6.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سکانس
محمد و عطیه
https://eitaa.com/Admin_Gando/9301
#گاندو
10.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اینم یونه از اونا که دوست داذید.
دارسولیhttps://eitaa.com/Admin_Gando/9301
#گاندو
سرلشکر سپاه خدا ، پیکرت کجاست؟
ای پاره پاره بدن پس سرت کجاست؟
دستت جدا شد و افتاد بر زمین
بشکسته بال و پرو شهپرت کجاست؟
سرخم نموده لاله دراین ماتم عظیم
پس ناله های ای پدردخترت کجاست؟
ساغر شکسته و افتاده بر زمین
ای ماه خون گرفته ما، پیکرت کجاست؟
ای کاش باخبر نشود ساربان تو
دنبال غارتند انگشترت کجاست؟
💔💔
بسم الله الرحمن الرحیم
♡ܝܦߊܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊܥࡅ߳♡
#پارت_۳۶
رقیه: سلام.
داداشم کجاست🥺
محمد: به اتاقی که رسول توش بود اشاره کردم.
به سمتش پا برداشت که لب زدم
خانم احمدی
رقیه: برگشتم و لب زدن بفرمایید؟؟
محمد: اوم...
راستش دکترش گفت که تا وقتی بهوش نیومده کسی نره پیشش...
رقیه: چیی🥺
خب... خب کی بهوش میاد؟؟
محمد: چند ساعت دیگه بهوش میاد..
شما بفرمایید بشینید.
رقیه: چشم..
اروم پل برداشتم و روی صندلی نشستم..
محمد: خانم من برم تا جایی بگردم ...
زودی بر می گردم...
رقیه: بفرمایید.....
محمد: از بیمارستان اومدم بیرون شاید خواهرش بخواد راحت باشه.
توی ماشین نشستم و تکیه دادم به صندلی..
رقیه: وقتی رفت اروم سرم رو به صندلی تکیه دادم...
که سریع چشام گرم شد و خوابم برد...
یهو از خواب پریدم...
چندتا پرستار داشتن میدویدند به سمت اتاق رسول
نگاهی به اتاقش کردم.
چیییی..
داداشم نفس نمی کشیددد😭
نه نه نه نههههه
منو تنها نزاررر..
رسوللللل😭💔
رقیه: با فریاد اسم رسول توسط خودم از خواب پریدم..
همش خواب بود😭
نگاهی به اتاق رسول کردم..
سعی داشت چشاشو باز کنه..
سریع به سمت دکتر دویدم..
که اقای حسینی رو دیدم..
محمد: دو ساعتی می گذشت که اینجا بودم..
به سمت بیمارستان رفتم که دیدم خواهر رسول داره میاد سمتم..
با ترس لب زدم چیشده؟؟
رقیه: رسوللل
محمد: رسول چیی
رقیه: داره بهوش میادد😭🥺
محمد: با ذوقی که تو چشام بود لب زدم..
شما برید من میرم سراغ دکتر
رقیه: چشم🥺
راوی: بد از اینکه دکتر رسول را معاینه کرد از اتاق بیرون امد..
و رو به محمد و رقیه لب زد..
می تونید برید ببینیدش..
محمد: ممنون🌱
اول خواهرش و بد من وارد اتاق شدیم
محمد: سلام اقا رسول.
حال شما؟؟
رسول: س.لام اقا
خوبید!؟
محمد: منکه خوبم .
شما چطوری!؟
رسول:خوبم مرسی.
نگاهی ب رقیه کردم و لب زدم شما چطوری؟؟
رقیه: نگاهی به رسول کردم..
نمیدونم چم شده بود..
اعصبانی بودم از دستش..
نمیدونم چرااا
ولی...
یهو دستم بالا رفت و توی صورتش فرود اومد.
دستش رو اروم روی صورتش گزاشت و نگاهی بهم کرد....
••••••••••••••••••••••••••••
پ ن: رسول مظلوم🥺💔