میگفت: جنگل داشت نابود میشد
ولی درختا هنوز به تبر رای میدادن ،
چون تبر قانعشون کرده بود
که دسته اش چوبیه
پس از خودشونه . .
‹اغمــٔـا›
کارد بزنن بهم خستگی ازم میپاچه بیرون .
کارد بزنن بهم حس ناکافی بودن میپاچه بیرون .
پرسید " رها کردن سخت بود؟ " گفتم " نه به اندازهی نگه داشتنِ چیزی که واقعی نبود "
عمری چکش برداشتم و بر سرِ میخی که رویِ سنگ بود کوبیدم ، اکنون میفهمم که هم چکش خودم بودم ، هم میخ و هم سنگ.