ممکنه است آنچه را که به من گفتند فراموش کنم ؛ اما احساسی که آنها در من ایجاد کردند را هرگز فراموش نمیکنم.. !
بود و نبودش فرقی نمیکرد. حتی دوستان زیادی هم نداشت. نگران این مسئله هم نبود، جزء دسته ای بود که اصلا حوصله آدم ها را ندارند.
سخت جانی هم حدی دارد؛
گاهی آنقدر میشود عمیق به حالم گریست که در پهنایش میشود جسمِ بی جانم را دفن کرد...
میگفت: آدمها ﺭﻭﺯﯼ ﻣﻌﻨﯽ ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﻣﯽﻓﻬﻤﻨﺪ و ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺭﻓﺘﺎﺭﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﻣﯽﺷﻮند ﮐﻪ ﺑﺎ ﮐﺴﯽ ﺍﺯ ﺟﻨﺲ ﺧﻮﺩﺷﺎﻥ ﻣﻮﺍﺟﻪ ﺷﻮﻧﺪ!..
و تو گاهی به وسعت تمام تاریخ،
بغض های بیدلیل داری برای گریستن؛
آنقدر که برایشان چشم کم میآوری!
واین یکداستان نیست..
خسته از صبوری بیش از حد
خسته از ایستادگی بالاتر از توان
و خسته از جنگیدن بی پایان.