گاهی اوقات تنها دلیلی که باعث میشه چیزی که غمگینت میکنه رو رها نکنی، اینه که اون تنها چیزی بوده که تورو خوشحال میکرده.
‹اغمــٔـا›
از ویرانه ما کسی خبر ندارد هیچ نمیدانی از منِ هیچ . .
چون صاعقه در کوره بیصبریام امروز
از صبح که برخاستهام، ابری ام امروز . .
میدونی...ما هم یه زمانی فکر میکردیم اگه
به اون چیزایی که میخوایم نرسیم
میمیریم منتها نه رسیدیم نه مردیم.
‹اغمــٔـا›
زیبایی کتاب:
دوستت دارم، نه بخاطر شخصیت تو
بلکه بهخاطر شخصیتی که من هنگام با تو بودن پیدا میکنم.!
‹اغمــٔـا›
؛
نمیدانم طی هزاران سال گذشته، چقدر ویرانی در اثر جنگ و زلزله و طوفان و چیزهای دیگر به بار آمده است، اما سنگینی آوار تمام ویرانی ها را روی سینه ام احساس میکنم..