میگفت: آدمه، بلوار نیست که وقتی رَدش کردی دوباره از بریدگی دور بزنی و برگردی بهش، وقتی ازش رد شدی دیگه رد شدی.
‹اغمــٔـا›
؛
کنار هم نشسته بودیم
زُل زده بودیم به آسمون
پرسید از چی میترسی؟
نگاش کردم و گفتم از تنهایی
بغلم کرد پرسید الان چی؟
گفتم هنوزم از تنهایی
اما حالا بیشتر خیلی بیشتر...
‹اغمــٔـا›
هیچکس نیست که باری ز دلم بردارد عاقبت داغ و غم و درد کُنَد نابودم . .
آنچه میخواهم نمیبینم
و آنچه میبینم نمیخواهم . .
همه ى ما ناقلِ يک بيمارى هستيم
توهمى كه به آدمها ميدهيم
تا فكر كنند بعدِ رفتنشان
زندگيمان هم تمام ميشود!