‹اغمــٔـا›
جواد نوروزی خاتمه میده :
دخترک خندید و
پسرک ماتش برد
که به چه دلهره از باغچهی همسایه، سیب را دزدیده
باغبان از پی او تند دوید
به خیالش میخواست
حرمت باغچه و دختر کمسالش را
از پسر پس گیرد
غضبآلود به او غیظی کرد
این وسط من بودم
سیب دندانزدهای که روی خاک افتادم
من که پیغمبر عشقی معصوم
بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق
و لب و دندانِ
تشنهی کشف و پر از پرسش دختر بودم
و به خاک افتادم
چون رسولی ناکام
هر دو را بغض ربود
دخترک رفت ولی زیر لب این را میگفت
او یقیناً پی معشوق خودش میآید
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود
مطمئناً که پشیمان شده بر میگردد
سالهاست که پوسیده ام آرام آرام
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز
جسم من تجزیه شد ساده ولی ذراتم
همه اندیشهکنان غرق در این پندارند
این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت
گاهی یه حرفایی رو نمیشه زد
یه اشکایی رو نمیشه ریخت
مثل جایی که هوشنگ ابتهاج میگه :
سالها ناگفته ماند ، این شرحِ درد …
سالها …!
- نه تو می مانی ، نه اندوه
و نه هیچ یک از مردم این آبادی .
به حباب نگران لب یک رود قسم
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت
غصه هم خواهد رفت . . !
آن چنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند .
گریه کردن نشون دهنده این نیست که تو ضعیفی؛ از زمان تولد، همیشه یه نشونه بوده از اینکه زنده ای.
‹اغمــٔـا›
توییت امشب:
کاش به جای گشت ارشاد گشت شادی داشتیم
هر کی شاد نبود می بردن ازش میپرسیدند :
مشکلت چیه که شاد نیستی بگو ما حلش کنیم:))!