از تلاش برای حل مسائلی که مثل آوار بر روح و قلبش فرو ریخته بود بیزار بود. پیش خود بی آنکه آگاه باشد که چه میگوید آهسته تکرار میکرد : «مگر این ها همه تقصیر منست؟»
هیچ تمایلی به حضور در اجتماع ندارم. میخواهم تا ابد فرد بمانم، سرد بمانم و آدم ها را درد بدانم..
ولی اگه آدم دو سه لیتر بی حسی هم قورت بده بازم یه جایی یه تایمی بین حرکتای آدما کم میاره.
از آنجا که دیگران نمی توانند از همان
دیدگاه خود آدم به مسائل نگاه کنند
نمی فهمند آنچه سرسری می گویند
تا چه حد می تواند آدم را بیازارد
سکوت میکنی، قوی میمانی، طاقت می آوری تا در لحظه ای خاص فرو بریزی، در هم بشکنی و در اشک خود حل شوی
مرا در روستایی دور، زیر یک درخت تنها دفن کنید و روی سنگ قبرم درشت بنویسید : لطفا اینجا دیگر دست از سرم بردارید!