به چشمهایم نگاه کرد و گفت: با هم درستش می کنیم. و چه لذتی داشت این "با هم"، حتی اگر با هم هیچ چیزی هم درست نمیشد، حتی اگر تمام سرمایهام بر باد میرفت، حسی که به واژهی "با هم" داشتم را با هیچ چیزی در این دنیا معاوضه نمیکردم.
میگفت: من موجود مستقل اما وابستهایم. کاش بفهمی میتونم نباشم، ولی نمیتونم نباشی .
انگار از زندگی جا ماندهام. انگار مردهام و جز کالبدی خالی و بیروح چیزی نیستم میان دنیای زندگان، سرگردان و بینفس، محکومم به تماشای زندگی آدمیان..