من کم حرف نیستم؛ شاید فقط یه سکوت انتخابی رو در پیش گرفتم تا از مردم در امان بمونم.
دلم میخواد از چیزهای خوب بنویسم ولی خب چیزهای خوب زیادی با من غریبن، شاید هم من با اونا؛ چه بدونم..
دلتنگیت ؛ طنابشو پیچیده دور گلوم
از اول صبح شروع میکنه به کشیدن تا اخر وقت
شب که میشه از شدت خفگی دیگه اشکم در میاد: ).
‹اغمــٔـا›
درسته که میگن صبر کن درست میشه اما به قول جناب ابتهاج :
خون می چکد از دیده در این کنج صبوری
این صبر که من می کنم افشردن جان است
ما روزهایی را گذرانده ایم
که اگر کتاب شود
ملت های زیادی را به گریه میاندازد
از همان صفحه های اول
گونه های خیسشان را پاک میکنند
غر میزنند ، اشک میریزند ، مشت گره میکنند
و خط به خط را آه میکشند ...