eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.2هزار ویدیو
26 فایل
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م❥ اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت. کپی از رمان؟!خیر @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
گاندویی ها به سمت بیمارستان رفتم...... وارد بیمارستان شدم..... ببخشید اتاق محمد حسینی کجاست؟؟ *اتاق ۱۲۳ من: ممنون اتاقی که اقا محمد بود رو به رو م بوذ... خانمی روی صندلی ها نشسته بود... متوجه شدم همسر اقا محمده... به سمتش رفتم سرم رو به پایین انداختم و سلامی کردم... که جوابی اروم تر شنیدم.... لب زدم ببخشید اقا محمد حالش خوبه؟؟ "سرم رو اروم بلند کردم که دیدم.... اروم بلند شدم و لب زدم اقا رسول؟؟ من: خودم هستم میشه بگید آقا محمد حالش خوبه؟؟ " بفرمایید تو اون اتاقه.... ـ من: ببخشیدی گفتم و اروم وارد اتاق شدم... دستش روی سرش بود... فهمیدم بهوش اومده... لب زدم... سلام اقا... *رسول تو اینجا چیکار می کنی مگه نرفته بودی خونه؟؟ من: بله اقا.. ولی چند بار زنگ زدم بهتون جواب ندادید.... کلی نگران شدم... دوباره زدم که خانمتون جواب داد و کل قضیه رو فهمیدم... حتی اینکه داوود... ـ💔 *رسول.. 😭 رسول اره داوود پسر من بوده... ولی من نگفتم... چون فک می کردم اگه بفهمی میگی چون پسر من بوده من اوردمش جای مهدی... ولی رسول می تونی از اقای عبدی بپرسی... به اسرار اون بود من داوود رو اوردم.... خودت شاهد بودی من با داوود مثه بقیه رفتار می کردم.. ـ من: با حرفای اقا محمد با هر کلمه بی صدا اشک می ریختم.... لب زدم اقا😭 *نگو اقاا.. اینجا دیگه سایت نیست.. من: چ.شم.. محمد..... داوود اصن... خیلیی خوب بودددـ..... خیلییی😭 محمد هیج وقت... به اینکه پسر شما هم اشاره نکرد.... محمد اون روزی که زدمش... می تونس بره به اقای عبدی یا شما بگه... اقا من میدونم دست رو کسی بلند کردن اونم توی سایت چه توبیخی داره... ولی اقا اون چیزی نگفت.. *بودد؟؟ رسول هنوزم هست.... 😭 ♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡ پ ن: داوود خیلی خوب بودد پ ن: منظور محمد چیع؟؟ ینی چی هنوزم هس؟؟
گاندویی ها ٠ وقتی محمد گفت که هنوزم زندس... نگاهی بهش کردم و با تعجب ازش پرسیدم... ی.نی چی.... حالتون خوبه اقا؟؟ *رسول بگو بیان این سرم رو در بیارن من می خوام برم پیش داوود من: اقا نمیشه که.... یکم صبر کنید سرم که تموم شد بد میرید... *رسول میگی یا من این سرم رو بکنم؟؟ به خدا که من میکنم اینو اگه نگی.. من: چشم.. اروم باشید الان میرم میگم... به سمت بیرون حرکت کردم... خانمش نبود..... به سمت پرستاری رفتم.... بد از چند دیقه با اون پرستار به سمت اتاق اقا محمد رفتیم... بد از در اوردن سرم لب زدم.. من: ممنونم "خواهش می کنم. فقط کمکشون کنید... مراقب باشید سرشون دوباره گیج نره... من: چشم فقط می تونیم بریم سرد خونه هم پسرشون رو ببینن؟؟ " بله فقط خیلی کوتاه... من: بله چشم اروم دست اقا محمد رو گرفتم... و به سمت سرد خونه حرکت کردیم... از مسئولش خواهش کردم که درو باز کنه... _فقط یکیتون می تونید بریدـ.. *من میرم.. رسول بشین تا من بیام... من: چشم اقا فقط مراقب خودتون باشید.. *هستم.. ـ اروم وارد شدم.... به سمت داوود حرکت کردم _زیپ رو باز کردم و لب زدم فقط پنج دیقه... *چشم اروم به سمت داوود می رفتم پاهام جون نداشت... هنوزم باورم نمیشد.. داوود بابا تو نمیگی من دق می کنم.... نمیگی من بدون تو نمی تونم... داوود نه من ن مامان و عزیز و دنیاو..... نمی تونیم بدون تو زندگی کنیم.... بابا میدونی رسول قبل از اینکه وارد بیمارستان بشه داشته گریه می کرده. ـ.. اصن از حال مامان خبر داری که حالش چطوره... داوود..... 😭 بیا بیدارم کن و بگو بابا داشتی خواب میدیدی.... _اقا بفرمایید بیرون دیگه برا ما مسولیت داره.. *پنج دیقه دیگه.. لطفاا _متاسفم.. تا الانم بع اسرار اجازه دادم... *با قدم های لرزون به بیرون رفتم.. که رسول اومد جلوم... و کمک کرد روی صندلی ها بشینم.. ............................ "سه ما بد" محمد: سه ماه شد... سه ماه شد که من دیگه داوود رو ندارم سه ما شد که داوود رفت.. رفت به فکر هیچ کدوممون نبود... رفت و نفهمید با رفتنش داغونمون کرد... تو این سه ما کلی اتفاق افتاده.... از جمله سکته ی کوچیک عطیه تا بستری شدن دنیا بخاطر داوود.... هنوزم نتونستم با مرگ داوود کنار بیام... آقای عبدی زنگ زد و بهم گف برم اتاقش... از اتاقم بیرون اودم و را افتادم به سمت اتاقشون... اروم در زدم و وارد شدم سلام اقا *سلام بشین کارت دارم من: چشم اقا *خب محمد چجور بهت بگم.. راستش خودت که بهتر از هر کسی میدونی ما برای پرونده ی جدید نیاز به نیرو داریم... ولی من برای تو تا الان چیزی نگفتم... من: ینی... اقا ینی شما الان می خواید نیرو بیارید بجای داوود... *ارع محمد باور کن نمیشه.... من: اقای عبدی من هنوز نتونستم با نبودش کنار بیام.... *محمد جان میدونم... ولی نمیشه.... باور کن خودمم نمی خوام... ولی باید بکنم این کار رو الانم برو به بچها بگو.. من: سرم رو پایین انداختم و چشمی گفتم... از پله ها پایین رفتم و بچها رو صدا زدم رسول: سه ماه شد که داوود نیست بچها دیگه مثه قبل نیستن منم از وقتی داوود رفت دیگه مثه قبل نبودم..... با صدای اقا محمد به سمتش برگشتم که بقیه ی بچها هم برگشتن.... من: بچها اقای عبدی نیروی جدید قرارع بیاد.... رسول: چییییییی اقا. اقا نکنه شما موافقین؟؟ سعید: اقا محمد بهشون بگید ما خودمون هر چقدر لازم باشه کار می کنیم... ولی نیروی جدید نیادـ من: بچها... من نمی تونم جلوی اقای عبدی رو بگیرم.. باور کنید خودمم نمی خوام ولی... کاری نمی تونم بکنم... رسول: اقا شما هم موافق باشید من مخالفم... من: رسول جان... من چیکار کنم... بخدا که دست کن نیست... سعید: خب حالا کی قراره بیاد... من: نمیدونم احتمالا فردا دیگه..... راوی: دقیقا فردای همان روز نیروی جدید وارد سایت شد.... این دفعه همه ی بچه ها رفتاراشان عوض شده بود... من: خب بچها سایت رو نشون سینا (نیروی جدید) بدید.... رسول: چشم بیا تا بهت بگم... (تمام سایت رو نشون داد.) فقط همین الان یه چیزی بهت بگم.. این دارم جدی میگم فک نکن می تونی جای داداش منو بگیری...... از سایت خارج شدم و به سمت گلزار شهدا حرکت کردم.... ............................ روی سنگ مزار داوود فرود اومدم.... سلام داداش... خوبی؟؟ می دونی چقدر دلم تنگ شده برات میدونی امروز نیرو اوردن به جات؟؟ داوود داداس ولی من رفتارم با این یکی دیگه عوض نمیشه..... مطمئن باش... °•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°• پایان به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقیست
4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
+اینجا دیگه کجاست ؟ -یه کانال که پر از فعالیت های گاندویی و رمان گاندویی_امنیتی هست😍 +وای چه خوب .رمانش قشنگه؟ -از قشنگ هم قشنگ تره.بیا یه بخشش رو بخون تا خودت بفهمی😉😉 °•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°• "مگه اصن تو اینا رو میدیدی *نیومده شروع کردین " نیروی جدید داریم *حوصله ندارم برو کنار تا یه چیزی نگفتم..... "با فریاد اسمش رو صدا زدم ولی...... *بلایی سرت میارم که...... " فک کردی خیلی زرنگی که بخوای.....؟؟ ▪︎▪︎▪︎▪︎▪︎ +وای میشه لینکش رو بدیییی؟ -چرا که نه.بفرمایید اینم لینکش☺️ https://eitaa.com/Admin_Gando
بر اساس شارژ گوشیت📱 ۱٠ تا ۲٠: علی ۲٠ تا ۴٠:داوود ۴٠ تا ۶٠:محمد ۶٠ تا ۸٠:رسول ۸٠ تا ۹٠: سعید ۹٠ تا ۱٠٠: امیر بر اساس میوه ای که دوس داری🥑 موز: وسط امتحان سیب: تو اتاق پرتقال: تو عروسی بلوبری: تو پذیرایی اناناس: تو مدرسه بر اساس غذایی که دوس داری😋 ماکارانی: میگه برو کنار لازانیا: میگه شماره می خوای قرمه سبزی: میگه دوست دارم مرغ و برنج: میگه دوس داری تو گاندو بازی کنی؟؟ کباب: میای بریم شهر بازی سوپ: دوس داری گاندو ۳ ساخته بشه؟؟ <جواباتون> https://daigo.ir/secret/1482819904 تا شب جواب میدم😉
423.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یه کلمه بگو بلد نیستم☺️ _بلد نیستم دو کلمس🤪😂 https://eitaa.com/Admin_Gando