‹اغمــٔـا›
من چیزی را از دست دادم،
که هرگز نداشتم.
با این حال درد دارد، به همان اندازه بد.
‹اغمــٔـا›
زحمت چه میکشی پی درمان ما طبیب؟ ما بِه نمیشویم و تو بد نام می شوی . .
نه میل به آغاز و نه پایان دارم
عمریست که مرده ام ولی جان دارم . .
پرسید: تا بهار چقدر مانده است؟
گفت: تا بهار؟ اینجا زمستان طولانیست
یک زمستان بسیار طولانی و یکنواخت ....
آدم ها تا حد مرگ از خود خسته ات میکنند
ترکت نمی کنند اما مجبورت می کنند ترکشان کنی
آنگاه تو میشوی بنده ی سر تا پا خطاکار!
‹اغمــٔـا›
؛
نمیدونم چجوری خودمو از این افسردگی
شدیدم نجات بدم. حس میکنم هر لحظه
بیشتر دارم تو باتلاقش فرو میرم و راهی
هم برای فرار ازش پیدا نمیکنم. هر چقد
سعی میکنم حال خودمو خوب کنم آخرش
میرم تو تاریکی مطلقی که دورمو میگیره..