‹اغمــٔـا›
هر چه گشتیم در این شهر، نبود اهل دلی که بداند غم دلتنگی و تنهایی ما . .
مرا با غم بخوان ربطی میانِ شعرو شادی نیست
بجز لبخند در من هیچ چیزی غیرعادی نیست . .
خوب که میبیند خود را بیش از همه آزرده است؛
همیشه خودش را به جرم خودآزای تعقیب میکند.
متاسفانه من توی چند سالِ اخیر نتونستم هیچ کارِ مهمی انجام بدم چون مشغولِ دووم آوردن بودم.
تنهایی
چه دلچسبتر میشود ،
وقتی میفهمیم که آدمها
همانطور که نشان میدهند نیستن !