونم چرا ولی یه دلشورع ی بدی گرفتم...
چند دیقه ای صبر کردم و دیگه زنگ نزدم....
که همون لحظه گوشیم زنگ خورد...
اقا محمد بود....
سریع جواب دادم....
الو اقا؟؟
*بفرمایید..
من: عه
ببخشید شماا؟؟
*من همسر محمدم.....
من: عهه
معذرت میخوام....
ببخشید محمد کجاست...
و..
یه سوال داوود حالش خوبه؟؟؟؟
*اسم داوود اومد دیگه نتونستم جلوی ی اشکام رو بگیرم....
چند دیقه ای چیزی نگفتم...
که...
من: خانم حسینی؟؟؟
حالتون خوبه؟؟
*ب.ببخشید
من: اتفاقی افتاده؟؟
♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡
پ ن: بنظرتون رسول بفهمه چه واکنشی داره؟؟؟
گاندویی ها
#part_۱۲۷
#عطیه
ببخشید...
*خانم حسینی بخدا من دارم دق می کنم لطفا بگیددد اتفاقی افتاده؟؟
چیزی شده؟؟
برای داوود اتفاقی افتاده؟؟
لطفاا بهم بگید...
اصن اقا محمد کجاست؟؟
حالش خوبه؟؟
چرا شما گوشی رو جواب دادید!؟
خانم حسینی من دارم میمیرم از نگرانی لطفاا بگید
من: اممم......
راستش....🥺
داوود دیگه بین ما نیست.... 💔😭
خدا دید ما شلوغیم حواسمون به داوود نیست....
داوود رو ازمون گرفت.💔
اونجا جاش امن تره...
نه دیگه خطری تهدیدش می کنه
نه نگرانی داره.....
نه هیچ چیز دیگه.....
محمدم حالش بد شدو الان زیر سرم هس.......
*چیییییییی😳🥺
ینیی چیی خانم حسینییی....
م.ن. من از بیمارستان اومدم حالش خوب بوددد
من خودم دیدم حالش خوبهههه😭
من: خوب بود.... 💔
*خانم حسینی من الان راه میافتم میام بیمارستان الان...
من: لا..
می خواستم حرفی بزنم ولی گوشی قطع شد. ـ.
اخ داوود مامان....
به فکر ما نبودی که با دوریت نمی تونیم کنار بیایم....
به فکر رفیقات بودیی😭
♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡
پ ن: به فکر رفیقات بودی💔
گاندویی ها
#part_۱۲۸
#محمد
اروم اروم چشامو باز کردم.......
م.من چرا اینجا بودم؟؟
رو تخت بیمارستان!!
نگاهی به خودم کردم سرم توی دستم بود....
ولی چرا؟؟؟
یه خورده فک کردم....
تازه فهمیدم داوود🥺
پسر من.....
رفت....
خداا😭
من چطور بدون داوود تحمل کنم...
من اصن یه لحظه ام طاقت دوریشو ندارممم💔
چیکار کنم بدون اوننن....
همون لحظه رسول وارد اتاق شد....
او. اون اینجا چیکار می کرددد
مگه نرف خونه...
با تعجب ازش پرسیدم رسول اینجا چیکار می کنی؟؟
#رسول
رومیسا من برم برمی گردم
*عههه
داداش تو تازه اومدی می خوای بری دوباره؟؟؟
من: داداش زودی برمی گردم. ـ...
*مثه اون دفعه نشه ها
زودی برگرد که من دیگه طاقت دوریتو ندارمم
من: چشمم
فیلا....
از خونه بیرون اومدم و سوار ماشین شدم....
باورم نمیشه....
داداشم رف...
تنهامون گذاشت....
ولی چراا؟؟
چرا رف...
چرا بهم فرصت نداد بدی هایی که در حقش کردم رو جبران کنم...
چرا اصن بخاطر من خودشو انداخت جلو اون گلوله.....
مگه من چه کاری براش کرده بودم....
مگ. .. 🥺
بغض اجازه ی حرف زدن رو بهم نمیداد....
با رسیدنم ماشین رو نگه داشتم...
انقدر گریه کرده بودم که اصن نفهمیدم کی رسیدم...
اشکامو پاک کردم و به راهم ادامه دادم...
♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡
پ ن: ببخشید کمه..
فردا طولانی میدن
گاندویی ها
#part_۱۲۹
#رسول
به سمت بیمارستان رفتم......
وارد بیمارستان شدم.....
ببخشید اتاق محمد حسینی کجاست؟؟
*اتاق ۱۲۳
من: ممنون
اتاقی که اقا محمد بود رو به رو م بوذ...
