من واقعا میشنوم؛ میشنوم که یه بیمارستانی درونم هر چند روز، هر چند ساعت، هر چند دقیقه یکبار، کد ۹۹ رو اعلام میکنه و هیچ دکتر و دستگاهی برای احیا نیست.
‹اغمــٔـا›
ما کم سن و سال ترین سالمندانِ تاریخیم ؛
همزمان غمگین ترین و امیدوار ترین انسان های جهانیم ؛
اگر فیلم بودم خودم را خاموش میکردم. اگر تئاتر بودم پَرده را میانداختم. اگر کلمه بودم خودم را پاک میکردم. اما من آدمیام. تنها میتوانم پِلکم را ببندم و ادامه تصاویری را که نمیخواهم ببینم و حرفهایی را که نمیخواهم بشنوم، در کاسهیِ ناآرام جُمجمهام ببینم و بشنوم.