از یه جایی به بعد دیگه هر چی گریه کردیم سبک نشدیم، فقط انگار جا باز شد واسه غم بعدی ...
دیگر میخواهم گوشه اتاقم بنشینم و چشمهایم را روی هم بگذارم و هرآنچه را که پیش خواهد آمد در ذهنم بسازم و تماشا کنم ، همین.
‹اغمــٔـا›
مرا با غم بخوان ربطی میانِ شعرو شادی نیست بجز لبخند در من هیچ چیزی غیرعادی نیست . .
تا خرخره از حرف پرم، با که بگویم !؟
این شهر، پر از کور و کر و لال و نفهم است . .
از خودش پرسید : اما سرنوشت من چه خواهد بود وقتی که نه دیگران به نجاتم خواهند شتافت و نه خود قادر به نجات خویش هستم؟