گاندویی ها🙃
پارت:۵
#فردا_صبح
محمد: راه افتادم برم سایت رو به داوود گفتم یادت نره بیای هاا
داوود: چشم بابا
*از خونه اومدم بیرون سوار ماشین شدم و راه افتادم سمت سایت
بد چند دیقه رسیدم ماشین رو پارک کردم و با اسانسور رفتم بالا بچها همه اومده بودن رسول هم پشت میزش بود
از پله ها رفتم بالا در اتاقم رو باز کردم رفتم داخل
داوود: اماده شدم که برم سایت از خونه اومدم بیرون و سوار متور شدم
...........
بالاخره رسیدم از پله ها بالا رفتم و به سمت اتاق اقای عبدی رفتم در زدم و با بفرمایید اقای عبدی وارد شدم
سلام اقا
عبدی: سلام
اقا داوود بشین تا من زنگ بزنم به
محمد بگم بیان که تو با بچه ها آشنا بشی
گوشی رو گرفتم و زنگ زدم
(مکالمه ی محمد و عبدی)
محمد:سلام
جانم اقا
*سلام
محمد به بچها بگو بیان اتاق من خودتم بیا
محمد:میدونستم داوود اومده برا همین گفتم چشم آقا
(پایان مکالمه)
محمد: از پله ها پایین رفتم و گفتم بچها اقای عبدی گفت که بزیم اتاقش
رسول: اقا میشه من نیام
محمد: یعنی چی نیام نه باید بیای
رسول: چشم
راوی: محمد و تیمش به سمت اتاق اقای عبدی رفتد محمد جلو و بچها عقب محمد، در زدند و وارد اتاق شدند
داوود: تو اتاق اقای عبدی نشسته بودم که در زده شد و اقا محمد و بقیه وارد شدند
محمد: روی صندلی ها نشستیم که اقای عبدی گف
عبدی: خب بچها به محمد گفته بودم که بهتون بگه قراره نیروی جدبد بیاد بخاطر پرونده ای که داریم
و الانم فقط برا اشنایی تون با هم این جلسه رو گزاشتم محمد جان خودت شروع کن و خودتو معرفی کن
محمد: خب بسم الله الرحمن الرحیم
من محمد حسینی هستم رئیست و می تونی بهم هم بگی داداش
داوود: از این حرف بابا خندم گرفته بود بزور جلو خنذم زو گرفتم 😂
سعید: منم سعید اکبری هستم بچها بهم میگن اقا دوماد
فرشید:منم فرشید مهدوی هستم
رسول:منم رسول محمدی هستم 😏
داوود: خوشبختم☺️
منم داوود طهماسبی هستم
محمد: خب رسول جان شما هم به داوود جاشو نشون بده
رسول: چشم اقا
بیا بریم😒
بچها:چشم
عبدی: محمد تو هم پاشو برو
محمد: چشم اقا
رسول: اینجا جای تو هس و باید از این به بد اینجا کار کنی 😒
داوود: باشه ممنون داداش❣
رسول: بار اخرت باشه به من میکی داداش😡
فک نکن می تونی جای داداش منو بگیری
با دستم حلش دادم و رفتم روی میزم
داوود: جوری حلم داد که افتادم روی صندلی واقعا این چرا این جوری می کنه
یه خورده تکون خوردم و شروع کردم به کار کردن .....
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ ن : به بچه ها بگو بیان اتاقم...
پ ن: میشه من نیام
پ ن: محمد تو هم پاشو برو
پ ن:واقعا این چرا این جوری می کنه
https://harfeto.timefriend.net/17199244555722
گاندویی ها🙃
پارت:۶
#رسول
پسره ی پرو نیومدع به من میگه داداش
اخ اخ چقدر دلم می خواد بزنم بترکونمش😡
فرشید: حواسم به داوود و رسول بود که رسول داوود رو حل داد و رف سریع رفتم سمت داوود
و گفتم خوبی چی گفتی که اعصبانی شد
داوود: چیزی نگفتم فقط گفتم ممنون داداش اونم گف بار اخرت باشه به من میگی داداش و حلم داد
فرشید: ببین رسول پسره خوبیه ولی این مدت بخاطر اینکه داداشش شهید شده حالش بده حالا تو ناراحت نشو از دستش
داوود: درکش می کنم
نه من ناراحت نیستم
فرشید: کاری داشتی یا چیزی خواستی صدام کن
داوود: حتما
فرشید: به طرف میزم رفتم داوود پسر خوبی بود باید با رسول حرف میزدم
محمد: باید به یکی از بچها بگم که به بچها بگه که فردا بیان که پرونده رو براشون توضیح بدم
کسی نبود برا همین از اتاق اومدم بیرون و
از پله ها پایین رفتم و به سمت رسول رفتم معمولا اون به بقیه می گفت برا جلسه ها
دستم رو روی شونه گزاشتم که برگشت و با دیدنم سریع بلند شد
رسول:تو خودم متوجه رفتارم با داوود نبودم دست خودم نبود رفتاری که باهاش دارم دست خودم نبود چیکار می کنم باهاش که دست کسی رف روی شونم برگشتم دیدم آقا محمده سریع بلند شدم و گفتم سلام آقا
*سلام استاد خوبی
رسول:بله آقا خوبم خداروشکر
*خب خداروشکر استاد رسول دو ساعت دیگه جلسه داریم به بقیه هم بگو که بیان تا این پرونده رو شروع کنیم
رسول:چشم آقا حتما
*خب دیگه من برم یادت نره استاد که به بقیه بگی
رسول: نه آقا خیالتون راحت
*به سمت اتاقم رفتم و پشت میز نشستم سرم رو بین دستام گرفتم که در اتاق زده شد
رسول: نه من نمی تونم نمی تونم این پسره رو جای داداشم ببینم نه نمی تونستم از روی صندلیم بلند شدم و
به سمت اتاق اقا محمد رفتم که....
