آسمان پردهی سیاهش را کشید، سکوت رنگ تیرهاش را به دیوارهای اتاق پاشید ، چشمهایش که بسته شدند ، خود را در میانِ تصاویری از گذشته پیدا کرد.
مغزش انقدر داد زده بود از مویرگاش خون میزد بیرون !
قلبش که انقدر گریه کرده بود مثل چوب خشک شده بود !
ولی هنوز داشت لبخند میزد..
منم هرشب ساعت 25:61 حالم خوب میشه،
موزیک مورد علاقمُ میپوشم ..
لباس مورد علاقمُ گوش میدم ..
رو تختم راه میرم ..
رو زمین میخوابم. !
"تو که اینجوری نبودی" ، انقدر ناراحت کنندهست که حس میکنم گوینده داره تهِ دلش های های گریه میکنه.
میگم نمیترسید رفتاراتون بخوره به یه کنج ، کمونه شه طرف خودتون
گوشههای تیزش روحتون رو برنجونه ؟
‹اغمــٔـا›
توییت امشب:
آدم به یکی نیاز داره که غم پشت خنده شو ببینه ، و ما چقد این آدمو نداریم:))!