‹اغمــٔـا›
؛
حرفی برای گفتن ندارم
مثل تمام مترسک ها
آدم برفی ها
لانه های خالی لک لک ها
من پاسبان شهری بی صدا هستم
که هوایش ابریست
اینجا همه چیز آرام است!
‹اغمــٔـا›
مثل آن مرداب غمگینی که نیلوفر نداشت حال من بد بود اما هیچکس باور نداشت . .
مرا نه سر نه سامان آفریدند
پریشانم، پریشان آفریدند . .
میگفت: من از کی دفاع کنم!؟
از یه جسد!
من کشته شدم.
اما هیچکس دنبال قاتل من نگشت!
چون هیچکس منو ندید...
دلم میخواد مغزمو از سرم در بیارمو و بزارم جلوم! براش یه لیوان چایی بریزم و بگم عزیز من..
میشه بیخال شی و انقد منو خودتو اذیت نکنی..؟چون واقعا داری به فنام میدی:)
کی میگه آدما به مرور زمان پیر میشن؟!
آدما تو یه شب ، تو یه حرف، به لطف آدمای دورش به اندازه ۱۰ سال پیر میشه...