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ ن: پسره ی پرو 😡
پ ن: استاد یادت نره
پ ن: رسول به سمت اتاق آقا محمد میره...
https://harfeto.timefriend.net/17199244555722
گاندویی ها🙃
پارت ۷
#رسول
به سمت اتاق اقا محمد رفتم که بهش بگم دیگه نمی تونم توی سایت کار کنم از پله ها بالا رفتم و در زدم وارد شدم اقا محمد ؟؟؟
محمد: سرم رو آوردم بالا و گفتم بیا تو
رسول اومد توی اتاق ولی چیکار داشت چرا اومده بود من که گفتم جلسه دوساعت دیگه
جانم استاد رسول جانم کاری داشتی؟
*اره اقا راستش خواستم بگم که اگه میشه بگید یه نیروی جدید بیاد
محمد: چییییی یعنی چی رسول منظورت از اینکه جای تو نیروی جدید بیاد چیه؟
*اقا منظورم اینه که من می خوام استفعا بدم
محمد: اون وقت چرا برای چی!!!!!!!
*اقا چون نمی تونم کسی رو جای داداشم ببینم
محمد: رسول جان نمیشه که تو باید انتقام خون مهدی رو بگیری با پیدا کردن اونا الان تو استعفا بدی فک می کنی دیگه اونا هیچ کاری نمی کنن چرا اونا با این کار تو خوشحالم میشن که تو کم اوردی
*اره اقا من بدون داداشم کم اوردم دیگه نمی تونم لطفا موافقت کنید
محمد: نه رسول نه نباید کم بیاری من بهت قول میدم انتقام خون مهدی رو میگیریم الانم
*اخه اقا....
محمد: اقا بی اقا من موافقت نمی کنم با استعفات
*چراا اخه
محمد: چون دوست دارم چون برام مثه داداشی چون.........
بیشتر توضیح بدم؟؟
* با حرف های آقا محمد لبخندی روی لبام نشست لب زدم
ممنون که هستی داداش
محمد: لبخندی زدم و گفتم اینه پسر
حالا هم برو و به بچها بگو که بیان برا توضیح پرونده
*چشم
از اتاق محمد اومدم بیرون و رفتم سمت بچها که دوباره چشم به این پسره (داوود) افتاد
نمیدونم چرا هر وقت میبینمش می خوام بکشمش
فرشید:دیدم رسول از اتاق آقا محمد اومد بیرون و به سمت ما اومد نگاش به داوود بود رفتم سمتش و گفتم خوبی
*چی
آره خوبم
فرشید:مطمئنی ؟
*فرشید چقدر حرف میزنی خوبم دیگه
فقط اقا محمد بیاین اتاقم برا توضیح پرونده من برم به این اقا دوماد هم بگم تو هم برو به این پسره داوود بگو
فرشید: باشه...........
*رفتم سمت سعید و گفتم اقا دوماد جلسه داریم
سعید:رسول نگووو اقا دوماد
*چشم اقا دوماد
سعید:ای خدااا
فرشید: داوود بیا بریم اتاق آقا محمد جلسه هس
داوود:باشه بریم ..........
