‹اغمــٔـا›
تنها چیزی که راجب خودم میدونم اینه که:
تن من مملو از زخم است و هنوز روی پاهای خودم ایستادهام:))
چیزی که آدمیزاد رو میکُشه، حسرته.
حسرتِ جاهایی که نرفته،
کاراییکه نکرده،
حرفایی که نگفته.
حسرتِ آدمی که دیگه تکرار نمیشه و هیچکاری واسه نِگهداشتنش نکرده...
- سرشو میکوبه به دیوار و داد میزنه :
درد شدی رفتی توی وجودم
از اون دردا که تا عمر داری یقتو ول نمیکنه !
الان با مغز و قلبم سه تا آدم متفاوتیم که هیچ نقطه اشتراکی نداریم و جنگ روانی بینمونه . .
به گلوش اشاره کرد گفت ببین اینجاس پاین نمیره دوست دارم یه جارو تنها گیر بیارم فقط هوار بکشم .