خانمی روی صندلی ها نشسته بود...
متوجه شدم همسر اقا محمده...
به سمتش رفتم سرم رو به پایین انداختم و سلامی کردم...
که جوابی اروم تر شنیدم....
لب زدم ببخشید اقا محمد حالش خوبه؟؟
"سرم رو اروم بلند کردم که دیدم....
اروم بلند شدم و لب زدم اقا رسول؟؟
من: خودم هستم
میشه بگید آقا محمد حالش خوبه؟؟
" بفرمایید تو اون اتاقه.... ـ
من: ببخشیدی گفتم و اروم وارد اتاق شدم...
دستش روی سرش بود...
فهمیدم بهوش اومده...
لب زدم...
سلام اقا...
*رسول تو اینجا چیکار می کنی مگه نرفته بودی خونه؟؟
من: بله اقا..
ولی چند بار زنگ زدم بهتون جواب ندادید....
کلی نگران شدم...
دوباره زدم که خانمتون جواب داد و کل قضیه رو فهمیدم...
حتی اینکه داوود... ـ💔
*رسول.. 😭
رسول اره داوود پسر من بوده...
ولی من نگفتم...
چون فک می کردم اگه بفهمی میگی چون پسر من بوده من اوردمش جای مهدی...
ولی رسول می تونی از اقای عبدی بپرسی...
به اسرار اون بود من داوود رو اوردم....
خودت شاهد بودی من با داوود مثه بقیه رفتار می کردم.. ـ
من: با حرفای اقا محمد با هر کلمه بی صدا اشک می ریختم....
لب زدم اقا😭
*نگو اقاا..
اینجا دیگه سایت نیست..
من: چ.شم..
محمد.....
داوود اصن...
خیلیی خوب بودددـ.....
خیلییی😭
محمد هیج وقت...
به اینکه پسر شما هم اشاره نکرد....
محمد اون روزی که زدمش...
می تونس بره به اقای عبدی یا شما بگه...
اقا من میدونم دست رو کسی بلند کردن اونم توی سایت چه توبیخی داره...
ولی اقا اون چیزی نگفت..
*بودد؟؟
رسول هنوزم هست.... 😭
♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡
پ ن: داوود خیلی خوب بودد
پ ن: منظور محمد چیع؟؟
ینی چی هنوزم هس؟؟
گاندویی ها
#part_۱۳٠
#رسول
وقتی محمد گفت که هنوزم زندس...
نگاهی بهش کردم و با تعجب ازش پرسیدم...
ی.نی چی....
حالتون خوبه اقا؟؟
*رسول بگو بیان این سرم رو در بیارن من می خوام برم پیش داوود
من: اقا نمیشه که....
یکم صبر کنید سرم که تموم شد بد میرید...
*رسول میگی یا من این سرم رو بکنم؟؟
به خدا که من میکنم اینو اگه نگی..
من: چشم..
اروم باشید الان میرم میگم...
به سمت بیرون حرکت کردم...
خانمش نبود.....
به سمت پرستاری رفتم....
بد از چند دیقه با اون پرستار به سمت اتاق اقا محمد رفتیم...
بد از در اوردن سرم لب زدم..
من: ممنونم
"خواهش می کنم.
فقط کمکشون کنید...
مراقب باشید سرشون دوباره گیج نره...
من: چشم
فقط می تونیم بریم سرد خونه هم پسرشون رو ببینن؟؟
" بله
فقط خیلی کوتاه...
من: بله چشم
اروم دست اقا محمد رو گرفتم...
و به سمت سرد خونه حرکت کردیم...
از مسئولش خواهش کردم که درو باز کنه...
_فقط یکیتون می تونید بریدـ..
*من میرم..
رسول بشین تا من بیام...
من: چشم اقا
فقط مراقب خودتون باشید..
*هستم.. ـ
اروم وارد شدم....
به سمت داوود حرکت کردم
_زیپ رو باز کردم و لب زدم فقط پنج دیقه...
*چشم
اروم به سمت داوود می رفتم
پاهام جون نداشت...
هنوزم باورم نمیشد..
داوود بابا تو نمیگی من دق می کنم....
نمیگی من بدون تو نمی تونم...
داوود نه من ن مامان و عزیز و دنیاو.....
نمی تونیم بدون تو زندگی کنیم....
بابا میدونی رسول قبل از اینکه وارد بیمارستان بشه داشته گریه می کرده. ـ..
اصن از حال مامان خبر داری که حالش چطوره...
داوود..... 😭
بیا بیدارم کن و بگو بابا داشتی خواب میدیدی....