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ ن: دیگه نمی تونه
پ ن : استفعا
پ ن : نگو آقا
https://harfeto.timefriend.net/17199244555722
9.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کربلا رویامه 🥺
علت اشکامه🥺
#محرم
https://eitaa.com/Admin_Gando
گاندویی ها
پارت ۸
#محمد
به رسول گفته بودم به بچها بگه بیان تو اتاقم
واقعا نمیدونم بودن داوود چقدر اذیتش کرده که اومد و گفت می خواد استفا بده
بد چند دقیقه بچه ها همه اومدن و منم شروع کردم به توضیح دادن پرونده
☆شروع پرونده ☆
محمد: خب بسم الله الرحمن الرحیم
پرونده ی مورد یه شخص که از ایران جاسوسی می کنه ما باید بفهمیم که برای کی این کار ها رو می کنه
رسول: خب اقا این که میگین اسمش چیه
*خب اسمش که احمد سلطانی هستش
که خانم صبا سلطانی که میشه هم دختر عموش و هم نامزدش باهاس همه دسته
داوود: خب اقا الان ما چی جوری باید پیدا کنیم
*خب درباره ی اینکه چی جور باید پیداشون کنیم بگم که این اقا چند روز دیگه داخل باغ عمارت قرار داره
رسول: اقا باغ عمارت ولی این خیلی عجیبه
*بله عجیبه
و عجیب تر از اون اینکه این اقا با مایکل هاشمیان قرار داره
فرشید: چییییی اقا مایکل!؟
*بله مایکل
و برای اینکه بفهمیم چیکار داره یکی از بچها باید بره و بفهمه که اونا با هم چیکار دارن
من سعید انتخاب کردم که بره
و اینکه یه جی پی اس هس که باید به هر چیزی که شک نکنن وصل کنه
سعید: چشم
*خب سوالی ندارید؟.
بچها: خیر
*خب فیلا برید
تا بعدا به سعید بگم که باید چیکار کنه
داوود: از پله ها پایین رفتیم
نشستم سر میزم
فرشید: به سمت رسول رفتم که باهاش حرف بزنم
به سمت رسول رفتم که باهاش حرف بزنم دستم روی شونش گزاشتم که برگشت سمتم لب زدم
استاد رسول ما چطوره
*بد نیستم چش قشنگ تو چطوری
فرشید: خوبم
رسول
*جانم
فرشید: میگم میشه بگی چرا اینقدر با داوود بدی؟
*چون اومده جای داداشم
فرشید: رسول گناه اون چیه که مهدی شهید شده
*فرشید جان میشه شما چیزی نگی تا من هر جوری خواستم باهاش رفتار کنم
فرشید: باشه کارت ندارم ولی کاری نکن که پشیمون بشی
*من پشیمون نمیشم
الانم برو و وقت دنیا منو کائنات رو نگیر
فرشید:..........
داوود:بالاخره تونستم اطلاعات سوژه ها رو بدست بیارم
رفتم سمت رسول که بدمشون رسول .......
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ ن: بودن داوود اذیتش کرده
پ ن:صبا سلطانی احمد سلطانی
پ ن: گناه اون چیه مهدی شهید شده
پ ن:پشیمون نمیشم
پ ن:اصلاحات سوژه رو پیدا کرده
https://harfeto.timefriend.net/17199244555722
گاندویی ها🙃
پارت ۹
#داوود
رفتم سمت رسول و گفتم استاد رسول بیا این هم مشخصات سوژه
رسول:پشت میزم بودم که یه نفر گف استاد رسول برگشتم دیدم داوود هوففف این دوباره با من خودی شد(حرصی )
از دستش جوری عصبی شدم که بلند شدم و زدم تو صورتش جوری که افتاد روی زمین
داوود:رسول بلند شد و یکی زد روی صورتم جوری زد که افتادم روی زمین
فرشید:سرم تو کامپیوتر بود که صدایی تو سایت پیچید
نگاهی کردم دیدم داوود روی زمین افتاده و رسول هم عصبی بالا سرشه
سریع رفتم سمتشون لب زدم
رسول چیکار می کنی !!!!
کمک داوود کردم که بلند بشه
خویی داوود
رسول:برگه ها که از دست داوود افتاده بود رو برداشتم و دوباره نشستم سر میزم
فرشید:نگاهی به صورت داوود کردم رد دست رسول روی صورتش بود و گوشه ی لبش داشت خون میومد
گفتم داوود خوبی
داوود:خوبم
*برو یه آب بزن صورتت لبت داره خوم میاد
داوود:رفتم یه آب زدم صورتم و اومدم دوباره فرشید اومد سمتم پرسید خوبی منم گفتم خوبم و رفتم سمت میزم
تو این فکر بودم که رسول چرا این جور کرد چرا زد تو صورتم ماسکی که همرام بود رو زدم روی صورتم که بقیه نگن صورتت چیشده
رفتم سمت فرشید و بهش گفتم فرشید
فرشید:جانم
عهههه داوود چرا ماسک زدی؟
داوود:فرشید میشه به کسی نگی که رسول زد تو صورتم ؟؟؟
فرشید:یعنی برا اون ماسک زدی !!!
