🌟سلام🌟
✨ شما به دنیایی از هنر دعوت شدید! 💌🍓
در «کلاف هنر»، ما با عشق و ظرافت، از تارهای نخ، دنیایی از محصولات دستساز خلق میکنیم که هم کاربردی هستند و هم دلانگیز. 🧵❤️🔥
در کانال ما چه پیدا میکنید؟
🧸 عروسکهای بامزه و فانتزی: برای هدیه دادن یا تزیین اتاق.
🍓 اسکاجهای رنگارنگ: برای آشپزخانهای شاد و باصفا.
🎀 اکسسوریهای بافتنی خاص: برای شاد شدن و روح😍
هر گرهای که میبافیم، با هدف آوردن لبخند به دستان شماست. 🧶✨
💖 دوست داری یکی از این کارهای هنری مال خودت باشه؟
برای سفارش یا پرسیدن سوال، من در خدمتم:
🆔 آیدی سفارش: @Rrrr0994
👇 همین حالا عضو کانال بشید تا از جدیدترین کارهای ما باخبر بشید:
🔗 https://eitaa.com/joinchat/3316582009Cbd2c40e9ab
🌷 لطفاً کانال ما را به دوستان هنردوستتان معرفی کنید. حمایت شما یعنی ادامه دادن این مسیر پر از عشق! 🙏🌷
🌸♡ 𝒟𝒶𝓃𝓎𝒶𝓎𝑒 𝒦𝑒𝓊𝓉𝑒 ♡🌸
دوست داریم کانالمون رو بیشتر مطابق سلیقهی شما پیش ببریم. به نظرتون از چه موضوعاتی بیشتر فعالیت کنیم
شما که نگفتید بدوید بگید که از فعالیت کنیم و اینقدر لف نداشته باشیم 😭
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بریم با اسلایم خوراکی. درست کنیم 🍭
#ادکانائو
ادکانائو
☕️🫶🏻☕️🫶🏻☕️🫶🏻☕️🫶🏻
https://eitaa.com/Adujgh
☕️🫶🏻☕️🫶🏻☕️🫶🏻☕️🫶🏻
7.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
انباکسینگ استیکر های کیوت و جذاب 🌸
خیلی ناناسن 👈🏻👉🏻
Cute!💞
#ادکانائو
ادکانائو
☕️🫶🏻☕️🫶🏻☕️🫶🏻☕️🫶🏻
https://eitaa.com/Adujgh
☕️🫶🏻☕️🫶🏻☕️🫶🏻☕️🫶🏻
ظهر از اداره که برگشتم خونه. همسرم گفت : برو لباساتو عوض کن و یکم استراحت کن تا غذا آماده بشه . گفتم چشم شما امر بفرما.رفتم داخل اتاق لباسمو عوض کردمو خوابیدم. وقتی بیدار شدم از پنجره به بیرون نگاه کردم آفتاب غروب کرده بود تعجب کردم
از اتاق بیرون رفتم و وارد آشپزخونه شدم.
همـسرم مشغول چیدن سفره بود کنارش نشستم گفتم چرا من اینقدر امروز خوابیدم حالا غذا چی داریم ؟ این ناهاره یا شامه ؟؟
اما هیچ جوابی نداد!
ودوباره پرسیدم .باز هم سکوت. تعجب کرده بودم! توی تمام سال های زندگی مشترکمون هیچ وقت این طوری منو نادیده نگرفته بود. درست همون لحظه... دختر بزرگم وارد آشپزخونه شد ازش خواستم یه لیوان آب برام بیاره؛ اما اون هم انگار نه انگار که من اونجام... یعنی چه !!! چه خطایی از من سر زده اینا جوابمو نمیدن ؟؟ اومدم بپرسم چیزی شده
که... همسرم به دخترم گفت برو باباتو صدا کن خیلی خوابیده خشگم زد! ترس تمام وجودمو فرا گرفت!!
باصدای بلند گفتم: یعنی چه ؟ من که اینجام من که اینجا نشستم .
اما دخترم بی توجه بمن رفت به سمت اتاق چند لحظه بعد با چهره ای وحشت زده برگشت و گفت: مامان... مامان ... بابا رو هر صدا میزنم ، جواب نمیده..!
همسرم با اضطراب به سمت اتاق دوید! من هم پشت سرش رفتم. چیزی که روی تخت دیدم نفسمو بند آورد...
روی تخت مردی خوابیده بود دقیقا شبیه خودم: همون چهره؛ همون لباس همسرم هر کاری کرد اون مرد بیدار نشد: دخترم شروع کرد به گریه وزاری و جیغ زدن و من فریاد میزدم من زنده ام.. من اینجام... اما هیچکس صدای منو نمیشنید! کم کم خونه پر شد از همسایه ها و فک و فامیل و صدای گریه و شیون ، مامانم زنم بچه هام خواهرام همه و همه و همه دور اون بدن بی جون جمع شدن همه چی خیلی سریع جلو رفت.
آمبولانس ، پزشگ قانونی و سردخونه و فردا صبح غسالخونه ، غسل.. کفن... نماز میت وقتی منو برای نماز میت بردن جمعیت ایستاده بودن و هرچقدر فریاد میزدم هیچکس حتی نگاهم نمیکرد.
به تابوت نزدیک شدم و..
صورت اون مرد رو نگاه کردم ناگهان چشماشو باز کرد و بهم گفت من دیگه بتو تعلق ندارم من سهم خاکم تو حتی دیگه اسم هم نداری میبینی همه تو رو میت صدا میزنند.!
بعد ادامه داد سال ها همراهت بودم ولی حالا باید به خاک برگردم . همون لحظه.... تمام توانم از بین رفت... دیگه نمیتونستم حرکت کنم فقط صدای خاک رو میشنیدم که روی من میریختند و تاریکی مطلق و سکوت وهم انگیز
ترس تمام وجودمو گرفته بود؛ با تمام توان صدا زدم(خدایا ، خدایا فقط یه فرصت دیگه بهم بده تا جبران کنم اما
هیچ صدایی نمیومد...!
تا اینکه ناگهان صدای آروم کنار گوشم گفت : بابا... بابا.. بیدار شو.. غذاحاضره.!
چشامو باز کردم و دخترم کنارم ایستاده بود و...
محکم بغلش کردم دخترم گفت بابا چی شده چرا اینقدر عرق کردی ؟ چیزی بهش نگفتم.. فقط با خودم فکر میکردم... هـــنور فـــرصت هــست،فرصــت برای بهتر شدن... فرصت برای خوب بودن..برای مهربونتر بودن
اون لحظه فقط یک جمله توی ذهنم میچرخید...
~خـــیلی از مـــا تــا وقــتی فــرصت داریــم زنــدگی رو عــقب میــندازیم~
امــا حــقیقت اینــه...
برای گــفتن دوستت دارم.. برای بخشیدن؛ برای جــبران و برای مهربون تر بودن:
هیچـوقت زمان بهتری از امـروز وجود نداره.!
قدر امروز رو بدونیم که خیلی زود دیر میشه ...!خیلی زود...!
درود بیکران بر شما