همهچیز مثل یک توهم بود ، انگار برگشته بود به اون روز گرم زمستانی.
همان روز افتابی که خواب بیداری میدید.
گلوم میخاره ، کاش باهم زخم توی صدام رو میکندیم و تازهش میکردیم ؛
بعد هم انقدر میخاروندیمش تا بلاخره نرم بشه ؛ اونوقت میتونستم برات از سرخی خون بگم ؛
نه تیرگی سکوت . .
بعضی حرفها هست که اصلا گفتن نداره ، برای همین ترجیح میدی همه رو بریزی تو دلت و یه نفس عمیق بکشی
و بگی مهم نیست ..!
به یه جایی میرسی که دیگه نه کسی رو دوست خودت می دونی و نه کسی رو دشمنت، همه غریبههایی هستن که خاطرههای خوب یا بد برات میسازن و میرن . .