نمیدانم چه خواهد شد و راستش را بخواهی دیگر برایم اهمیتی ندارد؛ من برای تمام احتمالات زندگی خسته ام.
آنقدر امیدها به قلبت خیانت کرده اند که هر گاه به شادی کوچکی میرسی، چشم انتظار اندوه پس از آن میمانی:)
يه روز بلاخره اين گوشيو ميندازم يه گوشه سال ها خاک بخوره و فقط با كسى حرف ميزنم كه بياد زنگ خونمو بزنه سراغمو بگيره .
‹اغمــٔـا›
؛
گاهی اوقات دلم میخواهد در تاریکی گم بشوم.
از خودم میگریزم، از خودم که همیشه مایهی آزار خودم بودهام.
از خودم که نمیدانم چه میکنم و چه میخواهم.
میگفت: تازه فهمیدم بازی های کودکی حکمت داشت؛
زووو…. تمرین روزهای نفس گیر زندگی بود..
‹اغمــٔـا›
توییت امشب:
اونی که تو بهش میگی قطره واسه مورچه سیلابه، از دید خودت به مشکلات بقیه نگاه نکن:))!