_اقا بفرمایید بیرون دیگه برا ما مسولیت داره..
*پنج دیقه دیگه..
لطفاا
_متاسفم..
تا الانم بع اسرار اجازه دادم...
*با قدم های لرزون به بیرون رفتم..
که رسول اومد جلوم...
و کمک کرد روی صندلی ها بشینم..
............................
"سه ما بد"
محمد: سه ماه شد...
سه ماه شد که من دیگه داوود رو ندارم
سه ما شد که داوود رفت..
رفت به فکر هیچ کدوممون نبود...
رفت و نفهمید با رفتنش داغونمون کرد...
تو این سه ما کلی اتفاق افتاده....
از جمله سکته ی کوچیک عطیه تا بستری شدن دنیا بخاطر داوود....
هنوزم نتونستم با مرگ داوود کنار بیام...
آقای عبدی زنگ زد و بهم گف برم اتاقش...
از اتاقم بیرون اودم و را افتادم به سمت اتاقشون...
اروم در زدم و وارد شدم
سلام اقا
*سلام
بشین کارت دارم
من: چشم اقا
*خب محمد چجور بهت بگم..
راستش خودت که بهتر از هر کسی میدونی ما برای پرونده ی جدید نیاز به نیرو داریم...
ولی من برای تو تا الان چیزی نگفتم...
من: ینی...
اقا ینی شما الان می خواید نیرو بیارید بجای داوود...
*ارع
محمد باور کن نمیشه....
من: اقای عبدی من هنوز نتونستم با نبودش کنار بیام....
*محمد جان میدونم...
ولی نمیشه....
باور کن خودمم نمی خوام...
ولی باید بکنم این کار رو
الانم برو به بچها بگو..
من: سرم رو پایین انداختم و چشمی گفتم...
از پله ها پایین رفتم و بچها رو صدا زدم
رسول: سه ماه شد که داوود نیست
بچها دیگه مثه قبل نیستن منم از وقتی داوود رفت دیگه مثه قبل نبودم.....
با صدای اقا محمد به سمتش برگشتم که بقیه ی بچها هم برگشتن....
من: بچها اقای عبدی نیروی جدید قرارع بیاد....
رسول: چییییییی
اقا. اقا نکنه شما موافقین؟؟
سعید: اقا محمد بهشون بگید ما خودمون هر چقدر لازم باشه کار می کنیم...
ولی نیروی جدید نیادـ
من: بچها...
من نمی تونم جلوی اقای عبدی رو بگیرم..
باور کنید خودمم نمی خوام ولی...
کاری نمی تونم بکنم...
رسول: اقا شما هم موافق باشید من مخالفم...
من: رسول جان...
من چیکار کنم...
بخدا که دست کن نیست...
سعید: خب حالا کی قراره بیاد...
من: نمیدونم
احتمالا فردا دیگه.....
راوی: دقیقا فردای همان روز نیروی جدید وارد سایت شد....
این دفعه همه ی بچه ها رفتاراشان عوض شده بود...
من: خب بچها سایت رو نشون سینا (نیروی جدید)
بدید....
رسول: چشم
بیا تا بهت بگم...
(تمام سایت رو نشون داد.)
فقط همین الان یه چیزی بهت بگم..
این دارم جدی میگم فک نکن می تونی جای داداش منو بگیری......
از سایت خارج شدم و به سمت گلزار شهدا حرکت کردم....
............................
روی سنگ مزار داوود فرود اومدم....
سلام داداش...
خوبی؟؟
می دونی چقدر دلم تنگ شده برات
میدونی امروز نیرو اوردن به جات؟؟
داوود داداس ولی من رفتارم با این یکی دیگه عوض نمیشه.....
مطمئن باش...
°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•
پایان
به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقیست
4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
+اینجا دیگه کجاست ؟
-یه کانال که پر از فعالیت های گاندویی و رمان گاندویی_امنیتی هست😍
+وای چه خوب .رمانش قشنگه؟
-از قشنگ هم قشنگ تره.بیا یه بخشش رو بخون تا خودت بفهمی😉😉
°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•
"مگه اصن تو اینا رو میدیدی
*نیومده شروع کردین
" نیروی جدید داریم
*حوصله ندارم برو کنار تا یه چیزی نگفتم.....
"با فریاد اسمش رو صدا زدم ولی......
*بلایی سرت میارم که......
" فک کردی خیلی زرنگی که بخوای.....؟؟
▪︎▪︎▪︎▪︎▪︎
+وای میشه لینکش رو بدیییی؟
-چرا که نه.بفرمایید اینم لینکش☺️
https://eitaa.com/Admin_Gando