eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.8هزار دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
2.5هزار ویدیو
26 فایل
اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت به جز کپی ممنوع هااا..!! کپی از رمان؟!خیر دیدن و خوندن کلیپ و رمان ها بدون عضویت؟! خیر!! @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
داعش برو این حرم نگهبان دارد بر ابرهه ها عذاب سوزان دارد پایت نرسد به کربلا ای ملعون تا یک نفر از شیعه به تن جان دارد 💔💔
امان از چشم هایش..💔
سرلشکر سپاه خدا ، پیکرت کجاست؟ ای پاره پاره بدن پس سرت کجاست؟ دستت جدا شد و افتاد بر زمین بشکسته بال و پرو شهپرت کجاست؟ سرخم نموده لاله دراین ماتم عظیم پس ناله های ای پدردخترت کجاست؟ ساغر شکسته و افتاده بر زمین ای ماه خون گرفته ما، پیکرت کجاست؟ ای کاش باخبر نشود ساربان تو دنبال غارتند انگشترت کجاست؟ 💔💔
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م ♡ܝ‌ܦ‌ߊ‌ܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊ‌ܥ‌‌ࡅ߳♡ رقیه: سلام. داداشم کجاست🥺 محمد: به اتاقی که رسول توش بود اشاره کردم. به سمتش پا برداشت که لب زدم خانم احمدی رقیه: برگشتم و لب زدن بفرمایید؟؟ محمد: اوم... راستش دکترش گفت که تا وقتی بهوش نیومده کسی نره پیشش... رقیه: چیی🥺 خب... خب کی بهوش میاد؟؟ محمد: چند ساعت دیگه بهوش میاد.. شما بفرمایید بشینید. رقیه: چشم.. اروم پل برداشتم و روی صندلی نشستم.. محمد: خانم من برم تا جایی بگردم ... زودی بر می گردم... رقیه: بفرمایید..... محمد: از بیمارستان اومدم بیرون شاید خواهرش بخواد راحت باشه. توی ماشین نشستم و تکیه دادم به صندلی.. رقیه: وقتی رفت اروم سرم رو به صندلی تکیه دادم... که سریع چشام گرم شد و خوابم برد... یهو از خواب پریدم... چندتا پرستار داشتن می‌دویدند به سمت اتاق رسول نگاهی به اتاقش کردم. چیییی.. داداشم نفس نمی کشیددد😭 نه نه نه نههههه منو تنها نزاررر.. رسوللللل😭💔 رقیه: با فریاد اسم رسول توسط خودم از خواب پریدم.. همش خواب بود😭 نگاهی به اتاق رسول کردم.. سعی داشت چشاشو باز کنه.. سریع به سمت دکتر دویدم.. که اقای حسینی رو دیدم.. محمد: دو ساعتی می گذشت که اینجا بودم.. به سمت بیمارستان رفتم که دیدم خواهر رسول داره میاد سمتم.. با ترس لب زدم چیشده؟؟ رقیه: رسوللل محمد: رسول چیی رقیه: داره بهوش میادد😭🥺 محمد: با ذوقی که تو چشام بود لب زدم.. شما برید من میرم سراغ دکتر رقیه: چشم🥺 راوی: بد از اینکه دکتر رسول را معاینه کرد از اتاق بیرون امد.. و رو به محمد و رقیه لب زد.. می تونید برید ببینیدش.. محمد: ممنون🌱 اول خواهرش و بد من وارد اتاق شدیم محمد: سلام اقا رسول. حال شما؟؟ رسول: س.لام اقا خوبید!؟ محمد: منکه خوبم . شما چطوری!؟ رسول:خوبم مرسی. نگاهی ب رقیه کردم و لب زدم شما چطوری؟؟ رقیه: نگاهی به رسول کردم.. نمیدونم چم شده بود.. اعصبانی بودم از دستش.. نمیدونم چرااا ولی... یهو دستم بالا رفت و توی صورتش فرود اومد. دستش رو اروم روی صورتش گزاشت و نگاهی بهم کرد.... •••••••••••••••••••••••••••• پ ن: رسول مظلوم🥺💔