‹اغمــٔـا›
ﮐﺎﺷﮑﻲ ﺑﺪ ﻧﺸﻮﺩ ﺁﺧﺮ ﺍﻳﻦ ﻗﺼﻪی ﺑﺪ ﮐﺎشکی ﺑﺎﺯ ﺑﺨﻮﺍﺑﻴﻢ ﻭلی ﺗﺎ ﺑﻪ ﺍﺑﺪ . .
همه یخهای جهان را، همه را سنجیدیم
مثل دلهایِ فرومردهی ما سرد نبود . .
چه دوران مزخرفی بود آن سال ها، احتیاج و میلی وجود داشت برای زندگی کردن اما توانایی اش نبود.
نیاز دارم یکی دستمو بگیره بیوفته جلو
و سر زندگی داد و بیداد کنه و بگه:
باباااا این بچه هلاک شد:))