‹اغمــٔـا›
کارد بزنن بهم خستگی ازم میپاچه بیرون .
کارد بزنن بهم حس ناکافی بودن میپاچه بیرون .
پرسید " رها کردن سخت بود؟ " گفتم " نه به اندازهی نگه داشتنِ چیزی که واقعی نبود "
عمری چکش برداشتم و بر سرِ میخی که رویِ سنگ بود کوبیدم ، اکنون میفهمم که هم چکش خودم بودم ، هم میخ و هم سنگ.
‹اغمــٔـا›
هر چه گشتیم در این شهر، نبود اهل دلی که بداند غم دلتنگی و تنهایی ما . .
مرا با غم بخوان ربطی میانِ شعرو شادی نیست
بجز لبخند در من هیچ چیزی غیرعادی نیست . .