eitaa logo
⊱مـآرپیـچ🤍⊰ فور =عزل
389 دنبال‌کننده
98 عکس
11 ویدیو
0 فایل
رُمـآنِ مـآرپـیچ🤍. نویسنده:وِرآ💬:) کـپـی؟ ممنوع 🐻‍❄️.
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از گسترده سه ساعته مانیا
اینجا چنل همون دختر چشم رنگی ایتاست که روزمرگی هست 👀🤍 الهه ، چنلش از دل پینترست اومده :) https://eitaa.com/joinchat/341181938Cd2dedcb67a تراپی ؟ نه مرسی چنل الهه جان هست 🛐✨
هدایت شده از گسترده سه ساعته مانیا
_داداش بخدا داشتیم قایم موشک بازی میکردیم، رها نیم ساعته پیدا نمیشه!! کتم و روی زمین انداختم و دوییدم تو عمارت... لعنت بهت دختر!! با این قد و هیکل باید بیوفتم تو سوراخ سمبه های عمارت و پیداش کنم! همین که وارد آشپزخونه شدم با دیدن گوشه لباسش که از کابینت بیرون بود ناخوداگاه لبخندی زدم! در و باز کردم و با دیدنش که اونجا خوابش برده بود...🫠🔥❌ . https://eitaa.com/joinchat/341181938Cd2dedcb67a
هدایت شده از گسترده سه ساعته مانیا
بنر ساعت 22:20حذف شه✨ گسترده سه ساعته مانیا 👀
سلاممم 😂✨
پارت بخونیــم؟؟؟
‹ مـآرپـیچ☁️› •┈┈┈•┈┈┈•┈┈┈🍚•┈┈┈•┈┈┈•┈┈┈ با یادآوری ساعت سریعا کیفم رو برداشتم و به طرف خیریه شکوه خانم راه افتادم. در رو زدم. _کیه؟؟ گفتم :منم شکوه خانم! لباسای داداشمو آوردم. شکوه خانم در رو باز کرد و گفت :سلام افرا جانم؛ خوبی دختر؟؟؟ کوله رو به طرفش گرفتم و گفتم:بفرمایید شکوه خانم اینا لباسای بچگی داداشمه ولی تمیزه، خودم شستمش.. شکوه خانم لبخندی زد و گفت:مرسی عزیزم، تا بوده تو کمک حال منو این خیریه بودی. لبخندی زدم و گفتم : کاری نکردم! بعد از خداحافظی از شکوه خانم یک راس رفتم خیاطی و طرح های جدیدی رو ارائه دادم. نزدیک ناهار شد و از فرط خستگی و گرسنگی لقمه ی دیروزم رو از کیف کوچیکم بیرون آوردم و خوردم بعد از خوردن لقمه به طرف خونه رفتم باید طرح های جدید میکشیدم، از مزایای چهارشنبه این بود که دیگه سر کار نمیرفتم تا شنبه ! •┈┈┈•┈┈┈•┈┈┈🍚•┈┈┈•┈┈┈•┈┈┈ نویسنده:وِرآ🐚:) کپی ممنوع ⛄️.
‹ مـآرپـیچ☁️› •┈┈┈•┈┈┈•┈┈┈🍚•┈┈┈•┈┈┈•┈┈┈ به طرف میز رفتم و شروع به طرحی کردم، نمیدونم شاید دو یا سه ساعت مشغول بودم که بلخره سرم رو بالا آوردم، ساعت 6 و نیم بود! سرم رو کج کردم و روی طراحی هام گذاشتم، ذهنم خیلی اتفاقی به طرف صبح رفت! به اون مرد میخورد کله گنده باشه یعنی چی میشد؟؟ این حرف مثل مته روی مغرم بود. تو همین فکرا زنگ گوشیم منو به خودم آورد. شماره ناشناس بود. _بله؟؟ _سلام خاله افراا. با صدای ماکان لبخندی زدم اما متعجب گفتم :سلام عزیزم، شماره ی منو از کجا داری؟؟ _بابام داشتش. سرم تکون دادم و گفتم:جانم؟؟ ماکان با صدای بچگونه اش گفت :خاله، فردا میای مامانم بشی؟؟ احساس کردم دهنم خشک شد چشمام رو بستم و با صدای گرفته ای گفتم :خاله جون من الان کار دارم بعد باهم حرف میزنیم؛ باشه؟؟ و بعد بدون متتظر جوابی از ماکان تماس رو قطع کردم، شرایط ماکان کاملا برام آشنا بود منم بچگی کسی و نداشتم به غیر از مازیار که خیلی وقته اونم نیست پیشم! سرم و بین دو تا دستام گرفتم، حقیقت این بود که منم ماکان رو دوست داشتم و زندگی با اون مرد پسرش طبیعتا عالی بود! همه چیز فراهم بود، میدونستم اون مرد دنبال شادی پسرشه، •┈┈┈•┈┈┈•┈┈┈🍚•┈┈┈•┈┈┈•┈┈┈ نویسنده:وِرآ🐚:) کپی ممنوع ⛄️.
هدایت شده از گسترده 5ساعته🤍🕊
+ گفتم لبـاس مردونه نپوش ، نگفتم؟!! بین کارمندامم ول میچرخی با این لباس!؟ خیلی ریلکس نگاش کردم - بهم میاد.. خوش تــراش شدم..! + اون ان دام لع نتیت.. اه برو عوض کن زود همین الااان اطراااا دارم خل میشم..!! شیط ون چشمکی بهش زدم - اگه نرم چی!؟ اون ر.. ـای ج ذاب گـرد.. میزنه بیرون!؟؟ صورتش از ح رص س رخ شد و اومد سمتم که..👀😭🧡 https://eitaa.com/joinchat/4049601759Cfce20cf90a 😱
هدایت شده از گسترده 5ساعته🤍🕊
اخطــ🤌🏻ـار: ادامـه اش توی کانال قرار گرفت.. اگـر دلشـو این رمـان رو نخـون و خودتــو دامـن گیرش نکـن🥵😭 https://eitaa.com/joinchat/4049601759Cfce20cf90a
هدایت شده از گسترده 5ساعته🤍🕊
«بنر ساعت 1شب پاک شه» گسترده 5ساعته✨🤍