داوود:آره چون حوصله ی توضیح به آقا محمدو بقیه رو ندارم
بد هم قبلا آقای عبدی گفته بود هر گونه دعوا توبیخ داره دلم نمی خواد رسول بخاطر من یا یه دعوا کوچیک توبیخ بشه
فرشید:دمت گرم داوود واقعا دمت گرم رسول با تو چیکار کردو تو چیجور باهاش رفتار میکنی
داوود:🙂
چیزی نگیااااا
فرشید:باشه داداش نمیگم برو
داوود:فدات
رسول:نگاهی به داوود کردم پیش فرشید داشت پچ پچ می کرد
و بد چند دیقه رف چرا ماسک زده بود به طرف فرشید رفتم تا ازش بپرسم
فرشید این داشت چی میگف این پسره
فرشید:رسول واقعا ازت انتطار نداشتم همچین کاری کنی
رسول تو زدی تو صورت اون ولی اون ماسک زد تا کسی نفهمه و توبیخ نشی
رسول: چیییی
خب می خواست ماسک نزنه به من چه
فرشید: رسولللللل
رسول:بله
فرشید:هیچی برو سر کارت
رسول:رفتم .........
فرشید:این رسول چه رویی داره واقعا داوود باهاش چیکار کردو رسول داره چیکار می کنه نگاهی به ساعت کردم ساعت ۱بود به سمت سعید رفتم و گفتم برم ناهار
سعید:باشه
فرشید:با سعید به سمت داوود و رسول رفتیم و به اونا هم گفتیم
گفتن بعدا میان
گا هم لاشه ای گفتیم و راه افتادیم به سمت نماز خونه
محمد : نگاهی به ساعت کردم دیدم ساعته ۱ هس رفتم پایین بچه ها همشون رفته بودن بجز داوود و رسول به سمت داوود رفتم دیدم ماسک زده با تعجب ازش پرسیدم چرا ماسک زدی؟؟؟؟
داوود:یکی دستش رو گزاشتم روی شونم برگشتم دیدم باباست سریع بلند شدم و گفتم چیزی نیس یه خورده سرما خوردم
محمد:خب می خوای بری دکتر ؟؟؟
داوود:نه آقا خوب میشم
محمد:خب باشه ولی اگه حالت خیلی بد شد برو حتما
داوود: چشم
محمد:بی بلا
حالاهم پاشو بریم ناهار
داوود:آقا من یه چیزی خوردم سیرم شما برید
محمد:باشه
به سمت رسول رفتم و گفتم استاد دیگه کار بسه پاشو بریم ناهار
رسول:عهههه آقا
سریع بلند شدم و گفتم شما برید من کار ها رو انجام دادم میام
محمد:نه دیگه پاشو
رسول:آخه .......
چشم
محمد: با رسول به سمت نماز خونه رفتیم......
با رسول به سمت نماز خونه رفتیم فرشید سعید هم اونجا بودن داخل شدیم
فرشید:غذا از دیشب که دست پخت سر آشپز سعید بود مونده بود
گزاشتمیش روی گاز که داغ بشه
داشتم سر به سر سعید میزاشتم که آقا محمد و رسول هم اومدن سریع بلند شدیم
محمد:بشینید بچها
کنارشون نشستم و گفتم ما اومدیم برا غذا مثه اینکه غذایی در کار نیست (خنده)
فرشید:با این حرف آقا محمد هممون خندیدیم و گفتم چرا آقا غدای دیشب هس
رسول:اه اه اون که سعید درست کرد
فرشید:آره همون
رسول:من گشنم نیس میرم سر کارم
محمد: بشین رسول
سعید: نه آقا محمد بزار بره کسی که گشنه باشه هر چیزی بزاری جلوش می خوره
رسول:نخیر من گشنه نیستم ولی میشینم چون دست پخت عالیه
محمد:(خنده)
سعید:آره جون خودت
آره دیگه دست پخت من عالیههه
فرشید:آقا داوود کجاس؟؟
محمد:گف که گشنمه نیس
فرشید:پس من سهمش رو میزارم براش
سعید:آره بزار
رسول:اون گفته گشنم نیس یعنی نیس دیگه چرا اینقدر میگید سهمش رو میزارم
محمد:بسه دیگه
فرشید جان غذا رو بیار که کلی کار داریم
فرشید: بله چشم
راوی: بد از خوردن غذا همگی به سمت میزشان رفتند و دوباره شروع به کار کردن
فرشید:چشم به داوود بود چرا نیومد برا غذا.......
...................
https://harfeto.timefriend.net/17199244555722