خودش را بیاندازه تنها و گمگشته حس میکرد. سرتاسر زندگی برایش مسخره و دروغ شده بود با خودش میگفت:از حاصل عمر چیست در دستم؟ هیچ! این شعر او را بیشتر دیوانه میکرد!
نمیدانم چه خواهد شد و راستش را بخواهی دیگر برایم اهمیتی ندارد؛ من برای تمام احتمالات زندگی خسته ام..
‹اغمــٔـا›
توییت امشب:
جوری زندگی کن که انگار خودتی و خودت، چون خودتی و خودت:))!
انسان طوری خلق شده که دیر یا زود وابسته شود؛ حتی به غبار گنگ اول صبح و سیگار ناشتا.
گفتم عیبی ندارد، امّا عیب داشت. کم نه، تا دلت بخواهد عیب داشت. اگر عیب نداشتن را زمین بگیریم، فاصلۀ حرف من با آن تا کرۀ ماه بود.
یجایی که دقیقا نمیدونم کجاست؛
یجایی بین خواب و بیداری؛
بین مرگ و زندگی؛
بین سفید و مشکی ؛
دقیقا من دارم بین اینا زندگی میکنم..
‹اغمــٔـا›
؛
به عنوان انسانی تنها، تقریبا تنها به نظر نمیرسم و به عنوان انسانی غمگین، زیاد میخندم و در کل به عنوان انسانی مُرده، تقریبا زنده به نظر میآیم!