{لبخند غمگین}
رادان:درسا
درسا:بله داداش(گریه اروم)
رادان:چته؟
درسا:دلم برای محیا میسوزه اخه تا اومد تو من رو بغل کرد بعد من این اخلاق بد رو باهاش داشتم از خودم متنفرم
رادان:اروم باش اجی باشه باشه شمارشو بده من بهش زنگ بزنم راضیش کنم بیاد بغلت
درسا:باشه
گوشیم کجاست
رادان:دست منه بیا بگیر
درسا:مرسی بزن شماره رو
۰۹۹۱ ... ....
رادان:مرسی مو فرفری من
درسا:خواهش(با ساعدش اشکشو پاک کرد)
رادان:رفتم در تا زنگ بزنم به محیا
+الو سلام
-سلام شما؟
+رادانم
-شمارمو از کجا اوردی
+از درسا گرفتم ببین محیا،درسا حالش خیلی بده
-چرا
+چون زود قضاوتت کرده فکر میکنه از دستش ناراحتی اگه میشه بیا پیشش
-نه من از دستش ناراحت نیستم اما باشه میام
+خدافظ
-خدافظ
تا الان محلمون بودیم🥺(گرمسیر تفت)
نتونستم فوتبال ایران رو ببینم😭
ولی خب گرمسیرم بهمون خوش گذشت😂
بله این ورژن از آیناز رو میبینید دیگه😌
18.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تیزر رمانمون🥺✨
{لبخند غمگین}🙂
بمونه به یادگار💘
𝓼𝓪𝓭 𝓼𝓶𝓲𝓵𝓮
تیزر رمانمون🥺✨ {لبخند غمگین}🙂 بمونه به یادگار💘
یعنی دو روزه کلا براش وقت گذاشتم😂
𝓼𝓪𝓭 𝓼𝓶𝓲𝓵𝓮
تیزر رمانمون🥺✨ {لبخند غمگین}🙂 بمونه به یادگار💘
بچه ها برای شمام فیلم خراب شد یا نه؟
𝓼𝓪𝓭 𝓼𝓶𝓲𝓵𝓮
بچه ها برای شمام فیلم خراب شد یا نه؟
خراب بود فیلمه ای که درست کردم حالا جایگزینش کردم بزارید بیاد برید ببینید
{لبخند غمگین}
پارت:35
محیا:رسیدم بیمارستان از ماشین پیاده شدم که....
اون دختر دیگه کیه اصن چرا رادان بغلش کرده با عصبانیت جدییییی
رفتم جلو بی حیا ها هنوز تو بغل هم بودن
محیا:هممممم(نسبتا بلند)
رادان:عهههه سلام محیا بلخره اومدی؟
محیا:میخواستی نیام؟
رادان:نه این چه حرفیه(کلشو انداخت پایین و خندید)
محیا:نمیخوای معرفی کنی؟(با چشم به دختره اشاره کرد)
رادان:آهان بله چرا یکی از دانشجو های دانشگاه
محیا:عهههه خوشبختم محیا هستم(دستشو دراز کرد طرف دختره)
هستی:و بع همچنین هستی هستم
محیا:(خنده حرسی).
رادان جون یه دقیقه میای؟
هستی:راستی تو خودتو معرفی نکردی
محیا:اخ ببخشید اخه یادم رف رادان خواستگارمه
رادان:(تعجب)
هستی:اهان مبارکه رادان جون من میرم پیش درسا تنها نباشه
رادان:باشه مرسی
هستی:(رفت)
محیا:که منو دوس داری اره
رادان:از حسودیش داشتم از خنده میپوکیدم
محیا:نه میخوای بخندی بخند وقتی این هستی رو مخ اینجا بود چرا گفتی من بیام اون که مراقب دوتاییتون هس من میرم نمیتونم با این هستی تو یه جا دووم بیارم(رفت)
رادان:وایسا ببینم(رفت جلوش وایساد)
مثل اینکه یادت رفته کی اول رفت
محیا:اره من من رفتم همین یکارم کردیم بازم بزن تو کلمون
رادان:بخاطر همین یه کارت همه ازت متنفر شدن مامان و بابات،ماهان و ماهلین،دانیال و رستا، مامان و بابای من،مهلا و مهران،حتی من و درسا هم ازت متنفر شدیم
ماهان که انقد ازت متنفر شده که خبر بارداری ماهلینم بهت نگفته هه نگفته داری عمه میشی
محیا:بس کن دیگهههه(داد)
محیا:با این دادی که زدم هستی و درسا اومدن در
محیا:اینقد دیگه ازم متنفر نیستن که بهم نگن دارم عمه میشم ماهان بهم قول داد که.....
قول داد که........
محیا:سرم داشت گیج میرفت چشام سیاهی میرفت اصلا نمیتونستم خودمو نگه دارم نمیدونم چیشد که افتادم و سیاهی مطلق
رادان:محیا بی هوش شد بغلش کردم و بردمش تو بیمارستان
رادان:(Hemşire (baba
ترجمه:پرستار(داد)
👩⚕:Nedir?
ترجمه:چیشده؟
رادان:Aniden bayılmasına neden olan şeyin ne olduğunu bilmiyorum
ترجمه:نمیدونم چیشد که یهو بیهوش شد
👩⚕:Onu şimdi servise alıyorlar
ترجمه:آهان الان منتقلش کردن بخش
رادان:çok teşekkür ederim
ترجمه:خیلی ممنون
👩⚕:Lütfen
ترجمه:خواهش(رفت)
هستی:چیشد یهو که بیهوش شد؟
رادان:نمیدونم.حتما فشار عصبی بش وارد شده؟
هستی:مگع چی گفتی بهش؟
نکنه عصبانی شده بخاطر اینکه منو بغل کردی
رادان:نه بابا
{لبخند غمگین}
درسا:نشسته بودم که دیدم یه پسر که یجورایی شبیه یه دیوونه و خل و چل بود اومد نشست رو به روم فقط با لبخند تا بنا گوش به من خیره شده بود و اصلا تکون نمیخورد خیلی ترسیده بودم خیلی ترسیده بودم صدای رادان رو از سمت راستم شنیدم که کلمو چرخوندم و دیدم دارن میان وقتی دوباره نگاه رو به روم کردم دیدم خبری از هیچ پسری نیست رادان اومد سمت چپم نشست و هستی هم سمت راستم
رادان:چیزی شده درسا؟
چرا عین گچ سفید شدی
درسا:تا اومدم حرفی بزنم که یه پرستار گفت
👩⚕:Bayan Mahia bilincini yeniden kazandı
ترجمه:محیا خانم بهوش اومده
رادان:هستی تو اینجا پیش درسا باش من الان میام
هستی:باشه
رادان:بعد کلی اصرار محیا سرم دستشو پرستار ها باز کردن محیا بدون هیچ عجله ای رفت پیش درسا وقتی نشست پیشش
محیا:درسا عشقم خوبی چرا مثل گچ سفید شدی؟
درسا:بی..ا بیا بریم بت بگم
رادان:درسا دست محیا رو گرفت و رفتن منم رفتم نشستم پیش هستی و یکم تو گوشی چرخیدم
محیا:چیشده درسا؟
درسا:(تعریف ماجرا)
محیا:بیا بریم دوربین هارو یه نگاه بندازیم
درسا:میزارن؟
محیا:اره میزارن فقط رادان خبر دار نشه
درسا:باشه
محیا:رفتیم حرف زدیم و قبول کردن که ببینیم بعد از چک کردن دوربین ها دیدم که اون پسر.......