{لبخند غمگین}
درسا:نشسته بودم که دیدم یه پسر که یجورایی شبیه یه دیوونه و خل و چل بود اومد نشست رو به روم فقط با لبخند تا بنا گوش به من خیره شده بود و اصلا تکون نمیخورد خیلی ترسیده بودم خیلی ترسیده بودم صدای رادان رو از سمت راستم شنیدم که کلمو چرخوندم و دیدم دارن میان وقتی دوباره نگاه رو به روم کردم دیدم خبری از هیچ پسری نیست رادان اومد سمت چپم نشست و هستی هم سمت راستم
رادان:چیزی شده درسا؟
چرا عین گچ سفید شدی
درسا:تا اومدم حرفی بزنم که یه پرستار گفت
👩⚕:Bayan Mahia bilincini yeniden kazandı
ترجمه:محیا خانم بهوش اومده
رادان:هستی تو اینجا پیش درسا باش من الان میام
هستی:باشه
رادان:بعد کلی اصرار محیا سرم دستشو پرستار ها باز کردن محیا بدون هیچ عجله ای رفت پیش درسا وقتی نشست پیشش
محیا:درسا عشقم خوبی چرا مثل گچ سفید شدی؟
درسا:بی..ا بیا بریم بت بگم
رادان:درسا دست محیا رو گرفت و رفتن منم رفتم نشستم پیش هستی و یکم تو گوشی چرخیدم
محیا:چیشده درسا؟
درسا:(تعریف ماجرا)
محیا:بیا بریم دوربین هارو یه نگاه بندازیم
درسا:میزارن؟
محیا:اره میزارن فقط رادان خبر دار نشه
درسا:باشه
محیا:رفتیم حرف زدیم و قبول کردن که ببینیم بعد از چک کردن دوربین ها دیدم که اون پسر.......