‹اغمــٔـا›
؛
ناگهان حس کردم که چقدر خستهام دلم میخواست همیشه شب بماند. من سرم رابگذارم روی زمین تا وزنش از روی تنم برداشته شود. صدایی هم نباشد و من هیچچیز نباشم. مثل یک نخ کوتاهِ جدا شده از لباس ..
و تمام آدمهایی که روزی برای از دست دادنشان
عمیقا اندوهگین بودی، چه خوب که رفتند ...!
یه روزایی هم هست که تمام
لحظه هات به این میگذره که
به خودت حالی کنی که صبوری ولی نیستی.
هر کسی در یه برهه از زندگی دلش
میخواد از زندگیش فرار کنه. این تنها
چیزیه که تو وجود همه آدما مشترکه: )