حس میکنم یه عده آدم نشستن دور یه
میزگرد وسط مغزم، هی حرف میزنن و جر
و بحث میکنن و قصد رفتنم ندارن.
‹اغمــٔـا›
گفتند که او عاشق گیسوی کمند است موهای من از عصر همان روز بلند است . .
راهی که میروید به هزاران شوق و اضطراب
ما بازگشته ایم از آن خسته و خراب . .
اخوان ثالث وقتی داشت میگفت :
برو آنجا که تو را منتظرند
فکر نکرد اگر کسی منتظرمون نباشه چی؟!
دیگه از ما گذشته که بخوایم سنگ صبور کسی
باشیم. ما همین که حرفای کله خودمونو
هم میتونیم تحمل کنیم خیلیه.