بعد از هَمه ؛
*
و منامشببیشترازهمیشهخونه ننهجون،فهمیدمخانوادهیعنیچی؛یعنیهمپناهِامنِدلت،هماعصابخُردکنِدرجهیکت،
درستامشبیکهمنیهگوشهغرقِفکرامبودم، و ساکتبودنیکهخودممنمیدونستمچرا ، یکی از همونفرشتههایشیطونِخانواده ، بایهلبخند اومدسمتموگفت : آجیچیزیشدی؟دنیاباهاتقهرکرده؟یافقطباماقهری؟
وبعدشباهزارتادلقکبازی و ادا و اطوار ، کاریکردکهیهخندهیواشکی کاشتگوشهیلبم،خندهایکهخودشهمنمیدونستچقدروچطورنجاتمداد ،
کنارِاونخندهها، نگاهمافتادبهعمهاولینرفیقزندگیم و شایدتنهارفیقیکههیچوقتازدستشندادم؛همیشهقوی،همیشهحامی . ولیامشبوقتیچشمهایقرمزشرودیدم،دلملرزید،
و فهمیدمحتی قویترینآدماهم دلشونگاهیاز زمینوزمان خستهمیشه و همهرویکجامیبارن ؛ و درستوسطهمینحسوحالبودکه ، طبقروالهمیشگی ، بحثداشتمیرفتسمتازدواجواینا ، کهیکدفعه باباینازم مثلقهرمانای فیلمها واردصحنهشد و بحثروبهصورتجدیعوضکرد ، الهیقربونشبرمهمیشهناجیِآبرو و آرامش روانِدخترشِ :))))))))
خلاصهلُپمطلباینکه امشبخونهننهجون ، بینخندهها ، نگاههایمهربون ، و حمایتهایبیسروصدا فهمیدمخانوادهیعنیهمین ؛
یعنیجاییکهتوشباهمهیحالبدیات ، بازمیکیهستکهخریدارحالتباشهودلتیهگوشهامنداشتهباشه :)*
_بیستوسومبهمنماه/چکیدهایازخاطراتِموندگار_
مهمنیست که توی خونه ما دعوا سر چیه ، تهش میرسه به من که سرم تو گوشیه و این هر بار تکرار میشه ..
خستهمخیلیخسته ، ولیاینوسطیکینیستبگهچراچهار روز سَرسَری گرفتی و رد شدی ، اگه یکم جدیگرفتهبودمالانمثلچی وسطِاینهمهبدبختیودرس گیر نکرده بودم ..
"نبودی در خیابان گریه کردم ،
نشستم زیر باران گریه کردم
برایت نذر کردم قطره قطره ،
من از قم تا خراسان گریه کردم .
بعد از هَمه ؛
[🪡💔]
" و درستامروزِدوستداشتنیاینگونه
گذشتغرقِدرخنده با نازتریندوستایمدرسهواین بهشدتبابِمیلبود😌 .
چرا؟چونکهباایناحتیخندیدنسادههمخیلی
خاصه،چهبرسهبهزندگیوگذروندناوقات ..
خلاصهاینکهبابعضیامیشهدرموردسیمانبینآجراهمحرفزدولیخستهنشد :)))))))))*
_بیستوپنجبهمنماه/شروعیازکفِحیاطمدرسه_