eitaa logo
۰۰:۰۰
25 دنبال‌کننده
2 عکس
0 ویدیو
0 فایل
> وارد شو، انتخاب کن، ادامه‌ی داستان رو بساز. 🎭 این شهر با انتخاب‌های تو زنده‌ست.
مشاهده در ایتا
دانلود
🕛 قسمت دوم | ساعت ۰۰:۰۳ گوشی رو برمی‌داری... چندین پیام ناشناس روی صفحه ظاهر شده. همه فقط یک چیز نوشته‌اند: «بیدارم» ناگهان صفحه خاموش می‌شود. سه ثانیه بعد، یک لوکیشن روی گوشی ظاهر می‌شود. مکان: «کوچه‌ی هفتم» تو این کوچه رو می‌شناسی... اما عجیب اینجاست که هیچ‌وقت چنین کوچه‌ای در شهر وجود نداشته. قبل از اینکه چیزی بفهمی، یک پیام جدید می‌آید: «اگه وارد کوچه‌ی هفتم بشی، دیگه نمی‌تونی برگردی.» بعد، صدای زنگ در می‌آید. یک بار... دو بار... سه بار... حالا باید تصمیم بگیری: 🔐 ناشناس بفرست: «در رو باز می‌کنم» یا 🌑 ناشناس بفرست: «از خونه بیرون می‌رم» انتخاب شما، قسمت سوم رو می‌سازه.
منتظر ادامه باشین....
دنبال کننده هامون که به ۲۰ تا برسه قراره شماهم وارد داستان بشین✨
۰۰:۰۰
پس درو باز میکنیم...
🕛 قسمت سوم | ساعت ۰۰:۰۴ دستت روی دستگیره می‌ره. یک لحظه مکث می‌کنی... بعد در رو باز می‌کنی. هیچ‌کس پشت در نیست. فقط یک پاکت سیاه روی زمین افتاده. روی پاکت نوشته: «برای کسی که بیدار شد.» پاکت رو باز می‌کنی. داخلش یک کلید قدیمی و یک تکه کاغذ هست. روی کاغذ فقط نوشته: «کوچه‌ی هفتم. خانه‌ی شماره ۱۳. تنها نرو.» هنوز جمله رو کامل نخواندی که صدای بسته شدن درِ آسانسور می‌آید. به راهرو نگاه می‌کنی. چراغ آسانسور روشن می‌شود. اما عدد طبقه... به جای شماره، نوشته: ۷ گوشی‌ات زنگ می‌خورد. همان شماره‌ی ناشناس. این بار فقط یک جمله می‌شنوی: «اگر کلید رو داری، یعنی اون تو رو انتخاب کرده.» تماس قطع می‌شود. چند ثانیه بعد، پیام جدیدی می‌آید: «ساعت ۰۰:۱۵ در خانه‌ی شماره ۱۳ منتظرت هستم.» اما یک سؤال هنوز بی‌جواب مانده: چه کسی تو را انتخاب کرده؟ 🔐 حالا ناشناس بفرست: «می‌رم خانه‌ی ۱۳» یا «اول می‌فهمم اون کیه»
یک شهروند دیگه تا ورود شما به شهر...
از بین دوستان آیدا و خانوم انتخاب شدن و از این ببد وارد داستان خواهند شد..
🕛 ساعت ۰۰:۱۲ کلید هنوز توی دستته. تصمیم می‌گیری راه بیفتی سمت خانه‌ی شماره ۱۳. درِ خانه رو که می‌بندی، صدای قدم‌هایی از انتهای راهرو میاد. آرام برمی‌گردی. دختری ایستاده. «آیدا.» فقط همین رو می‌گه. قبل از اینکه چیزی بپرسی، دختری دیگه از پله‌ها پایین میاد. لبخند نمی‌زنه. فقط می‌گه: «خانوم.» چند ثانیه سکوت... آیدا به کلیدی که توی دستته نگاه می‌کنه و می‌گه: «تو هم دعوت شدی؟» می‌پرسی: «دعوت برای چی؟» خانوم آرام جواب می‌ده: «شهر بی قانون .» گوشی هر سه نفر همزمان روشن می‌شه. یک پیام واحد روی هر سه صفحه: «سه نفر وارد شدند.» بعد پیام دوم: «اما فقط دو نفرشان باید به خانه‌ی شماره ۱۳ برسند.» آیدا به بانو نگاه می‌کنه. خانوم هم به تو. هیچ‌کس حرفی نمی‌زنه. تا اینکه آسانسور خودش باز می‌شه. داخل آسانسور فقط یک دکمه وجود داره: ۰ آیدا قدمی به سمت آسانسور برمی‌داره... اما خانوم دستش رو می‌گیره و می‌گه: «نه آیدا. ما قبلاً یک بار این اشتباه رو کردیم.» ناگهان چراغ‌های راهرو خاموش می‌شن. وقتی دوباره روشن می‌شن... آیدا نیست. و روی زمین فقط گوشی او باقی مونده. 📱 صفحه روشنه. یک پیام جدید: «حالا نوبت شماست.» ادامه دارد...
سلام ادمینای زرنگگگگ ایتاااا 🙋🏻‍♀️🍭 ۱. این پیامو فور کن تو چنلت تا پایانِ تقدیمی بمونه 🪐✨ ۲. توی این چند تا چنلِ خفن عضـو شـو: 🤍 مِشـکـاتـ 🤍محیا مها 🤍مونلا شات + تگ رو بفرست اینجا: 📩 [@Fatemehup] منم میگم اگه چنلت خوراکی بود چه خوراکی میشد🙂‍↔️🎀