eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.8هزار دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
2.5هزار ویدیو
26 فایل
اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت به جز کپی ممنوع هااا..!! کپی از رمان؟!خیر دیدن و خوندن کلیپ و رمان ها بدون عضویت؟! خیر!! @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
به نام خدا🌱 🖤پارت دلی شهادت محمد🖤 رسول: امروز قرار بود متهم اصلی پرونده رو دستگیر کنیم. یه خورده استرس داشتم و نمی دونم این استرس برای چی بود. نفسی عمیقی کشیدم. حس کردم دست کسی روی شونم هست. برگشتم و نگاهی بهش کردم. با دیدن اقا محمد سریع از جام بلند شدم. عه اقا شما کی اومدین؟؟ محمد: تو اتاق نشسته بودم. بد ظهر عملیات دستگیری سوژه اصلی پروندس. نگاهی به ساعت کردم . هنوز کلی وقت داشتیم. بلند شدم که برم خونه هم عطیه رو ببینم هم ازش حلالیت بطلبم. از اتاقم بیرون اومدم.. رسول روی میزش نشسته بود و سرش رو میون دستاش گرفته بود. به سمتش رفتم و دستم رو روی شونش گزاشتم. که برگشت و با دیدنم پرسید که من کی اومدم اونجا لب زدم. همین الان اومدم اقا رسول. رسول: ببخشید من حواسم نبود. محمد: خواهش میکنم استاد. اتفاقی افتاده؟؟ رسول: نه اقا چیزی نشده. محمد: مطمئنی؟؟ رسول: بله اقا. محمد: باشه رسول من برم تا خونه برگردم حواست باشه. رسول: چشم اقا بفرمایید. محمد: لبخندی زدم و از سایت خارج شدم.. و به سمت خونه حرکت کردم. عطیه: خیلی خوشحال بودم. باورم نمیشه.. من دارم مامان میشم🥺 محمدم بابا میشه😍 وایی خدا خیلییی حس خوبیه. محمد بفهمه چقدر خوشحال میشه. برگه ی ازمایش رو برداشتم تا وقتی محمد اومد نشونش بدم. البته همین جوری که نمیشه باید سوپرایزش کنم . ولی چجوری؟؟ همون لحظه صدای در اومد. نگاهی انداختم. محمد بود. ولی چرا الان اومده بود. در خونه رو باز کرد. بسمتش رفتم و سلامی کردم. محمد: سلام . عطیه: من برم برات چایی بریزم. محمد: نه. عطیه جان چایی نمی خوام. فقط خودت دو دیقه بیا بشین کارت دارم عطیه: اتفاقی افتاده؟ محمد: بیا بشین میگم بهت. عطیه: چیشده محمد. داری نگرانم میکنی. اتفاقی افتاده؟؟ محمد: نه عزیز من. بیا بشین کارت دارم. عطیه: چشم. کنارش روی مبل نشستم. منتظر بهش خیره شدم. محمد: خب. اول از هر چیزی بگم. حالت خوبه؟ عطیه: مرسی. محمد بخدا من قلبم وایساد خب بگو چی شده دیگه. محمد: باشه باشه. خب ببین من اومدم خونه که بگم. من امروز ماموریت دارم. البته تنها نیستم. با بچها این ماموریت رو انجام میدیم... خواستم بهت بگم.. اگه دیگه بر نگشتم ح.لا.لم کن🙂 عطیه: چ.ییی محمد اصن خودت می فهمی چی داری میگی؟؟ انشاالله سالم میری سالم بر می گردی. محمد: انشاالله خب من دیگه باید برم عطیه: عهه اخه... محمد: جانم عطیه: برو وقتی برگشتی بهت میگم محمد: چشمم فیلا عطیه: محمد محمد: جانم عطیه: رفتم قران رو اوردم و محمد رو از زیرش رد کردم لب زدم حالا برو امیدت به خدا محمد: خداحافظ از خونه بیرون اومدم و به سمت سایت حرکت کردم موقعیت: سایت محمد: خب بچها حاضرید؟؟ بچها: بله محمد: پس بریم به سمت خونه سوژه حرکت کردیم وقتی رسیدیم و از ماشین پیاده شدیم داوود از ماشین پیاده شد و از در بالا رفت و درو باز کرد وارد خونه شدیم به بچه ها اشاره کردم و هر کدوم به سمتی رفتن. و منم به اتاق بالا رفتم در اتاق رو باز کردم و تفنگمو سمت اون شخص گرفتم تفنگتو بزار زمین! تفنگشو سمتم گرفت گفتم تفنگتو بنداز زمینننن😡 ناشناس: فک کردی میندازم نه اقا من نمی ندازم زمین حتی اگه قرار بشه بمیرم من نمی دازم تفنگمو سمتش گرفتم و شلیک کردم محمد: درد بدی توی قفسه ی سینم بود نفسم بالا نمیومد قبل از اینکه بیوفتم شلیک کردمم داوود: صدای شلیک از بالا اومد این صدای شلیک تفنگ های ما نبود با بچها بالا رفتیم و با صحنه ای که دیدیم بغض راه گلمون رو بست به سمت اقا محمد که حالا روی زمین افتاده بود رفتم اق.ا محمد: دا.و.و.د +جانم اقا جانم محمد: د.ا.د.ا.ش ب.ه خ.ا.ن.م.م ب.گ.و ح.ل.ا.ل.م ک.ن.ه رسول: اقا این چه حرفیه میزنید حالتون خوب میشه🥺 محمد: حل.ا.ل.م ک.نی.د رسول: اقاااا😭💔 ترو خداا اقا محمددد😭💔 «لحظه خاکسپاری» عطیه: محمد. محمد من 😭 مگه قرار نگفته بود بر می گردیی اصن محمد چرااا💔 اهاا محمد اصن چرا نزاشتی بهت بگم داری بابا میشی محمد بهت قول میدم جوری بزرگش کنم که مثه خودت باشه🥲🥺 •••••••••••••••••••••••••••• پ ن: شهادت محمد🥺
و... قوت قلب بید برام😊